جستجو در   
امکانات

شاهنامه، ملحمه یا حماسه
پدیدآورنده : جوکار، منوچهر
بازدید : 482
تاریخ درج : 1385/8/29
منبع :

 

شاهنامه، ملحمه یا حماسه


مقاله از آنجا که تعریف و معنای اصطلاحی هر واژه، در حوزه ای که به آن تعلق دارد(علمی، ادبی، هنری و...)جدای از معنی لغوی و قاموسی آن نیست، بهتر است، برای ورود به بحث، نخست با مراجعه به فرهنگها و قاموسها و دایرة المعارفها، سابقه و معنی لغوی هر دو واژه منظور(ملحمه و حماسه)را جست و جو کنیم و سپس به معنای اصطلاحی و سابقه کاربرد و نمونه های برجسته آنها در ادب فارسی و عرب و نقد تعاریف داده شده از هر یک، بپردازیم؛در ادامه نیز، ویژگیهای هر یک از منظر ادبی و اصطلاحی، قهرمانان، زمینه های پیدایش و..بررسی خواهیم کرد.جست و جوی تعاریف ملحمه و حماسه در ادب عربدر فرهنگهای معتبر و قدیمی عربی، همچون اقرب الموارد، العین، تاج العروس و لسان العرب، ذیل هر یک از این دو واژه، معنایی تقریبا مشابه آمده است، و ما برای نمونه، متن یکی از این منابع را ذیل مدخل«الملحمه»و«الحماسه»که مفصل تر از بقیه است، ترجمه می کنیم:«جنگی که کشتار زیاد در آن باشد، محل جنگ...جنگ در هنگام فتنه؛و نیز گفته اند ملحمه در جایی به کار می رود که دشمنان گوشت همدیگر را با شمشیر قطعه قطعه کنند.»(اقرب الموارد، ج 12، ذیل الملحمه)؛«الحماسه:الشجاعة» (همان، ج 3، ذیل الحماسه).با عنایت به ریشه کلمه ملحمه، (لحم-گوشت)معنی اخیر اقرب الموارد، بسیار دقیق است؛اما در هیچ یک از این منابع از ملحمه و حماسه به عنوان نوع ادبی (Literary genre) سخنی به میان نیامده است.تنها در دو فرهنگ جدیدتر، معجم الوسیط و المنجد، پس از ذکر معنی لغوی این دو واژه، که تقریبا مشابه اقرب الموارد است، فقط از ملحمه(وحماسهنه حماسه)، به عنوان نوع ادبی هم یاد می شود:«الملحمه: الحرب الشدید، ...عمل قصصی له قواعد و اصول...-اثری داستانی که دارای قواعد و اصولی است و در آن از قهرمانان و پادشاهان و خدیان بت پرستان یاد می شود؛اسا آن بر امور خارق العاده و اسطوره هاست.گاهی به صورت شعر است، همچون ایلیاد نزد یونانیان باستان و شاهنامه نزد پارسیان؛و گاه نیز به صورت نثر است، همچون داستان عنتره [نزد عرب ]» (معجم الوسیط ذیل الملحمه).در المنجد نیز ذیل الملحمه آمده است:«ج ملاحم، الموقعة العظیمة القتل فی الحرب، و...-نبرد بزرگ، کشتار در جنگ؛و این واژه برگرفته از درهم شدن و اختلاط مردم با یکدیگر در هنگام نبرد است، به گونه در هم شدن تارها و پودهای جامه»و در ادامه می نویسد:«کنایة عن عمل شعری طویل یتألف من اناشید عدیدة...[]کنایه از اثر شعری منوچهر جوکار طویلی است که از سروده های متعددی تألیف می شود؛و نیز، در توصیف جنگی از جنگها و وصف لشکریان و قهرمانان و مکانهایی که جنگ در آن جایها جریان دارد، به نظم درمی آید.خدایان در اتفاقاتی که در این جنگها می افتد، مشارکت دارند؛ اساس این نوع شعر بر اسطوره ها و خرافه هاست، مانند ایلیاد هومر و امثال آن.»لازم به یادآوری است که در فرهنگ لاروس عربی-فاسی نیز، پس از ذکر همان معانی پیش گفته در اقرب الموارد، اضافه می کند:«شعر حماسی»و پیداست این تعبیر را مترجم تحت تأثیر ادب فارسی، در ترجمه فارسی آن افزوده است بدون ارائه هیچ نمونه ای، حال آنکه ذیل «الحماسه»تنها به معنی لغوی آن پرداخته است.(لاروس عربی-فاسی، ذیل الملحمه و الحماسه).تا اینجا مشاهده شد که تنها دو فرهنگ جدید، تعریفی اصطلاحی از ملحمه به عنوان نوع ادبی ارائه کرده اند، اما نه در تعریف و نه در ذکر نمونه ها، نظری یکسان ندارند، ضمن اینکه حماسه را نیز به همان معنی لغوی اش به کار برده اند.