جستجو در   
امکانات

ترجمه منثور و منظوم قصیده لامیة العجم طغرایی اصفهانی
پدیدآورنده : محقق، مهدی
بازدید : 908
تاریخ درج : 1385/11/5
منبع :

 
دانشنامه پرتال علوم انسانی و اسلامی :: زبان و ادبیات فارسی :: طغرایی اصفهانی :: ترجمه منثور و منظوم قصیده لامیة العجم طغرایی اصفهانی

ترجمه منثور و منظوم قصیده لامیة العجم طغرایی اصفهانی


چکیده

رشد گسترش زبان و ادبیات عربی تا حدّ زیادی مرهون شخصیتهای علمی و ادبی ایرانی است، چنانکه بدون آنکه هیچ گاه پایه های این زبان استوار نمی شد و بخش مهمی از آثار ارزشمند ادب عرب پدید نمی آمد.یکی از این شخصیتهای مهم مؤید الدین ابو اسماعیل اصفهانی معروف به طغرایی است.طغرایی اصفهانی از خود دیوان شعری برجای گذاشته که یکی از قصاید او به نام لامیة العجم شهرت بسیار دارد. معرفی و شرح این قصیده می تواند جایگاه بلند طغرایی را در ادب عربی آشکار سازد.

واژه های کلیدی

طغرایی اصفهانی، قصیده، لامیة العجم، اشعار، شاعر.

مقدمه

استاد مؤید الدّین ابو اسماعیل اصفهانی معروف به طغرایی، از شاعران بزرگ قرن پنجم و ششم هجری است که در سال 453 هجری، مطابق با 1061 میلادی در«جی»از نواحی (*)-استاد گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران.

اصفهان متولّد شده است.کلمه«طغرابی»-که نسبت به طغراست-به کسانی گفته می شد که سمت منشیگری در دربارها را داشتند ونامه ها و فرمانها را مصدّر به طغرا می کردند. در تعریف طغرا گفته شده، آن طرّه ای است که در بالای منشورها و فرمانها پیش از بسم اللّه با خطّ درشت نوشته می شود و درآن نام و القاب پادشاه ذکر می گردید.لقب دیگر او منشی بود که سمعانی او را یکی از سه تن بر می شمارد که دارای این لقب بوده اند و از او به عنوان«صدر العراق و شهرة الآفاق»یاد می کند.و یاقوت او را به عنوان «آیة بالکتابة و الشّعر»می خواند.او مدّتی در خدمت سلطان ملکشاه بن آلب ارسلان بود و سپس در دربار سلطان محمّد سلجوقی، متولّی دیوان طغرا و صاحب دیوان انشا گردید و پس از او همین سمت را در دربار پسرش، سلطان مسعود به دست آورد و وقتی میان سلطان مسعود و سلطان محمود برادرش، جنگی در نزدیکی همدان درگرفت و محمود پیروز شد، طغرایی از نخستین کسانی بود که به اسارت در آمد و برخی از حسودان نزد کمال الملک نظام الدّین سمیرمی، وزیر محمود سعایت او را کردند و به کفر و زندقه او نزد سلطان محمود شهادت دادند و سلطان گفت:«قد ثبت عندی فساد دینه و اعتقاد»سپس فرمان قتل او را صادر کرد و در سال 515 هجری(و به روایتی 518)مقتول گردید.

از طغرایبی دیوان شعری باقی مانده که در سال 1301 در مطبعة الجوائب قسطنطنیّه چاپ شده چاپ دیگری از آن با تحقیق دکتر علی جواد طاهر و دکتر یحیی جبوری در سال 1396 صورت گرفته که دارالقلم در کویت آن را منتشر کرده است.

از میان اشعار طغرایی قصیده لامیّة العجم بیش از همه شهرت یافته، چنانکه یاقوت درباره آن گفته است:«تداولتها، الرّواة و تناقلتها الالسن».طغرایی این قصیده را در رقابت با قصیده لامیّه العرب از شمس بن مالک ازدی، ملقّب به شنفری از شعرای دوره جاهلیّت متوفای 510 میلادی ساخته که با این مطلع آغاز می شود:

أقموا بنی امّی صدور مطیّکم

فإنی إلی قوم سواکم لأمیل

پس از طغرایی دیگران نیز به تقلید او لامیّه ساخته اند که از میان آنها می توان لامیّة الرّوح و المیّة الهند را نام برد که حاجی خلیفه و دیگران از این دو قصیده یاد کرده اند.

بر لامیّة العجم شروح متعدّدی نوشته شده که از مهمترین آنها شرح لامیّة العجم صلاح الدّین ایبک صفدی است که به الغیث المسّجم فی شرح لامیّة العجم اشتهار دارد. چون لامیّة العجم دارای مضامین اخلاقی و پند و اندرز است، بسیار مورد توجّه دانشمندان و نویسندگان قرار گرفته و در کتب تاریخی و ادبی به ادبیات آن استشهاد جسته شده است. 1

لامیّة العجم

اصالة الرّأی صانتنی عن الخطل

و حلیة الفضل زانتنی لدی العطل

استورای رأی مرا از لغزش نگهداری کرد و زیور داشن هنگام بیکاری مرا آراست.

رأی ستوارم نگه دارد ز حرف سرسری

زیور فضلم بیاراید گه بی زیوری

اصالت:مصدر ثلاثی مجّرد؛جمع آن آراء و مقلوب آراء به صورت آرآء آمده یعنی اعتقاد و بینایی دل.صانت:فعل ماضی مؤنّث از مصدر صون و صیانت و صیان یعنی نگاه داشتن.

نی:نون برای وقایه است و یا ضمیر مفعولی، و لازم است قبل از یای متکّلم نون وقایه آورده شود.این مالک گفته است:

و قبل یاء النّفس مع الفعل التزم

نون وقایة و لیسی قد نظم

خطل:مصدر ثلاثی مجرّد، خطل فی کلامه خطلا:لغزید در سخنش لغزیدنی:حلیة: زینتی که انسان خود را به آن می آراید، جمیع:حلی.زانت:فعل ماضی مؤنّث از مصدر زین یعنی آراستن و زینت دادن.عطل:مصدر ثلاثی مجرّد، عطلت المرأة:زن بی آرایش شد و سپس به معنی بیکاری به کار گرفته است.

مجدی اخیرا و مجدی اولا شرع

و الشّمس راد الضحی کالشّمس فی الطفل 2

بزرگی من اکنون و بزرگی آغازم یکسان است، چون خورشید آغاز روز که مانند خورشید پایان روز است.

در شرف امروز با دیروز یکسانم از آنک

نیمروز و شب بود یکسان عروس خاوری

مجد:یعنی بزرگی و بزرگواری و جوانمردی.اخیر:فعیل به معنی فاعل یعنی آخر، ضدّ اوّل.شرع:به فتح و سکون راء، همانند بودن.مذکّر و مونّث آن یکسان است.رأد الضّحی:ضّحی، تابندگی خورشید و رأد بلندی آن است و در منتهی الارب غایت چاشت معنی شده.طفل:آخر روز نزدیک غروب و به معنی تاریکی نیز آمده است. 3

فیم الإقامة بالزّوراء لا سکنی

بها و لا ناقتی فیها و لا جملی 4

برای چیست ماندن من در زوراء؛درحالی که مایه آرامش و ناقه و جملی مرا در آنجا نیست!

کی توان بی خانمان آسوده در بغداد از آنک

نیست ما را اشتری آنجا نه ماده نه نری!

فیم:مخفّف«فیما»مانند علام و إلام و حتّام و عمّ و بم؛در قرآن کریم آمده است:عمّ یتساءلون.شاعر گوید:

إلام الام و حتّی متی

اعاتب فی حبّ هذا الفتی

اقامت:مصدر باب افعال، اجوف واوی:ایستادگی و ماندن و منزل نمودن در جایی.زوراء: نام بغداد است.سکن:چیزی که به وسیله آن برای آرامش پیدا شود.ناقه:شتر ماده. جمل:شتر نر.

ناء عن الاهل صفر الکفّ منفرد

کالسّیف عرّی متناه عن الخلل

دور از خانواده و تهیدست و تنهایم، چون شمشیری که دو برش از نقش ونگار عاری باشد.