معجم الوسیط، ملحمه را «اثری»داستانی می خواند که قواعد و اصولی دارد و در آن از قهرمانان و شاهان و خدایان بت پرستان یاد می شود...گاه شعر است و گاه نثر، مثل آثار هومر و شاهنامه و سیره عنتره!و البته نمی گوید این«قواعد و اصول»کدام است؟آیا می توان آثار هومر و شاهنامه و سیره عنتره را ذیل یک عنوان گرد آورد؟در کدام نمونه، از خدایان بت پرستان و در کدامیک از شاهان و قهرمانان یاد می شود...؟اکنون تعریف المنجد را با تلقی یاد شده، می سنجیم:کنایه از اثر شعی طویل تألیف شده از سروده های متعدد؟!در توصیف جنگی از جنگها...خدایان در اتفاقات این جنگها شریکند، اساس آن بر اساطیر و خرافات است؟معجم الوسیط می گوید:اثری داستانی که گاه شعر است و گاه نثر، شاید برای اینکه بتواند داستانهای زندگی عنتره را نیز به عنوان نمونه در آن بگنجاند و المنجد هم می گوید:کنایه از اثر شعری طویل...، یعنی غیر شعر نمی تواند باشد؟و اینکه می گوید «تألیف شده از سرودهای متعدد»، دو معنی می تواند داشته باشد، نخست آنکه ملحمه نمی تواند کوتاه باشد؟!و دیگر اینکه ملحمه از سرودهای کوتاه متعدد که لزومااز یک گوینده نیستند، حاصل می آید؟گر چه نویسنده نمونه ای در آثار عربی ذکر نمی کند، ولی این تلقی، البته با نمونه های جمع آوری شده در ادب عرب که از گویندگان مختلف و با موضوعات متنوع، تحت عنوان«الحماسه»گردآوری شده، مطابق است، اما اجزاء دیگر این تعریف که می گوید:اساس این نوع شعر اساطیر و خرافه است، با کدام نمونه همخوان است؟و اصولا آیا اسطوره و خرافه به یک معناست؟گویا، مؤلف المنجد، تحت تأثیر ادب اروپایی، و از به هم آمیختن نمونه های شعر ملحمی جاهلی با جنبه هایی از ایلیاد هومر، به چنین تعریف و تلقی کلی و غیر علمی رسیده است، اما نتوانسته یک نمونه کامل و قابل قبول از همین نوع شعری آفریده خود در ادب عرب، به عنوان مثال بیاورد و مجبور شده است فقط از ایلیاد نام ببرد، تا اندکی با تعریفش(مثلا در خصوص دخالت خدایان در اتفاقات و جنگها)مطابق باشد؛اگر غیر از این بود، مجبور می شد به شاهنامه هم به عنوان یک نمونه اشاره کند، (همان طور که معجم الوسیط اشاره کرده است)، اما می بینیم رندانه از آن عبور می کند و حتی سیره عنتره را هم به عنوان نمونه در ادب عرب ذکر نمی کند.اکنون به سه منبع جدید و معتبر دیگر رجوع می کنیم تا به پراکندگی تعاریف ملحمه و حماسه در ادب عرب و آشفتگی در تلقی و درک آنها به عنوان نوع ادبی، بیش از پیش آگاه شویم: در دائرة المعارف القرن العشرین که می بایست به این مقوله مهم به عنوان یک نوع ادبی پرداخته باشد، اصلا مدخلی تحت عنوان «الملحمه»نیست و ذیل ماده«لحم»به معنی آن(گوشت) اشاره شده، حماسه را نیز به معنی لغوی(الشجاعه)آورده است. 1 در اثر دیگری موسوم به دائرة المعارف الاسلامیة، مجلد مربوط به دخل ملحمه نیامده است، اما به عکس معجم الوسیط و المنجد که حماسه را نوع ادبی ندانسته اند، تعریف از حماسه به دست داده که اگر از روی تسامح آن را ملحمه هم بدانیم، اصلا از جهت تعریف و نمونه ها با تلقی معجم الوسیط و المنجد همخوانی ندارد:«الحماسه:الشجاعة...قصایدی است که شجاعت در جنگ را توصیف کند و بخش زیادی از شعر قدیم عرب این چنین است، و لذا در دیوانها شعری عرب، جایگاه نخست را پیدا کرده؛البته در دو مورد هم، کلمه حماسه به دو دیوان شعر(ابو تمام و بحتری)اطلاق گردیده است.» 2 به عکس منابع پیشین که یکی ملحمه را«اثری داستانی»و دیگری «شعری طویل»می دانست، این منبع حماسه(بخوانید ملحمه)را «قصاید»ی می داند که«بخش زیادی»از شعر قدیم عرب را هم شامل است!و قطعا منظورش مفاخرات و رجزهای شعری است که دو نمونه جنگ مانندش از ابو تمام و بحتری معروف است؛هر چند اشعار این دو مجموعه هم، همگی در قالب«قصیده» نیستند و اطلاق قصیده به آنها، یا از سر بی دقتی است و یا از آن، هر گونه شعر(اعم از قطعه و قصیده)اراده شده است.کتاب معتبر و تخصصی دیگر، معجم مصطلحات الادب است، این کتاب بر خلاف منبع پیشین، ملحمه را قصیده می داند، نه حماسه را و به تفصیل تمام و تحت تأثیر نمونه ها و مدخلهای ادب اروپایی، از«ملحمه ساخره»(-شعر هجایی و تمسخر آمیز)و«ملحمه الغنائیه»(-شعر ستایش آمیز درباره قهرمانیهای قهرمانان قبیله که در مهمانیها خوانده می شد؟!)، سخن به میان می آورد؛اما، وی نیز به تلقی واحد و دریافت یکسان و مشخصی از موضوع در ادب عرب، نرسیده است و تعریف و تلقی اش با نمونه های غیر از ادب عرب سازگار است:«الملحمه:1-قصیدة قصیصة طویلة موضوعها البطولة و اسلوبها سام:2-ذلک النوع من القصائد طویلة...1-ملحمه، قصیده بلند داستانی است که موضوع آن قهرمانی [قهرمانان ]و دارای سبکی عالی است.2-نوعی از قصاید طولانی که مقصود از آن، تمجید از نمونه ها و الگوهای بزرگ و جمعی(دینی، ملی و انسانی)است، و نیز بررسی قهرمانیهای قهرمانان حقیقی یا اسطوره ای که در این الگوها و نمونه ها نمایان است...از ویژگیهای این قصاید آن است که شاعر در ابتدای قصیده، موضوع آن را اعلام می کند و نسبت به الهه شعرش کرنش می کند...تشبیهات طولانی پیچیده و مبهم، دخالت خدایان در زندگی بشر، فهرست طولانی نام قهرمانان و...مفاخرات و خطبه های جنگ افروزانه و خودنماییهای قهرمانانه، در آن وجود دارد...» 3 مؤلف کتاب یاد شده، این نوع ملحمه را «ادبی»می خواند و نوع دیگر را«عامیانه»یا«مردمی»، که به صورت شفاهی روایت می شود، سپس ادامه می دهد:نوع اخیر در طول تاریخ شکل گرفته و نتیجه یک دوه یا سلیقه خاص نیست، و با احتمال، سیره ابو زید هلالی را، نزدیک ترین نمونه به این نوع داستان در نزد عرب به شمار می آورد. 4در این کتاب، همچون دائرة المعارف اسلامیه، و به عکس منابع پیشین، حماسه هم به عنوان نوع ادبی تعریف شده است، اما به خلاف منبع قبلی و منابعی که ملحمه را تعریف کردند، قصیده عنتره را نمونه می آورد:«الحماسه:من ابواب الشعر العربی و موضوعاته...-بابی از بابهای شعر عرب و یکی از موضوعات آن است، در آن مجد و عظمت و پیروزی در جنگها ستایش می شود و کینه و تنفر نسبت به دشمنان ابراز می گردد و ارزشهای والایی چون کرم و وفا و امثال آن ترنم و زمزمه می شود؛مثل قصیده عنتره عبسی...» 5این تعریف نیز رجزها و مفاخرات و خودستاییهای شاعر را حماسه دانسته و از آنچه تا اینجا در خصوص معنای لغوی و اصطلاحی ملحمه و حماسه، در فرهنگهای و سایر منابع تخصصی عربی دیده شد، می توان فهمید که تعریف واحد و یکسانی، چه از ملحمه و چه حماسه، در این منابع نیامده است و لذا مصادیق و نمونه های ذکر شده هر کدام نیز، یکسان نیست؛یکی ایلیاد را نمونه ملحمه می آورد(المنجد)، دیگر شاهنامه و سیره عنتره را هم به آن می افزاید(معجم الوسیط)، سومی همه آثار هومر را ذکر می کند(معجم مصطلحات الادب)، یکی سیره عنتره را ملحمه می داند(معجم الوسیط)و دیگری حماسه، یکی اصلا به حماسه نمی پردازد، دیگری آن را قصیده طویل می خواند، یکی ملحمه را اثر شعری می داند، دیگری اثر داستانی هم به شعر و هم به نثر، محتوای تعریف یک منبع از ملحمه، مفهوم تعریف منبع دیگر است از حماسه؛کوتاه سخن اینکه، عناصر مشترک و یکسان در این تعاریف، چه به لحاظ مضمون و چه به لحاظ مصداق، بسیار اندک است.گذشته از این موارد، در هیچ یک از تعاریف یاد شده، عناصر اصلی و«نوع»آفرین حماسه(یا ملحمه؟!) لحاظ نشده و به بسترها و زمینه های فرهنگی و اجتماعی و تاریخی و اساطیری پیدایش آن، اشاره نشده است.