من ز یاران دور ماندم دست خالی منفرد

همچو شمشیری که ماند از زر و زیور عری

ناء:اسم فاعل از مصدر نأی یعنی دور بودن.اهل:اسم جمع است و مفردی از لفظ خود ندارد، یعنی خانواده و گاهی«ها»تبدیل به همزه می شود و به صورت آل درمی آید؛از این جهت مصغّر آن اهیل است، زیرا قاعده است که:التّصغیر یردّ الاشیاء إلی أصلها صفر:تهی و خالی و نیز به نقطه ای گفته می شود که از ارقام عدد خالی باشد.کفّ:کف دست و صفر الکفّ تهیدست.منفرد:اسم فاعل ثلاثی مزید از باب انفعال، از مصدر انفراد یعنی تنها.عرّی:ماضی مجهول ثلاثی مزید از باب تفعیل، ناقص یایی از مصدر تعریه یعنی برهنه و مجرّد ساختن.متناه:تثنیه متن و نونش به جهت اضافه ساقط شده و مراد از دو متن دو بر شمشیر است.خلل:جمع خلّه، زراندود شمشیر.

فلا صیدیق إلیه مشتکی حزنی

و لا انیس إلیه منتهی جذلی

نه دوستی در آنجا که گله گاه اندوه من و نه همدمی در آنجا که فرجام گاه شادی من باشد.

همدمی کو تا بدو از غم شکایتها برم

مونشی کو تا بگویم شادیم را بر سری

صدیق:صفت مشبّهه از مصدر صدق یعنی دوست.مشتکی:اسم مفعول از باب افتعال از مصدر اشتکاء و اسم زمان و مکان نیز هست و در اینجا اسم مکان است.حزن:غم و اندوه.منتهی:مانند مشکی اسم زمان و مکان و اسم مفعول از مصدر انتهاء؛در قرآن است:إلی ربّک المنتهی:جذل:شادی و خوشی.

طال اغترابی حتی حنّ راحلتی

و رحلها و قری العسّالة الذّبل

دراز شد دوری من چندان که شتر من و رحل آن و نیز سر نیزه های لرزان باریک به نامه درآمدند.

غربتم چندان دراز آمد که نالید اشترم

بار و لرزان نیزه نیز آمد به ناله گستری

طال:ماضی اجوف واوی از مصدر طول یعنی دراز شد.اغتراب:مصدر باب افتعال یعنی دور گردیدن از دیار خویش.حنّ:ماضی مضاعف از مصدر حنین یعنی ناله شتر.راحله: ستور بارکش و شتری که برآن رحل افکنند.قری:بن نیزه یا سر آن یا تیزی و نوک تیزه و دم شمشیر.عسّاله:جمع عسال:نیزه جنبان و لرزان.ذبل:جمع ذابل:تیزی و باریکی و از صفات نیزه است.قنا ذابل:یعنی نیزه باریک.

و ضجّ من لغب نضوی و عجّ لما

ألقی رکابی و لجّ الرّکب فی عذلی

شترم از خستگی به فریاد درآمد و بدان سختی که دید، بانگ برکشید و شترسواران در سرزنش من ستیهدند.

و ان نزار اشتر ز رنج راه و دیگران اشتران

ناله سر دادند و یاران را به سر بد داوری

ضجّ:ماضی مضاعف از مصدر ضجیج یعنی نالیدن و فریاد زدن.لغب:خستگی و رنج و همین طور لغوب و در قرآن است:ما مسّنا من لغوب.نضو:شتر لاغر و نضوة مؤنّث آن است.عجّ:ماضی مضاعف از مصدر عجیج یعنی آواز برداشتن و بانگ کردن، رکاب: شتری که بدان سفر کرده شود، جمع آن رکب و رکائب.لجّ:ماضی مضاعف از مصدر لجاج و لجاجت یعنی ستیهیدن و پیکار کردن.عذل:سرزنش.

ارید بسطة کفّ استعین بها

علی قضاء حقوق للعلی قبلی

از روزگار گشاده دستی می خواهم تا یاری جویم بدان.برگزاردن حقوقی که از بزرگی بر عهده دارم.

رنج ره همواره کردم تا گشاید دست من

شاید از خود باز پردازم حقوق برتری

ارید:مضارع متکلّم وحده از باب افعال از مصدر اراده.بسطة:فراخی و دسترس. أستعین:مضارع متکلّم وحده باب استفعال از مصدر استعانت یعنی یاری خواستن. استعنته:از او یاری می خواستم.قضاء:اداکردن، رواکردن، وام گزاردن.حقوق:جمع حق ضدّ باطل و در اینجا مقصود چیزی است که شخص از کرم وجود بر عهده دارد.العلی:بزرگی و شرافت، جمع معالی.اگر مفتوح العین باشد ممدود(علاء)، و اگر مضموم العین باشد مقصور است(علی).قبل:نزد و طاقت.

الدّهر یعکس آمالی و یقنعنی

من الغنیمة بعد الکدّ بالقفل 5

روزگار امیدهایم را وارونه می کند و پس از کشیدن رنج، از غنیمت مرا به بازگشت راضی می سازد.

روزگار آمال من وارون کند واداردم

بی غنیمت بازگردم بعد از آن چالشگری

دهر:روزگار و زمان، جمع آن دهور.یعکس:مضارع ثلاثی مجرّد از مصدر عکس، به معنی واژگونه کردن و آخر چیزی را در اول آن درآوردن.آمال:جمع أمل:آرزو و امید. یقنع:مضارع باب افعال از مصدر اقناع و مصدر ثلاثی آن یعنی خرسند گردیدن به قسمت خود.غنیمت:پیروزی به مالی بی دسترنج یا مالی که از جنگ با کفّار به دست آید، جمع:عنایم.قفل:بازگشت از سفر، و به جماعی که از سفر برمی گردند قافله گویند. 6

و ذی شطاط کصدر الرّمح معتقل

بمثله غیر هیّاب و لا و کل 7

بسیار است بالایی که ماننده سینه نیزه بود و نیزه میان رکاب و پای نهاده بود، ناترسان نستوده بود.

ای بسا نیزه قدی در کف گرفته نیزه ای

مرد بی باکی که باشد از زبونیها بری

و:حرف جّر به معنی ربّ.ذی:از اسماء ستّه که در حال جّر با«یا»آورده می شود، یعنی صاحب.شطاط:به فتح و کسر«شین»:راست قامت.معتقل:اسم فاعل باب افتعال از مصدر اعتقال؛اعتقل رحمه:نیزه را میان رکاب و پای نهادن.هیّاب:هیوبه، هیابه، هیبان:

ترسان و بد دل و آن که از وی ترسند.و کل:صفت مشبّهه؛مرد عاجز که کار خود را به دیگری سپارد و بر وی تکیه نماید.

حلو الفکاهة مرّ الجدّ مزجت

بشدّة البأس منه رقّة الغزل 8

شیرینی شوخی و تلخی جدّی و نرمی سخنش، با سخنی دلیری او به هم آمیخته شده بود!

وقت شوخی با حلاوت، گاه جدّ حنظل صفت

بأس با لطف غزل دارد به جانش همبری

حلو:شیرینی؛ضدّ مرّ.فکهة:شوخی و خوش منشی.مرّ:تلخی، ضدّ حلو.جدّ:ضدّ فکاهت؛درستی و راستی در کار.مزجت:ماضی مؤنّث از مصدر مزج.یعنی آمیزش.شدّة البأس:سختی در دلاوری.رقّة الغزل:نرمی در معاشرت و سخن گفتن.غزل:سخنگویی با زنان و عشقبازی.

طردت سرح الکری عن ورد مقلته

و اللّیل اغری سوام النّوم بالمقل

چرنده خواب را از دیدگانش راندم و شب، چرندگان خواب را به دیگران برمی انگیخت.