این تشتت و پراکندگی در تعریف و ارائه نمونه های متفاوت، می تواند چند علت داشته باشد، نخست اینکه در آثار و ادب عرب نمونه ای که بتواند حماسه خوانده شود، وجود ندارد، لذا تلقیها و تعریفهای متفاوتی از آن می شود و هر محققی بنا به درک خود از برخی آثار یا به انگیزشهای دیگر، به تعریف و ذکر نمونه می پردازد؛دیگر اینکه این محققان، در تعریف حماسه و ملحمه کاملا متأثر از اروپاییان هستند، اما از آنجا که در ارائه نمونه مناسب با تعریف اروپائیان، درمی مانند، به پراکندگی و عدم توافق بر موضوع گرفتار می شوند.به طور مثال، نویسنده کتاب معجم مصطلحات الادب، که با چند زبان اروپایی هم آشنا بوده، در همه موارد، برابر حماسه و ملحمه، معادل فرنگی آن (Epic) را آورده است؛می دانیم که در غرب، نمونه های موجود Epic با تعریف خودشان، سازگار و مصادیقش نیز برای همه آشکار و پذیرفته است، اما در خصوص تلقی برخی محققان عرب، این پرسش وجود دارد که اگر ملحمه و حماسه معادل Epic است(یعنی به یک معنی)، پس این همه اختلاف و تفاوت در معنی و مصداق، ناشی از چیست؟دکتر شفیعی کدکنی، می گوید:حماسه با آنکه واژه ای عربی است، اما در فارسی به صورت اصطلاح و در مقابل Epic به کار می رود، در حالی که«عربها خودشان از حماسه مفهوم اپیک را احساس نمی کنند، به همین مناسبت در مورد کتابهایی از نوع شاهنامه به ایلیاید یا مهابهاراتا، لغت حماسه به کار نمی برند، بلکه واژه الملحمه را به کار می برند که به معنی جنگ سخت خونین است...». 6با توجه به آنچه تا کنون آوردیم، باید به سخن دکتر شفیعی کدکنی افزود که محققان عرب، ملحمه را نیز به صورتی یکسان و مشخص احساس نمی کنند و اتفاقا چنانکه دیدیم، بعضی آن را با حماسه یکی دانسته اند، اما در هر صورت از ارائه مصداق و آوردن نمونه یا طفره رفته اند و یا گرفتار تشتت و پراکندگی شده اند.عمر فروخ، در حاشیه صفحه 49 کتاب خود، به نارسایی تعریف و تلقی از ملحمه در نز اعراب به صورت تلویحی اشاره می کند و در ارائه نمونه برای آن، سخنی کاملا متفاوت با محققان پیش گفته، دارد:«شعر ملحمی؛و یقابله عندنا الحماسة و الفخر، و الملحمه عندهم قصة طویلة تصف حربا و تنطوی علی حب...-شعر ملحمی در نزد ما[اعراب ]با حماسه و فخر برابر است ونزد آنان [غیر عرب ]یک داستان بلندی است که جنگی را توصیف می کند و با عشق آمیخته است...ما نیز ملحمه هایی داریم، اما هیچ ارتباطی با ملاحم فرنگ ندارند، ابو زید قریشی در کتاب جمهرة اشعار العرب، هفت قصیده را تحت عنوان ملاحم گرد آورده که متعلق به فرزدق، جریر، الاخطل، راعی الابل و...هستند.به نظر می رسد این نام گذاری عرفی است و دلالت بر نوع خاصی از قصاید ندارد، اما ابن خلدون در مقدمه کتاب خود[ص 330 به بعد]لفظ ملاحم را بر قصایدی اطلاق می کند که مرتبط با حوادث تاریخی و پیش بینی حوادث باشد».این تعریف، به درستی، ملاحم ادب عرب را غیر از نمونه های فرنگی می داند و آن را همان فخر و مباهات محسوب می کند، اما، اینکه می گوید این نام گذاری عرفی است و دلالت بر نوع خاصی از قصاید ندارد، ناشی از همان عدم احساس مشترک از ملحمه و باز گذاشتن باب تفسیرها و تلقیهای گوناگون از آن است، برای همین، آثار کاملا متفاوتی را به عنوان نمونه شعر ملحمی نام می برد که در منابع پیشین نیامده بودند؛و نیز، اینکه ملحمه را نزد غیر عرب آمیخته با عشق(؟)می داند، و نمونه ای برای آن نام نمی برد، بسیار کلی و نامفهوم است.در ادب عرب، چنانکه پیشتر آوردیم، دو کتاب با نام «الحماسه»معروف است، یکی از ابی تمام(231-188 ه.