من غزال خواب می راندم ز چشمانش برون

گرچه می راند آن غزالان، شب به چشم عبهری

طردت:ماضی متکلّم وحده از مصدر طرد یعنی راندن و دور کردن.سرح:ستور چرنده. کری:خواب یا آغاز خواب.ورد:فعل بر آب آیندگان از مردم و شتر گروهی از لشکر. مقله:پیه درون چشم که جامع سیاهی و سپیدی چشم است.و:واو حالیه.أغری:ماضی باب افعال از مصدر إغرا:آزمند گردانیدن و برانگیختن.سوام:سائمه و سوام:ستور چرنده.نوم:خواب ضدّ یقظه.مقل:جمع مقله:سیاهی و سپیدی چشم.

و الرّکب میل علی الاکوار من طرب

صاح و آخر من خمر الکری ثمل

سواران بر پالانها خمیده اند؛گروهی شاد و هشیار و گروهی از شراب خواب مست هستند.

از طرب روی جهاز اشتران خم گشته اند

این هشیوار و دگر مست شراب احمری

رکب:جمع رکب، مانند صحب صاحب یعنی سواران.میل:جمع امیل؛آن که بر زین راست نتواند نشست.اکوار:جمع کور:پالان، یا پالان با ساختگی آن.طرب:صفت مشبّهه از مصدر طرب.صاح:اسم فاعل از مصدر صحو:هوشیاری و هوشیار شدن از مستی.ثمل:صفت مشبّه یعنی کسی که مستی او را برباید.

فقلت أدعوک للجلّی لتنصرنی

و أنت تخذلنی فی الحادث الجلل

پس گفتم من به کار بزرگی می خوانمت تا یاریم کنی و تو دراین پیشنهاد بزرگ مرا فرو می گذاری!

گفتمش می خوانمت تا یاورم باشی به عشق

ترک من گفتی درین محنت به سویم ننگری! ادعو:متکلّم وحده مضارع از مصدر دعا.جلّی:کار بزرگ.جریر گوید:

و إن دعوت إلی جلّی و مکرمة

یوما کراما من الأقوام فادعینا

تخذل:مضارع از مصدر خذل و خذلان:گذاشتن یاری.جلل:از الفاظ اضداد است:کار بزرگ و کار آسان.شاعر گوید:

و لإن غفوت لأعفون جللا

و لئن سطوت لموهنّ عظمی

تنام عینی و عین النّجم ساهرة

و تستحیل و صبغ اللّیل لم یحل

آیا می خوابد چشم من درحالی که چشم پروین بیدار است و دگرگون می شود و رنگ شب(-سیاهی)هنوز برنگشته است؟

غافل از من خفتی و چشم ستاره روشن است

تو دگر گشتی، نگشته رنگ چرخ اخضری!

تنام:مضارع مؤنّث از مصدر نوم یعنی خواب.عین:چشم؛جمع آن عیون و اعین و اعیان. شاعر گفته:کأعیان الجراد المنظم.نجم:ستاره و در صورت اطلاق مقصود ثریّا(-پروین) است.ساهرة:اسم فاعل مؤنّث از مصدر سهر ضدّ نوم یعنی بیداری.تستحیل:مضارع مؤنّث باب استفعال از مصدر استحالت به معنی تغیّر.صبغ:رنگ و به کسر صاد:آنچه که بدان رنگ کنند.یحل:مضارع مجزوم که اصل آن یحول بوده است.

فهل تعین علی غیّ هممت به

و العیّ یزجر أحیانا عن الفشل

آیا یاری می کنی مرا بر گمراهی یی که به آن همّت گمارده ام و گمراهی، گاهی انسان را از ترس باز می دارد.

سر به گمراهی نهاده ام رفیقان یاریی

گمرهی گه مانع آید از عوار مضطری

تعین:مضارع مخاطب باب افعال از مصدر اعانت؛یعنی یاری کردن.غیّ:گمراهی که غویّ:گمراه.در قرآن است:إنّک لغویّ مبین.یزجر:مضارع از مصدر زجر:بازداشتن و راندن.احیان:جمع حین یعنی وقت.فشل:کاهکی و سستی و بددلی.

إنّی ارید طروق الحیّ من إضم

و قد حماه رماة من بنی ثعل

من می خواستم شب بر قبیله یار-که در اضم است-فرود آیم؛درحالی که تیراندازانی از طایفه بنی ثعل از آن جلوگیری می کنند!

در دیار یار خواهم شد من از کوه اضم

کان ز ابناء ثعل دارد نگهبان لشکری

ارید:مضارع متکلّم وحده باب افعال از مصدر ارادة؛یعنی خواستن.طروق:مصدر ثلاثی مجرّد یعنی آمدن در شب.حیّ:قبیله و أحیاء العرب:قومی که به جایی فرود می آیند. اضم:کوهی است در سرزمین مدینه.حما:ماضی از مصدر حمایت:نگاه داشتن و یاری دادن.رماة:جمع رامی یعنی تیراندازان.بنی ثعل:نام طایفه است.

یحصون بالبیض و السّمر اللّدان به

سود الغدائر حمر الحلی و الحلل

با شمشیر و نیزه های نرم، نگهداری می کنند سیه زلفانی را که زیور و جامعه سرخ دارند.

پاس می دارند با تیغ درخشان نیزه ها

زان سیه زلفان زیور سرخ جامعه عبقری

یحمون:مضارع از مصدر حمایت:نگهداری کردن و یاری دادن.بیض:جمع ابیض: شمشیر؛صفتی است که جای موصوف را گرفته.سمر:جمع أسمر:نیزه؛صفتی است که به جای موصوف نشسته.لدان:تثنیه لدن یعنی نرم.به:جار و مجرور ضمیر به«می» برمی گردد.سود:جمع أسود:سیاه.غدائر:جمع غدیرة:ز لف.حمر:جمع أحمر:سرخ حلی:پیرایه و زیور.حلل:جمع حلّه:ازار و ردا و برد یمانی.

فسر بنا فی ذمام اللّیل معتسفا

فنفحة الطّیب تهدینا إلی الحلل

ما را در پناه شب از بیراهه به سوی قبیله ببر!پس بوی خوش معشوق، ما را بدان خانه ها رهبری می کند.

سیر ده ما را شب تاریک از ببراهه ای

چون رساند بوی، ما را در حریم آن پری

سر:امر از مصدر سیر.ذمام:جمع دمّه به کسر و فتح:حق واجب و حرم و آبرو، و اذمّه نیز جمع آن است.معتسف:اسم فاعل باب افتعال از مصدر اعتساب یعنی بیراه رفتن.نفحة الطّیب:بوی خوش.تهدی:مضارع از مصدر هدی و هدایت.حلل:جمع حلّه: خانه ای که به آن فرود می آیند.

فالحبّ حیث العدا و الاسد رابضة

حول الکنّاس لها غاب من الاّسل 9

دوست در نزد دشمنان است و شیران گرد خانه اش جایگزین شده و برای شیران کنامی از نیزه است.

در نیستانی که بس شیر دلاور خفته است

در حریم آن بود ما را غزال معجری

حبّ:به کسر«حا»یعنی محبوب و دوست و به ضم یعنی دوستی و محّبت.عدا:یعنی اعداء دشمنان و این جمعی است که نظیر ندارد.اسد:جمع أسد؛شیران.رابضة:اسم فاعل از مصدر ربض:اقامت نمودن در جایی.کناس:خواب جای آهو.غاب:کنام شیر (-بیشه، نیزار).اسل:در اینجا مقصود نیزه است.

نؤمّ ناشئة بالجزع قد سقیت

نصالها بمیاه الغنج والکحل

دختری را می خواهم که در میان دشت پروش یافته و پیکانهای نگاهدارنده او به ناز و سیاهی چشم آب داده شده است.

نازنینی قصد من باشد کزو سیراب گشت

تیز مژگان به آب عشوه و افسونگری

تؤمّ:مضارع متکلّم مع الغیر از مصدر أمّ یعنی قصد.ناشئه:اسم فاعل مؤنّث از مصدر نشو یعنی پرورش یافتن.جزع:میانه بیابان.سقیت:ماضی مجهول مؤنّث از مصدر سقی یعنی آب دادن.نصال:جمع نصل دم شمشیر یا پیکان و بر نصول نیز جمع بسته شده. غنج:کرشمه و ناز.کحل:سیاهی بالای پلکها یا سرمه گون بودن چشم به سرشت.

قد زاد أحادیث الکرام بها

ما بالکرائم من جبن و من بخل

ترس و زفتی زنان بخشنده به خوشبویی سخنان جوانمردان افزود.

صحبت بخشنده مردان را بسی خوشتر کند

آنچه ترس و بخل باشد در زنان چادری

زاد:ماضی از مصدر زیادت.طیب:بوی خوش.احادیث:جمع احدوثه:افسانه و سخن سپس به خلاف قیاس جمع حدیث شد.کرام:جمع کریم؛صفت مشبّه از مصدر کرم یعنی جوانمردان و بخشایندگان.کرائم:جمع کریمة مؤنّث کریم یعنی زن جوانمرد و با مروّت و کریمتان به دو چشم گفته می شود.جبن:مصدر یعنی ترس.بخل:رجل بخل: مرد بسیار زفت.

تبیت نار الهوی منهنّ فی کبد

حرّی و ناز القری منهم علی القلل

در شب، آتش عشق زنانشان در دل سوزان شعله ور است و آتش میهمانی از مردانشان بر سر کوهها زبانه می کشد.

آتش عشق زنانش در دلم سوزان بود

روشن از مردانش بینی بر قلل نار قری

تبیت:مضارع از مصدر بیتوته:شب را به روز آوردن.نار الهوی:آتش عشق.کبد:دل جمع:اکباد.حرّی مؤنّث أحرّ یعنی سوزان نار القری:آتش میمهانی.قلل:جمع قلّه، سرکوه.

یقتلن أنضاء حبّ لا حراک بهم

وینحرون کرام الخیل و الإبل

زنانشان عاشقان رنجوری را که جنبشی ندارند می کشند و مردانشان اسبان و شتران اصیل برای مهمانانشان سر می برند.

می کشند اینان به نازی عاشقان زار را

می کشند آنان خیول و اشتران پروری

یقتلن:مضارع مؤنّث از مصدر قتل یعنی کشتن.انضاء:جمع نضو شتر لاغر و جز آن و مقصود عاشقانی است که عشق آنان را رنجور و ناتوان کرده.حبّ:مصدر یعنی دوستی. حراک:جنبش.ینحرون:مضارع از مصدر نحر:سر بریدن و ذبح کردن.خیل:گله اسب؛ اسم جمع است.ابل:شتران؛اسم جمع است.

یشفی لدیغ العوالی فی بیوتهم

بنهلة من غدیر الخمر و العسل

زخمیان به نیزه در خانه های ایشان، به یک آشامیدن از آبگیر شراب و عسل بهبود می یابند.

زخم نیزه خورده، یابد در حریم او شفا

گر خورد یک جرعه از جامش شراب کوثری

یشفی:مضارع مجهول از مصدر شفا:بهبود یافتن.لذیغ فعیل به معنی مفعول یعنی مارگزیده، جمع آن لدغی؛مانند:قتلی.عوالی:جمع عالیه:سرنیزه، بیوت:جمع بیت، یعنی خانه.نهله:یک بار آشامیدن و منهل آشامیدنگاه.غدیر:آبگیر و آب که سیل سپس گذارد.خمر:شراب.عسل:شیره زنبور نحل است؛به پارسی انگبین گویند.سعدی گوید:

چشمه از سنگ برون آرد و باران از میغ

انگبین از مگس نحل و در از دریا بار

لعلّ إلمامة بالجزع ثانیة

یدبّ منها البرء فی عللی

کاشکی بار دیگر در بیابان به قبیله فرود آیم تا باد بهبود از آنجا به دردهایم بوزد!

کاشکی در منزل جانان گذاری افتدم

تا نسیم عافیت بر من وزد زان صعتری!

لعلّ:از حروف مشبّهه بالفعل و برای ترجّی است.المامة:مصدر باب افعال یعنی فرود آمدن و«تا»برای وحدت است.جزع:میانه بیابان.یدبّ:مضارع از مصدر دبیب: آهسته خرامیدن و نرم رفتن.نسیم:باد نرم.برء:مصدر و اهل حجاز به فتح«با»خوانند؛ یعنی بهبود یافتن از بیماری و برخاستن از آن.علل:جمع علّت یعنی بیماری.

لا أکراه الطّعنة النّجلاء قد شفعت

برشفة من نبال الأعین النّجل

ناخوش نیست مرا نیزه های پهن که جفت شده باشد به یک تیر از مژگان چشمان درشت آن زنان!

طعنه جانسوز نیزه هست بر من ناگوار

تیز چشمی گر بیندازد نگار آزری!

اکره:مضارع متکلّم وحده از مصدر کراهت و کراهیت و مکرهت یعنی ناپسند داشتن. طعنه:طعن زدن با نیزه؛«تا»برای وحدت.نجلاء:بزرگ و پهن.شفعت:ماضی مجهول مؤنّث از مصدر شفع یعنی جفت شدن.رشفه:رشف مصدر، یعنی تیرانداختن؛«تا»برای وحدت است.نبال:جمع نبله:تیر و نیزه.اعین:جمع عین یعنی چشمها.نجل:جمع نجلاء:فراخ و درشت.

ولا أهاب الصّفاح البیض تسعدنی

باللّمح من خلل الأستار و الکلل

نمی ترسم از شمشیرهای پهن و سفیدی که به نگاهی از میان پرده های و چادرها یاریم دهند.

کی بود با کی مرا در دل ز رخشان نیزه ها

با نگاهی گر کند دزدانه یارم یاوری؟!

اهاب:مضارع متکلّم وحده از مصدر هیبت و مهابت یعنی ترس.صفاح:جمع صفیحه: شمشیر پهناور.بیض:جمع ابیض یعنی سفید.تسعد:مضارع مؤنّث باب افعال از مصدر اسعاد یعنی یاری دادن.لمح:مصدر است به معنی نگریستن و دیدن به نگاه پنهان، لمحة: دزدیدگی نگاه و پنهان دیدگی.خلل:فاصله میان دو چیز؛جمع خلال.استار:جمع ستر؛ چیزی که به آن می پوشانند.کلل:جمع کلّه:پرده و چادر.

و لا اخلّ بغزلان اغاز لهّا

و لو دهتنی أسود الغیل با الغیل

و رها نمی کنم آهووشانی را که با من هم سخنی می کنند گرچه شیران بیشه مرا به سختیهای دچار سازند.

کی کنم ترک غزالانی که معشوق من اند

گرچه تازندم به ناگه آن همه شیر جری

اخلّ:ماضی باب افعال از مصدر اخلال رها کردن جایی را، غزلان:جمع غزال یعنی آهو و بر غزله هم جمع بسته شده است.تغازل:مضارع مؤنّث باب مفاعله از مصدر مغازله یعنی گفت وگو باز زنان.دهت:ماضی مؤنّث دهته الدّاهیة:به بلای سختی دچار گردید. اسود:جمع اسد:شیر و بر اسد نیز جمع بسته شده است.غیل:به کسر و فتح غین:بیشه شیر و جنگل و رودبار جمع:اغیال و غیول.غیل و غوائل:سختیها و مصیبتها.

حبّ السّلامة یثنی همّ صاحبه

عن المعالی و یغری المرء بالکسل

آسایش دوستی، همّت مرد را از برزگیها باز می دارد و به کاهلی باز می خواند.

باز می تابد سلامت دوستی عزم تو را

از معالی واکشاند جانب تن پروری

حبّ:مصدر به معنی دوستی و میل.سلامت:مصدر به معنی راحتی و آسودگی و تندرستی.یثنی:مضارع از مصدر اثناء یعنی بازداشتن از حاجت.همّ:مصدر به معنی نهایت کوشش.معالی:جمع معلاة:بزرگی و بلندی در قدر و منزلت.یغزی:مضارع باب افعال از مصدر اغراء:کسی را به کسی یا به چیزی باز خواندن.مرء:و از همین کلمه است مروّت یعنی مردانگی.کسل:مصدر به معنی سستی و کاهلی.

فإن جنحت إلیه فاتّخذ نفقا

فی الارض أو سلّما فی الجوّ فاغتزل 10

پس اگر به آسایش مایلی، در زیر زمین جای گزین و یا نردبانی در آسمان بگیر و از مردم دوری کن!