ق)که ده باب دارد و هر باب عنوانی دارد و شامل ابیاتی از شاعران مختلف است.می توان گفت از شاعر هر قبیله در آن شعری آورده شده و هر کدام، بزرگیها و شجاعت قبیله خود را به رخ کشیده است.به طور متوسط، شعرهای یان مجموعه بین 6-8 بیت است و گاه، حتی به یک بیت هم می رسد.عنوان باب اول، «الحماسه»، و بابهای دیگر رثاء، غناء، نسیب، هجا و...است.نام کتاب هم گویا از عنوان با او این«گزیده»گرفته شده است، وگرنه موضوعات مختلفی را غیر از آنچه حماسه خوانده شده، در برمی گیرد، محض نمونه یکی از حماسه های ابو تمام را که شاعرش از طایفه بنی بولان، از قبیله«طی»بوده است، نقل می کنیم، تا جنبه های حماسی اش عینا ملاحظه گردد:نحن حبسنا بنی جدیلة فینارٍ من الحرب جحمة الضرّمنستوقد النبلِ بالحضیض و نصطاد نفوساً بَنت علی الکرم 8دوم به سخاوت آنها.کتاب دیگر، حماسه بحتری(284-206 ه.ق)است که آنهم منتخبی از شعر حدود پانصد شاعر مختلف است 9 ، با همان کیفیت یاد شده و تنها نام حماسه را بر خود دارد.در اینجا، بی مناسبت نیست که اندکی با عنتره، مشهورترین قهرمان ملحمه آشنا شویم، کسی که سیره اش و شعرش، در برخی منابع-چنانکه دیدم-ملحمه(یا حماسه)خوانده شده است.جرجی زیدان می نویسد:عنترة بن شداد العبسی(وفات 615 م)، شاعری عاشق پیشه و جنگجو بوده است، از مادری کنیز و حبشی، که شرح زندگی اش در قالب داستانهای روایی نقل گردیده؛او یکی از اصحاب معلقات سبع است و در آن شعر، بعد از خطاب یار و دیار و شکوه از دوری آنها، به مباهات و تفاخر می پردازد.این نویسنده، در ادامه، فخر و حماسه را مترادف دانسته و... 10 در دو منبع دیگر، توصیف دقیق تری از او شده است:مادر عنتره سیاه پوستی کنیز به نام زبیبه بود و طبق عادت عرب جاهلی، فرزندی که مادرش کنیز بود، «بنده»محسوب می شد و لذا، از انجام برخی کارها و داشتن بعضی حقوق، معاف و محروم بود؛در جنگی«عبله»دختر عمویش دزدیده شد، پدرش از او خواست بجنگد، عنتره چون خود را برده می دانست گفت:«العبد لا یحسن الکر، و انما یحسن الحلاب و الصر» [-شایسته نیست که یک برده حمله کند و بجنگد، بلکه پسندیده آن است که شیر بدوشد.]پدرش گفت:«کر و انت حر، فکر و قاتل قتالا حسنا»[-حمله کن که تو آزادی!پس جنگ نمایانی کرد]سپس به او وعده ازدواج با عبله را داد-که هیچ گاه متحقق نشد-عنتره در مقاطع مختلف و از جمله در معلقه خود از عبله، دختر عمو و معشوقه اش یاد می کند؛این شعر بهترین شعر شاعر و بلکه بهترین شعر عرب است. 11سیره عنتره، گویا در اواخر قرن چهارم هجری جمع آوری شده و جامع آن نیز مجهول است.مایه اصلی این داستانها، در مورد عشق عنتره به معشوقه اش و نیز جنگها، غارتها، شبیخونها و شجاعت اوست؛می توان از فحوای این داستانها و شعرها، زندگی اعراب جاهلی را فهمید. 12 البته، در مورد عنتره و اشعار و سیره او، به درستی نمی توان اظهار نظر کرد، چون نمی دانیم چه مقدار از این اشعار و داستانها بر ساخته دیگران، و از جمله جامع و مؤلف سیره اوست؛آنچه در مورد عنتره مهم است و ملحمه(یا حماسه)خوانده می شود، غیر چند شعر منسوب به او، داستانهایی است که دیگران، اعم از مردم یا شاعران دیگر در مورد او ساخته، و در طول قرنها شکل گرفته است و به هر حال؛درباره اوست»نه از خود او.در خصوص محتوا و ارزش حماسی یا ملحمی این آثار نیز به جای خود سخن خواهیم گفت.بررسی تعاریف حماسه در ادب فارسیارسطو، نخست نظریه پرداز جدی شعر، به سه نوع ادبی قائل است:کمدی، تراژدی و حماسه، و هر سه را تقلید (محاکات)از طبیعت می داند.کمدی را تقلید (Imitation) اطوار و اخلاق زشت و شرم آور، تراژدی را تقلید از کار و کردارهای شگرف، و حماسه را نوعی تقلید می داند از«احوال و اطوار مردمان بزرگ و جدی و شیوه بیان آن نیز بر خلاف تراژدی، نقل و روایت است...