عافیت را خانه باید در بن غاری کنی

یا که عزلت را به اوج آسمان باید بری

جنحت:ماضی مخاطب از مصدر جنوح یعنی میل کردن.اتّخذ:فعل امر باب افتعال از مصدر اتّخاذ یعنی برگزیدن و گرفتن.نفق:راه باریک در زمین که به سوی جایی رود. سلّما:سلّم نردبان جمع سلالیم.جوّ:میان زمین و آسمان.اعتزل:فعل امر باب افتعال از مصدر اعتزال:کناره گزیدن و دور گردیدن و جدا شدن.

و دع غمار العلی للمقدمین علی

رکوبها و قتنع منهنّ بالبلل

گردابهای بزرگواری را به پیشی جویندگان بر سواری آن واگذار و به نمی از این گردابها قناعت کن.

کار دریا را به دست مرد دریادان سپار

تو قناعت کن از آن دریا بدین اندکتری

دع:فعل امر یعنی واگذار کن. 11 غمار:جمع غمر:آب بسیار.مقدمین:جمع مقدم اسم فاعل باب افعال از مصدر اقدام:پیشی جستن.رکوب:مصدر به معنی بر نشستن. اقتنع:امر باب افتعال از مصدر اقتناع.بلل:رطوبت کم، نم.

رضی الذّلیل بخفض العیش مسکنة

و العزّ عند رسیم الأینق الذّلل

مرد فرومایه از بیچارگی به زندگی پست تن در می دهد و غزّت در راه رفتن و کوشش شتران رام است.

خوارمایه تن به پستی می دهد در مسکنت

مرد را در سیر اشتر حاصل آید سروری

رضی:رضا و رضوان و مرضاة یعنی پسند کردن.ذلیل:صفت مشبّهه از مصدر ذلّ و ذلّت و مذّلت یعنی أذلا و أذلّة.ذل به کسر یعنی مهربانی.خفض:پایین و پست.عیش:زندگی؛ معاش و معیش نیز هردو مصدر است.مسکنت:فقر و حاجت.رسیم:نوعی از رفتار شتر. اینق:جمع ناقه از روی قاعده باید انوق یا انیق باشد، ولی قلب شده.ذلل:جمع ذلول: چهارپای رام مطیع، صفت مشبّهه است.

فادرأ بها فی نحور البید جافلة

معارضات مثانی اللّجم بالجدل

با این شتران در سینه های بیابانها با سرعت بران، درحالی که لگامهای جفت شده اسبان با مهارهای تافته شتران در سرعت برابری می کنند.

مرکب خود را شتابان در دل صحرا فکن

تا سبق گیرد لجامی با لجام دیگری

ادرأ:فعل امر از مصدر درء و درءة یعنی دور کردن و دفع نمودن.نحور:جمع نحر:پیش سینه و جای گردنبند و در اینجا استعاره است.بید:جمع بیداء یعنی بیابان و از همین ماده است:باد الشّی یبید أی هلک.جافله:اسم فاعل مؤنّث از مصدر جفول یعنی با شتاب رفتن.معارضات:جمع معارضه اسم فاعل مؤنّث از باب مفاعله برابری کردن با چیزی و پیشاپیش کسی آمدن.مثانی:جمع مثنی، جاء القوم مثنی یعنی اثنین اثنین:دو نفر دو نفر. لجم:جمع لجام معرّب لگام؛بستنگاه از روی ستور.جدل:جمع جدیل:مهار تافته در گردن شتر.

إنّ العلی حدّثتنی و هی صادقة

فیما تحدّث أنّ العزّ فی النقل 12

بزرگواری با من سخن گفت و راست گفت که عزّت در حرکت و انتقالهاست.

دی معالی گفت با من این سخن از روی صدق

کز سفرها حاصل آید سرافرازی و سری

علی:بزرگی و بلندی قدر و بلندی در منزلت.حدّثت:ماضی مؤنّث باب تفعیل از مصدر تحدیث یعنی سخن گفتن.صادقه:اسم فاعل مؤنّث از مصدر یعنی راست گفتن.

غزّ:ضدّ ذلّ یعنی از ارجمندی.نقل:جمع نقله یعنی برگشتن و از جایی به جایی شدن.

لو أنّ فی شریف المأوی بلوغ منی

لم تبرح الشّمس یوما دارة الحمل

اگر ماندن در جای شریف کسی را به آرزوهایش می رساند، خورشیدی روزی داره حمل را ترک نمی کرد!

آفتاب از برج برّه نامدی هرگز برون

پایگاه برتر ار بودی نشان مهمتری

شرف:مصدر یعنی بلندی و بزرگی.بلوع:مصدر یعنی رسیدن.مأوی:بفتح واو و کسر آن اسم مکان به معنی پناه جای و جایی که شب وروز درآن باشش کنند.منی:جمع منیه یعنی آرزو.لم تبرح:دور نمی شد، ترک نمی کرد.شمس:خورشید.داره:سرای و اخصّ از دار است و هر چیزی باشد و خرمن ماه و هاله:حمل به معنی بره نام یکی از بروج دوازده گانه.

أهبت بالحظّ لو نادیت مستمعا

و الحظّ عنّی بالجهّال فی شغل

بخت را فرا خواندم، اگر شنونده باشد و او از من رمیده و با نادانان سرگرم شده است.

بخت را دادم ندا کاش آن ندا را می شنید

کو ز من برگشته، با دونان کند همستری

أهبت:ماضی متکلّم وحده باب افعال از مصدر إهابه.أهاب بالإبل:بانگ زد برآن به لفظ هاب هاب تا بایستد یا بازگردد.حظّ:بهره و بخت، جمع حظوظ.نادیت:ماضی متکلّم وحده باب مفاعله از مصدر ندا و مناداة یعنی فریاد زدن.مستمع:اسم فاعل باب افتعال از مصدر استماع یعنی شنیدن و گوش فرا دادن.جهّال:جمع جاهل یعنی نادان.شغل:پیشه و کار و سرگرمی و به صورت شغل و شغل نیز آمده است.

لعلّه إن بدا فضلی و نقصهم

لعینه نام عنهم أو تنبّه لی

شاید او اگر دانش من و نادانی آنان در برابر دیده اش هویدا شود، از آنها چشم فرو بندد یا بر من چشم بگشاید.

من بر آنم بخت، دیگر بار دریابد مرا

گر ببیند نقص ایشان و ز من دانشوری

لعلّ:از حروف مشبّهه بالفعل.بدا:ماضی از مصدر بدو یعنی آشکار شدن.فضل:فزونی و دانش.نقص:ضدّ فضل، کم کردن در بهره و کم شدن.عین:چشم، جمع:اعین.نام:ماضی از مصدر نوم:خوابیدن.تنبّه:ماضی باب تفعّل از مصدر تنبّه به معنی بیدار و هوشیار شدن.

أعلّل النّفس بالآمال أرقبها

ما أضیق العیش لو لا فسحة الأمل

نفس خود را به آرزوها سرگرم می کنم و در انتظار تحقّق آنها می باشم.چقدر زندگی تنگ است هرگاه دامنه آرزو فراخ باشد!

نفس خود را می فریبم با فراوان آرزو

تنگ بودی زندگی بی آرزوی سرسری

اعلّل:مضارع متکلّم وحده باب تفعیل از مصدر تعلیل:کسی را به طعام و جز آن مشغول کردن.نفس:جان، روح، روان.آمال:جمع امل یعنی آرزو و امید.أرقب:مضارع متکلّم وحده یعنی در کمین و انتظار هستم.ماأضیق:فعل تعجّب، فسحت:مصدر به معنی وسعت و گشایش؛سعدی گوید:

فسحت میدان ارادت بیار

تا بزند مرد سخنگوی گوی

لم أرض بالعیش و الأیّام مقبلة

فکیف أرضی و قد ولّت علی عجل

به زندگی خرسند نبودم وقتی که روزگار به من روی کرده بود، حال چگونه خرسند باشم که شتابان از من روی گردانیده است؟!

گاه اقبال جهانم هیچ خرسندی نبود

چون بود حالم به ادبار جهان ششدری؟!

لم ارض:از مصدر رضایت یعنی خشنودی، عیش:مصدر یعنی زندگی؛معیشت و معاش مصدر میمی آن است.ایّام:جمع یوم و در اصل أیوام بوده«واو»قلب به«یا»و درآن ادغام شده.مقبله:اسم فاعل مؤنّث باب افعال از مصدر اقبال یعنی پیش آمدن و روی آوردن.ولّت:ماضی مؤنّث باب تفعیل از مصدر تولیه یعنی اعراض کردن و دور گردیدن. عجل:یعنی سرعت و شتاب.

غالی بنفسی عرفانی بقیمتها

فصنتها عن رخیص القدر مبتذل

شناخت ارزش خود، جان من را گرانبها کرد؛پس خود را از قیمت ارزان و پست نگه داشتم.

قیمت نفسم ز ارج معرفت بالا گرفت

تا مصونش داشتم از ابتذال و بی مزی

غالی:ماضی باب مفاعله از مصدر مغالات یعنی گران خریدن.عرفان:مصدر یعنی شناختن، مصدر میمی آن معرفت.قیمت:عوض و برابر و ارزش چیز.صنت:ماضی متکلّم وحده از مصدر و صیانت یعنی نگهداری.رخیص:ارزان.قدر:اندازه.مبتذل: اسم مفعول باب افتعال از مصدر ابتذال یعنی پست و ناچیز بودن.

و عادة النّضل أن یزهی بجوهره

و لیس یعمل إلا فی یدی بطل

و خودی پیکان است که به جوهر خود ببالد و کارگر نیست مگر هنگامی که در دست دلاوری باشد.

تیغ جوهردار گرچه می درخشد برق وار

جوهرش پنهان بود بی پهلوان گوهری

عادت:خوی.نضل:پیکان تیر و پیکان نیزه و تیغ بی قبضه و کارد.یزهی:مضارع از زهی الرّجل:مرد نازید و بالید.جوهر:معرّب گوهر:اصل ونژاد و مادّه هر چیز.یعمل:مضارع از مصدر عمل و در اینجا مقصود بریدن است.یدی:در اصل یدین بود؛تثنیه ید.«نون»آن به اظافه ساقط شده.بطل:مرد دلاور جمع أبطال و بطله:زن دلاور.

ما کنت أوثر أن یمتدّ بی زمنی

حتی أری دولة الأوغاد و السّفل

نمی خواستم که روزگارم به درازا کشد تا چیرگی سلفگان و فرومایگان را ببینم.

بهتر آن بودی که عمر من نگشتی بس دراز

تا که بینم سفلگان را بر سریر سروری

اوثر:مضارع متکلّم وحده از باب افعال از مصدر ایثار یعنی برگزیدن و کرامت کردن. یمتّد:مضارع باب افتعال از مصدر امتداد یعنی دراز و کشیده شدن.زمن و زمان:روزگار و وقت.جمع:از منه و ازمان و ازمن.دولت:ظفر و چیرگی.اوغاد:جمع وغد:شخص پست که فقط در فکر شکم خود است.سفل:جمع سفله ناکس و فرومایه.

تقدّمتنی أناس کان شوطهم

وراء خطوی إذ أمشی علی مهل

مردمانی که نهایت سیرشان در پس گام من بود، بر من پیشی گرفتند، زیرا من به آهستگی راه می روم.

مردمی برتر شدند از من که گر پویان شوند

بازگویی در پیم باشند اندر قهقری

تقدمت:ماضی مؤنّث باب تفعّل از مصدر تقدّم یعنی پیشی گرفتن و جلو افتادن.اناس: مردم و گاهی همزه آن حذف می شود.شوط:تک تا نهایت.وراء:سپس و پیش؛از اضداد است.خطو:گام.امشی:مضارع متکلّم وحده از مصدر مشی یعنی راه رفتن.مهل:آرامش و آهستگی و نرمی.

هذا جزاء امری ء أقرانه درجوا

من قبله فتمنّی فسحة الأّجل

این است سزاری مردمی که همگنان او پیش از او مردند و او آرزوی فراخی زمان برای خود کرده است.

این بود اجر کسی کز رفته یاران شد جدا

باز خواهد دیر ماند در جهان ایدری

جزا:پاداش و مزد و سزا.اقران:جمع قرین:همنشین و همسال.درجوا:درج القوم بآخر: رسیدند و مردند.قبل:نقیض بعد یعنی پیش.تمنّی:ماضی باب تفعّل از مصدر تمنّی. فسحت:گشادگی و فراخی.اجل:نهایت زمان عمر و مدّت و مهلت.

و إن علانی من دونی فما عجبّ

لی أسوة بانحطّاط الشّمس عن زحل 13

اگر زیر دست من بر من برتری جست شگفتی نیست مرا؛اقتداست به خورشید که از ستاره کیوان پایین تر است.

ناکسی اگر برتر از من شد نباشد بس عجب

آفتابم زیر کیوان در شمار اختری

علا:فعل مضارع از مصدر علو یعنی بلندی.دون:نقیض فوق و شخص پست را نیز دون گویند؛شاعر گوید:

إذا ما علا المرء رام العلی

و یقنع بالدّون من کان دونا

اسوة:پیشوا و اقتدا؛در قرآن آمده:لقد کان لکم فی رسول اللّه أسوة حسنة.انحطاط: مصدر باب انفعال:کم شدن بها و فرود آمدن در منزل.شمس:خورشید، ستاره روز، کوکب النّهاری.زحل:کیوان، نحس اکبر در مقابل مشتری(-اورمزد)که سعد اکبر است.

فاصبر لها غیر محتال و لا ضجر

فی حادث الدّهر ما یغنی عن الحیل

در برابر روزگار بردبار باش نه حیله گر و ملول؛زیرا پیشامدهای روزگار مرد را از حلیه ها بی نیاز می کند.

درگه بیچارگی صبری کن و آزاده باشد

چونکه دور آسمان خود می کند چاره گری

اصبر:فعل امر از مصدر صبر:شکیبایی.محتال:اسم فاعل باب افتعال از مصدر احتیال یعنی حلیه گری.ضجر:صفت مشبّهه یعنی بی قرار و ملول.حادث:اسم فاعل از مصدر حدوث.دهر:روزگار، جمع دهور.یغنی:مضارع باب افعال از مصدر إغناء یعنی بی نیاز کردن.حیل:جمع حلیه، نیرنگ و مکر.

أعدی عدوّک أدنی من وثقت به

فحّاذر النّاس و اصحبهم علی دخل

دشمن ترین دشمنان تو، نزدیکترین کسی است که به او اعتماد کرده ای.از مردم بترس و با آنها با نیرنگ آمیزش کن.

بدترین دشمن تو را آن که بدو دل بسته ای

الحذر هر آشنا را محرم خود نشمری!

أعدی:اسم تفضیل از مصدر عدوات یعنی دشمنی.عدوّ:دشمن.أدنی:اسم تفضیل از مصدر دنوّ یعنی نزدیکی.وثقت:ماضی مخاطب از مصدر وثوق یعنی اعتماد کردن. حاذر:فعل امر باب مفاعله از مصدر محاذره و حذار یعنی با یکدیگر تخویف نمودن.اصحب:فعل امر از مصدر صحبت یعنی یاری کردن و آمیزش نمودن.دخل:مکر و فریب و بی وفایی؛در قرآن آمده:لاتتّخذوا أیمانکم دخلا بینکم

و إنّما رجل الدّنیا و واحدها

من لا یعوّل فی الدّنیا علی رجل

همانا مرد یگانه دنیا، کسی است که در دنیا به کسی تکیه و اعتماد نکند.

بهترین مرد جهان آن کس تواند بود کو

معتمد کس را نداند در جهان اغبری

رجل:یعنی مرد، جمع:رجال و رجالت و اراجل و به زن رجله نیز گویند؛شاعر گفته است:

مزّقوا جیب فتأتهم

لم یبالو حرمة الرّجلة

دنیا:مؤنّث أدنی یعنی نزدیکتر، جمع:دنا و نسبتش دنیوی و دنیاوی و دینی.واحد:اوّل عدد ولی مقصود در اینجا مردی است که دوّمی نداشته باشد.یعوّل:مضارع باب تفعیل از مصدر تعویل یعنی اعتماد کردن و تکیه نمودن.