و همواره وزن واحدی دارد و از لحاظ زمان محدود نیست.» 13 وزن هروئیک(پهلوانی)، مناسب ترین وزن شعر حماسی است و شاعر حماسه باید بسیار کم از جانب خود سخن بگوید و گرنه، طبق تعریف ارسطو، تقلیدی به جا نیاورده است.هومر، معمولا چنین است، پس از مقدمه ای کوتاه از خود، شخصیتی را وارد صحنه می کند، (این نکته در شاهنامه و آثار شکسپیر بسیار مورد توجه است) 14 ؛در نگاه ارسطو، در حماسه، علاوه بر امور خارق العاده، امور نامعقول هم وارد می شود و این به لذت خاطر ما می افزاید، اما فقط شاعران بزرگ می توانند این کار را آن گونه انجام دهند که مردم بپذیرند، در نظر ارسطو، هومر چنین است، برای اینکه هومر، به شعرا آموخته، اگر بخواهید وقوع امری غیر معقول را محتمل نشان دهید، آن را در کنار یا در پس امری مشابه، یا ظاهرا همجنس ولی حقیقی و معمولی بیاورید؛«در این صورت هرگاه امر ثانی، حقیقت داشته باشد، مردم چنین می پندارند که امر اول نیز حقیقت دارد و یا صورت حقیقت خواهد یافت.» 15در شاهنامه نیز، تعاقب قسمت تاریخی آن با قسمتهای پیشین (حماسه و اساطیری)، می تواند مشمول این نظر باشد، چرا که پایان هر بخش و ورود به بخش دیگرآنچنان، هنرمندانه صورت می گیرد که گویی قسمت پهلوانی ادامه قسمت اساطیری و قسمت تاریخی دنباله واقعی قسمت پهلوانی است؛ حال آنکه به طور واقع چنین نیست.گرچه کاربرد واژه حماسه به عنوان یک اصطلاح و نوع ادبی، در ادب فارسی جدید است و در مقابل (Epic) به کار رفته است، اما مصادیق و نمونه های آن در زبان فارسی، بسیار کهن و فراوان است و با تلقی ارسطویی حماسه، سازگاری دارد.حماسه، در اصطلاح اثری است که در آن از جنگهای استقلال طلبانه و بیرون راندن یا شکست دشمن با اتحاد قبایل و تیره های گوناگون و با ایجاد یک«ملیت»و تلاش در راه حصول تمدن، سخن به میان می آید؛«از این رو، حماسه هر ملتی بیان کننده آرمانهای آن ملت است، شرح تاریخ قبل از دوران تاریخی است و مجاهدات آن ملت را در راه سربلندی و استقلال برای نسلهای بعد روایت می کند.گزارشی است از اوضاع روزگاران نخست تاریخ صدر جهان و روزگار مردمان نخستین.» 16 و خلاصه اینکه«حماسه شعر ملل است به هنگام طفولیت ملل، آن گاه که تاریخ و اساطیر و خیال و حقیقت به هم آمیخته و شاعر مورخ ملت است، زیرا در آن مرحله از تاریخ، هنوز نقد و انتقاد رواج نیافته.در آن مرحله، ملل نیازمند وصایای بزرگان و قهرمانان خویش اند، آنها که ملتها را از مرحله ای به مرحله ای سوق داده و به درجه ای از تمدن رسانده اند.» 17موضوع حماسه مسائلی است که برای همه طبقات یک قوم مهم بوده و نفع همگانی داشته است؛مسئله تشکیل ملیت و رسیدن استقلال و دفاع از عقاید و حیثیت خود و قوم خود در برابر دشمنان و یا مشکلات و مسائل فلسفی و انسانی همچون خیر و شر و سرنوشت و تقدیر و اختیار و جبر که در بعضی قطعات اوستا و منظومه های بهشت گمشده میلتون و شاهنامه و نمونه های هندی و یونانی وجود دارد.بنابراین، «حماسه نوعی از اشعار وصفی است که مبتنی بر توصیف اعمال پهلوانی و مردانگیها و افتخارات و بزرگیهای قومی یا فردی باشد، به نحوی که شامل مظاهر مختلف زندگی آنان گردد.» 18ویژگیهای حماسهامروزه، حتی در ادبیات سیاسی و مطبوعاتی، کلمه حماسه، معنی فراگیری یافته و؛هر نوع کار بزرگ یا درگیری اجتماعی و سیاسی را نیز در روزنامه ها، حماسه می خوانند؛حماسه ملت فلسطین و...که منظورشان از حماسه تنها نفس جنگ است نه شعری و منظومه ای که از این یا آن نبرد سخن بگوید، [از سوی دیگر]، در دوره معاصر، هر نوع شعر را که از جنگ(به هر نوعی که باشد)سخن بگوید حماسه خوانده اند...