و حسن ظنّک بالأیّام معجزة

فظنّ شرّا و کن منها علی و جل

خوش گمانی تو به روزگار نشانه ناتوانی است.به روزگار بدگمان و از آن ترسناک باش.

بدگمان شو بهر دنیا و از او در بیم باش

چون نشان عجز باشد این همه خوش باوری

حسن:مصدر یعنی خوبی.ظنّ:مصدر یعنی گمان و گاهی به معنی یقین می آید؛چنانکه شاعر گفته است:

أظنّ قد مات النّدی بعده

و الظنّ قد یأتی بمعنی الیقین

معجزه:مصدر میمی از عجز یعنی کوتاهی و تنبلی و ناتوانی.ظنّ:امر مخاطب از مصدر ظنّ.وجل:خوف و ترس.

غاص الوفاء و فاض الغدر و انفرجت

مسافة الخلف بین القول و العمل 14

وفا کم شد و بی وفایی بسیار گشت و مسافت میان گفتار و کردار در پیمانها گشاده گردید.

دست به عهدی جدا بنمود قول و فعل را

خشک شد گلبرگ عهد و خار حیله شد...؟

وفا:مصدر یعنی به سر بردن دوستی و پیمان؛ضدّ غدر.فاض:ماضی از مصدر فیض و فیوض و فیضان:بسیار شدن آب به اندازه ای که روان گردد.غدر:مصدر یعنی بی وفایی. انفرجت:ماضی مؤنّث باب انفعال از مصدر انفراج:گشادگی و باز بودن.مسافت:بعد و دوری.خلف:دروغ دروغ کردن وعده را یعنی خلاف آن کردن و هو فی المستقبل کالکذب فی الماضی.

و شان صدقک عند النّاس کذبهم

و هل یطابق معوجّ بمعتدل 15

ناراستی، مردم، راستی تو را معیوب ساخت و آیا کج با راست برابری می کند؟

ای دریغ از صدق، کان باکذب مردم لوث شد

کی زند پهلو نبهره با طلای شش سری؟

شان:ماضی از مصدر شین، ضدّ زین یعنی عیب.صدق:مصدر راستی، ضدّ کذب: دروغگویی.یطابق:مضارع باب مفاعله از مصدر مطابقه و طباق یعنی برابری کردن. معوجّ:اسم فاعل باب افعلال از مصدر اعوجاج یعنی کج بودن.معتدل:اسم فاعل باب افتعال یعنی راست گردیدن و میانه حال شدن.

إن کان ینجع شیّ فی ثباتهم

علی العهود«فسبق السّیف للعذل» 16

اگر چیزی سودمند باشد در پایداری مردم بر پیمانها، پس مانند پیشی گرفتن شمشیر است مرنکوهش را.

در ثبات عهد کس چیزی نباشد سودمند

بی وفایی مانده از روز نخستش مرده ری

ینجع:مضارع از نجع الدّواء:دارو سودمند واقع شد و نجع الوعظ:پند تأثیر کرد.ثبات: مصدر به معنی پایداری.عهود:جمع عهد یعنی پیمانها.سبق:مصدر یعنی پیشی گرفتن. عذل:به سکون، مصدر است و به فتح، اسم مصدر یعنی نکوهش.

یا واردا سؤر عیش کلّه کدر

أنفقت صفوک فی أیّامک الأول 17

ای آن که به بازمانده زندگی وارد شده ای که تمام آن تیره است و زندگی روشنت را در روزگاران پیشین از دست دادی.

صرف شد از تو صفای عمر در عهد شباب

ای که در پیری به مرداب کدر روی آوری!

وارد:اسم فاعل از مصدر ورد یعنی وارد شدن برای آشامیدن آب.سؤر:بقیه طعام یا شراب و سائر به معنی باقی است.کدر:صفت مشبّهه از مصدر کدورت یعنی تیرگی. انفقت:ماضی مخاطب باب افعال از مصدر انفال یعنی دادن و بخشیدن.صفو:روشنی و صافی.اول:جمع اولی مؤنّث اوّل ضدّ آخر و به اولیات نیز جمع بسته شده است.

فیم اقتحامک لجّ البحر ترکبه

و أنت یکفیک منه مصّة الوشل

برای چه وارد دریا و بر لجّه آن سوار می شوی، درحالی که چشیدن کمی از آن تو را بس است؟

تا نشاند جرعه آبی از دلت سوز عطش

از چه خود را در دهان موج دریا می بری؟

فیم:مخفّف فیما، مانند علام ألام حتّام عمّ؛در قرآن است:عمّ یتسائلون.اقتحام:مصدر باب افتعال یعنی خود را افکندن و وارد شدن.لجّ:آب زیاد.همین طور است لجّه؛شاعر گوید:

روی زمین چو لجّه دریا و ماه نو

مانند کشتی که ز دریا کند گذار

ترکب:مضارع از مصدر رکوب یعنی سوار شدن و بالا رفتن.یکفی:مضارع از مصدر کفایت یعنی بس بودن.مصّه:مصّ مصدر به علاوه«تا»وحدت و مصّ یعنی چشیدن. وشل:آب کم؛و از امثال است:و هل فی الرّمل أوشال.

ملک القناعة لا یخشی علیه و لا

یحتاج فیه إلی الأنصار و الخول 18

پادشاهی قناعت را بیم زوال نیست و به یاران و خدمتکاران نیاز ندارد.

ملک خرسندی ندارد بیمی از روی زوال

نیست او را حاجتی تا کس نماید یاوری

ملک:سلطنت و شاهی.قناعت:خرسند بودن به بهره زندگی.یخشی:مضارع مجهول از مصدر خشی و خشیه:ترس و بیم.یحتاج:مضارع مجهول از باب افتعال مصدر احتیاج:

نیازمندی.أنصار:جمع نصیر؛صفت مشبّهه از مصدر نصر یعنی یاران.خول:جمع خائل: بنده و کنیز و خدمتکار؛گاهی مفرد و گاهی جمع استعمال می شود.

ترجو البقاء بدار لا ثبات لها

فهل سمعت بظلّ غیر منتقل 19

امید ماندن داری در خانه ای که پایدار نیست؟آیا شنیده ای سایه را که بی حرکت باشد؟!

در بقای دار فانی ای عجب دل بسته ای

سایه کی دیدی نگردد زیر چرخ چنبری

ترجو:مضارع از مصدر رجاء امیدوار بودن.بقاء:مصدر یعنی باز ماندن و باقیه نیز مصدر است؛در قرآن است فهل تری من باقیه.دار:خانه جمع آن دور و دیار، و مؤنّث است و در آیه و لنعم دار المتّقین، مغنی و مثوی و موضع فرض شده.ثبات:پایداری و استواری. ظلّ:سایه و گاه بر سبیل استعاره«ظلّ الّیل»گویند و مقصود تاریکی شب است.منتقل: اسم فاعل از مصدر انتقال یعنی تحوّل و حرکت.

و یا خبیرا علی الأسرار مطّلعا

إصمت ففی الصّمت منجاة من الزّکل

ای باخبر و آگاه بر رازها، ساکت باش که در خاموشی رهایی از لغزش است.

ای که بر اسرار مردم واقفی خاموش باش

در خموشی بی گمان راه سلامت بسپری

خبیر:صفت مشبّهه از مصدر خبر یعنی آگاه و مطّلع.اسرار:جمع سرّ یعنی رازها.مطّلع: اسم فاعل از باب افتعال مصدر اطّلاع.اصمت:فعل امر از مصدر صمت و صموت و صمات؛یعنی خاموشی.منجاة:مصدر میمی یعنی رهایی و نجات.زلل:خطا و لغزش.

قد رشّحوک لأمر لو فطنت له

فاربأ بنفسک أن ترعی مع الهمل

تو را برای کاری پرورش داده اند که اگر درآن تیزبین شوی، باید خود را دور بداری از اینکه با مهملان به چرا بروی(یعنی مجالست و معاشرت کنی)!

گر بدانی بهر کاری بس بزرگت ساختند

نفس خود برتر شمار از اینکه با دونان چری

رشّحوا:ماضی باب تفعیل از مصدر ترشیح یعنی پرورش دادن.فطنت:ماضی مخاطب از مصدر فطنة و فطانت و فطانیة یعنی زیرک و تیزهوش بودن.اربأ:فعل امر یعنی دور بدار.

ترعی:مضارع مخاطب از مصدر رعی یعنی چریدن.همل:شتر بدون چراننده؛در مثل است:اختلط الرّاعی بالهمل.

پی نوشت

(1)-برای آگاهی بیشتر از احوال او رجوع شود به:معجم الادباء، تألیف یاقوت حموی، ج 10، صص 79-56

(2)-طغرایی مضمون بیت خود را از این بیت ابو العلاء معرّی گرفته است:

و افقتهم فی اختلاف من زمانکم

و البدر فی الوهن مثل البدر فی السّحر

(شرح تنویر بر دیوان ابو العلاء، ج 1، ص 51)

(3)-میان رأد و طفل صنعت تضادّ است.

(4)-قسمت دوّم این بیت از امثال سائره عرب است:«لا ناقتی فی هذا و لا جملی»یعنی دراین کار سودی مرا نیست.این مثل در نظم و نثر پارسی بسیار به کار رفته است؛انوری گوید:

للّه لحمد که تا حشر نمی یابد جست

در قطار تعبش تیر نه ناقه نه جمل

و بدان که مرا این کار ناقه و جملی نبوده است(تاریخ بیهقی).و اگر دراین کار ناقه و جملی داشتمی، پس از گزاردن آن فرصتها بود(کلیله و دمنه).خرس چون تفاصیل و جمل این حکایت بشنید و ناقه و جمل خویش درآن می دید(مرزبان نامه).

(5)-این مضمون از بیتی از اشعار امرء القیس گرفته شده که چون به واسطه خونخواهی از بنی اسد که پدر او را کشته بودند، به دربار روم رفت و عاقبت مأیوس برگشت؛این شعر را گفت:

و قد طوّفت فی الآفاق حتی

رضیت من الغنیمة بالایاب

«من همه عالم را گشتم تا اینکه راضی شدم به جای غنیمت یافتن، سالم به خانه برگردم.»و اینکه سعدی گوید:«رضینا من نوالک بالرحیل»از این شعر گرفته شده و همین طور بیت زیر که صاحب مرزبان نامه در کتاب خود آورده است:

إیّابک سالما نصف الغنیمة

و کلّ الغنم فی النّفس السّلیمة

و بحتری نیز گوید:

و کان رجائی أن اؤوب مملّکا

فصار رجائی أن اؤوب سلیما

(6)-اینکه عرب کاروان را«قافله»گوید، نوعی تفأّل است به جهت امیدی که برگشت کاروان

است و این کلمه متضمن معنی برگشته است، همان طور که بیابان مخوف را تفألا مفازه گفته اند، درصورتی که چنین بیابانی مهلکه است نه مفازه!

(7)-آغاز بیت-بعینه-آغاز بیت حریری است که در مقامه چهل و چهارم آورده است:

و ذی شطاط کصدر الرّمح قامته

صادفته بمنی یشکو من الجدب

(8)-دراین بیت صنعت مقابله به کار برده شده، زیرا جمع کرده بین حلاوت و مرارت، فکاهت و جدّ، شدّت و رقّت و یأس و غزل؛مانند این بیت متنّبی:

أزورهم و سواد اللّیل یشفع لی

و انثنی و بیاض الصّبح یغری بی

(9)-صفدی گوید:اگر من گوینده این بیت بودم، چنین می گفتم:فالحبّ حیث العدا کالأسد رابضة.

(10)-دراین بیت اقتباس است از آیه شریفه قرآن:فإن استطعت إن تبتغی نفقا فی الأرض أو سلّما فی السّماء.سوره انعام، آیه 35.

(11)-در زبان عرب دو فعل است که ماضی و مصدر و اسم فاعل و اسم مفعول ندارد و فقط فعل امر و مضارع دارد و آن دع و ذر است که گفته نمی شود«ودعه»به صورت ماضی و بیت زیر را ضرورت شعری دانسته اند:

لیت شعری عن خلیلی ما الذّی

غاله فی الحبّ حتّی ودعه

(12)-جمله«و هی صادقة فیما تحدّث»جلمه اعتراضیّه است و این اعتراض را متأخران حشو لوزینج نامیده اند، مانند بیت عوف بن محلم:

إن الثّمانین و بلّغتها

قد أحوجت سمعی إلی ترجمان

(13)-ارّجانی(متوفّی 544)مضمون این بیت طغرایی را گرفته و گفته است:

ودع التّناهی فی طلابک للعلی

و اقنع فلم أرمثل عزّ القانع

فبسابع الأفلاک لم یحلل سوی

زحل و مجری الشّمس وسط الرّابع

بیت طغرایی زیباتر و شیواتر است، ولی در بیت ارّجانی فزونی بیان است که به بودن شمس در فلک چهارم و زحل و فلک هفتم اشاره شده است.

(14)-ابن قلاقس این مضمون را از طغرایی گرفته است:

غاض الوفاء و فاض ما

ء الغدر أنهار و غدرا

(15)-صفدی گوید:صنعت طباق و تضاد در بیت طغرایی کاملا رعایت نشده، زیرا معوجّ مقابلش مایل است و همین مسامحه برای ابو طیب متنبّی اتّفاق افتاده که گفته است:

نظرت إلی الّذین أری ملوکا

کانّک مستقیم فی محال

فإن تفق الانام و أنت منهم

فإنّ المسک بعض دم الغزال

و در مجلس سیف الدّوله این ایراد را به متنبّی گرفتند که محال مطابق مستقیم نیست، ولی قافیه تو را مجبور کرده که این دو را با هم بیاوری، و اگر می گفتی:«کانّک مستقیم فی اعو جاج»در شعر دوّم چه می کردی؟او بی درنگ جواد داد:«فإنّ البیض بعض دم الدّجاج»و حضّار را از این زودگویی خوش آمد.عکبری نیز در شرح تبیان خود بر دیوان متنبّی این موضوع را نقل کرده است.

(16)-سبق السّیف العذل؛یکی از امثال سائرة عرب است و اصل آن، این است که سعد و سعید پسران ضبّه برای جستن شترشان راه بیابان را پیش گرفتند.سعد برگشت و سعید برنگشت و ضبّه در انتظار او چشم به راه بود و خبری از او نشد؛تا اینکه سفری برایش پیش آمد با حارث بن کعب به موضعی رسیدند.حارث گفت:من دراین محل جوانی را بدین اوصاف کشته و این شمشیر را از او گرفتم.ضبه چون دید شمشیر از آن فرزند مفقودش است، تاب نیاورد و حارث را کشت؛سپس مورد نکوهش واقع شد و در جواب سرزنشها می گفت: «سبق السّیف العذل»و مقصود طغرایی این است که هیچ چیزی در پایداری مردم بر پیمانها سودمند نیست؛چنانکه نکوهشهای مردم ضبّه را بر قتل حارث، بعد از پیشی گرفتن شمشیر سودمند نبود.جریر در بیت زیر این مثل را آوده است:

یکلّفنی ردّ الغرائب بعدما

سبقن کسبق السّیف ما قال عاذله

(17)-دراین بیت صنعت تجرید به کار برده شده و آن عبارت است از اینکه شخص از خودش فردی را تجرید نموده، مورد خطاب قرار دهد.

(18)-دو بیت زیر با بیت طغرایی قریب به یک مضمون است:

هرکه را خیمه به صحرای قناعت زده اند

گر جهان زلزله گیرد، غم ویرانی نیست

ای نفس برسته قناعت شو

کانجا همه چیز نیک ارزان است!

(19)-قبل از«ترجو»همزه استفهام حذف شده است و این حذف جایز است؛مانند:

فو اللّه ما أدری و أن کنت داریا

بسبع رمین الجمرأم بثمان

تقدیر این است:أبسبع رمین الجمرأم بثمان.

کليه حقوق برای پرتال علوم انسانی محفوظ است