در صورتی که در اکثریت قریب به اتفاق به اتفاق به آثار، عناصر اصلی حماسه اصلا وجود ندارد و صرفا، جنگ عامل مشترک این آثار با نوع کامل حماسه است.» 19یکی از ویژگیهای اصلی منظومه های حماسی این است که «مدتها پس از حوادثی که از آنها سخن می گویند، پدید می آید.» 20 چون در زمان وقوع حوادث حماسی و پهلوانی، معمولا انسان تماشاگر است و میان اعمال حماسی و قهرمانی با اعمال عادی بشر، چندان تفاوتی نمی بیند، ولی به تدریج و با پیامدهای این اعمال که می تواند استقلال ملی، دفع دشمنان و تحکیم مبانی ملیت باشد، آیندگان به چشمی دیگر به آن قهرمانان می نگرند و خاطرات به جای مانده از آنها را، با افزوده هایی، بزرگ و فوق بشری می کنند و با نقل در تاریخ کتبی و شفاهی، شاخ و برگ بیشتری می گیرند و آرمانهای ملی و قومی در آنها متجلی می شود.منظومه های رامایانا و مهابهاراتای هندی، به دوران کهن، که تمدن قوم آریایی هند در حال تشکیل بود، برمی گردد.حماسه ایلیاد و ادیسه هومر نیز به چندین قرن قبل از زمان شاعر مربوط است و شاهنامه هم، به دوره های کهن پیش از اوستا تا اواسط عهد اشکانی مرتبط می شود. 21ویژگی دیگر حماسه، آمیختگی تاریخ واقعی با داستانها و اساطیر مذهبی و ملی است، تا آنجا که تفکیک واقعیت از غیر ان، ناممکن و دست کم بسیار مشکل می نماید.مثلا در شاهنامه، تا پادشاهی بهمن، تقریبا این رویه وجود دارد، منتها با غلبه صبغه حماسی و داستانی، و از آنجا به بعد، کم کم رنگ تاریخی بیشتر می شود ولی همچنان رگه های پهلوانی و حماسی، حتی در قسمت تاریخی هم محسوس است.یکی از دلایل این امر می تواند این باشد که، هر چند«در حماسه، بی هیچ تردیدی، مجموعه ای از اوصاف و خطبه ها و تصاویر و...وجود دارد، اما، همه این عناصر نسبت به عنصر داستانی [و پهلوانی ]بودن، جنبه ثانوی دارد[و لذا می گوییم ]، حماسه، تاریخ تخیلی گذشته است.» 22ویژگی دیگر حماسه، برجستگی حضور قهرمانان و حوادث پیرامون آنهاست.شاعر حماسه سرا وظیفه دارد که اشخاصی را به عنوان قهرمان تصویر کند که هم از نظر نیروهای مادی ممتاز است و هم به لحاظ نیروهای معنوی.این افراد، حتی در خوردن و نوشیدن نیز برجسته و استثنائی اند. 23 قهرمان حماسه با حیوانات مهیب و هیولایی روبه رو می شود(هفت خوان رستم و اسفندیار، کشتن اژدها، دیو سپید و...)، قهرمان حماسی، نماینده جنگاوری و شهسواری است.این قهرمان، گاه فوق طبیعی و فوق انسانی است، عمر طولانی دارد، نیروی غیر طبیعی دارد، رستم در زمان جنگ با اسفندیار 500 سال دراد.پدرش، زال، در یک وضعیت غیرطبیعی بزرگ شده، شیوه زندگی، غذا خوردن، شکار کردن و...او مافوق عادت و طبیعت است.یک گور را کامل، همچون مرغی کباب می کند و به دندان می کشد.قهرمان حماسه پیوند محکمی با نیروهای غیبی و متافیزیکی دارد.رستم در آخرین نبردش با سهراب، از خدا می خواهد که زور قبلی او را به او برگرداند. 24 زال برای چاره گری، خالصانه در مقابل سیمرغ که جنبه الوهیت دارد قرار می گیرد و از او می خواهد، در مقابل اسفندیار، به فریاد رستم برسد.قهرمان حماسه در هر دوره زندگی، با یک ضد قهرمان (Antagonist) روبه رو است.رستم در دوره ای با افراسیاب، دیو سپید، اشکبوس و...در دوره ای دیگر با سهراب و اسفندیار روبه رو می شود، که در اینجا البته، حماسه با تراژدی می آمیزد، یا بهتر بگویم، به تراژدی تبدیل می شود و هر دو طرف ماجرا، آرمانی و دوست داشتنی هستند.قلمرو قهرمان حماسه، محدود نیست.او با سفرهای فراوان و پر مخاطره به دنبال تحقق آرمانهای ملی و قومی مردم است.برای رستم، سیستان و سمنگان و توران و مازندران و... فرقی نمی کند، هر جا نیاز باشد، می رود.گذر از عقبات و هفت خوانها و مبارزات تن به تن این گونه قهرمانان، از مهیج ترین قسمتهای شاهنامه و از اصیل ترین ویژگیهای حماسه است.قهرمان حماسه، ملی و قومی است و درد و غم و شادی او برای همه افراد یک قوم موضوعیت دراد و«مسئله»است.آنچنان که در مورد رستم می بینیم؛او عزیز کرده ایرانیان و مظهر آمال و کهن الگوی دست نیافتنی آنهاست؛اما به طور مثال در اسکندرنامه نظامی، چون اسکندر یک فرد بیگانه است، نمی تواند قهرمان ملی باشد، و یا در شهنشاهنامه فتحعلی خان صبا(در گذشته 1238 ق)، عباس میرزا و فتحعلی شاه، که به عنوان قهرمانان این حماسه تاریخی مطرحند، کسانی نیستند که فرهنگ و آرمان مردم، بر قهرمان بودنشان(آن هم قهرمان ملی!)توافق کند، به این سبب، و صرف نظر از ارزشهای ادبی، این دو اثر به هیچ وجه از منظر حماسی مورد توجه و اقبال نیستند.ویژگی دیگر حماسه، وجود عجایب و شگفتیهاست.حیوانات نقشهای بزرگ انسانی و فرا انسانی دارند.خانتوس (Xanthos) ، اسب آشیل، حرف می زند، قدرت پیشگویی دارد.رخش رستم، اسبی معمولی نیست، با شیر می جنگد، می فهمد، در مواقع خطر به رستم هشدار می دهد...سیمرغ، زال را بزرگ می کند، به تولد رستم کمک می کند، زخمهای او را مداوا می کند و...پوشش و ابزار شگفت انگیز نیز در حماسه مهم است؛ببر بیان رستم، زره سیاوش و مهم تر از همه، رویین تنی اسفندیار و آشیل و...همچنین با گیاهان و روییدنیهای عجیب در حماسه روبه رو هستیم؛در حماسه گیلگمش، گیاهی است که خاصیت جاودان کنندگی دارد.انار میوه مقدسی است که به روایتی اسفندیار با خوردن آن، رویین تن شد.چون گز از درختان مقدس و رازآمیز است که اسفندیار فقط با چوب آن کشته می شود. 25 گیاهی از خون سیاوش رویید(سیاووشان)، که خاصیت دارویی دارد و...دیگر آنکه، حماسه یک کلیت است، وحدت موضوع و هدف دارد؛ 26 برای همین منظور، می بایست سبکی عالی و با شکوه داشته و الفاظ و بیانش مطنطن و وزین باشد؛یعنی همان نکته ای که ارسطو نیز اشاره کرده و گفته است مناسب ترین وزن برای حماسه، وزن هروئیک(پهلوانی) است، لذا در یونان باستان، حماسه وزن مخصوص و متفاوت از سایر انواع داشته است. 27 در زبان فارسی هم، بحر متقارب مثمن محذوف یا مقصور، رایج ترین و مقبول ترین وزن حماسه است.ویژگی دیگر حماسه، تصرف در تاریخ و جغرافیا و به عبارتی «ابهام زمان و مکان در آن است.» 28 تاریخ و جغرافیا در حماسه و اسطوره، رازآمیز و مبهم است و این، البته، لازمه فضای خارق العاده و فوق بشری حماسه و شخصیتها و حوادث ان است و شاید نتیجه آمیختگی واقعیت و رؤیا و تاریخ و اسطوره و حقیقت و افسانه باشد.ویژگی دیگر یک اثر حماسی، این است که حماسه، یک شعر ملی است و زمینه ملی دارد.یعنی حوادث و قهرمانیهای حماسی، با آنکه«تاریخ تخیلی»یک ملت محسوب می شود، اما در بستری از واقعیات عصر خود شکل گرفته است؛یعنی برآیندی از خصایص اخلاقی، نظام اجتماعی، زندگی سیاسی، عقاید و آرمانهای آن جامعه محسوب می شود.ایلیاد، تابلویی است از جامعه ای با نظام فئودالی که روش جنگ، نوع جنگ افزارها، طرز لباس پوشیدن و نوع غارتها و غنیمتها، خصایص روانی جامعه، درشتخویی، سادگی و انتقام جویی مردم خود را به نمایش می گذارد.شاهنامه نیز، تصویری از شیوه اندیشیدن و زیستن مردم ایران، در جزئی ترین حالات است.زمینه خرق عادت ویژگی مهم دیگر حماسه است.یعنی جریان داشتن حوادثی که با منطق و تجربه علمی انسان همساز نیست.این خرق عادت، فقط از رهگذر عقاید دینی آن عصر توجیه می شود.(و البته، عامل شگفت آفرینی و خرق عادت در میان ملل مختلف، متفاوت است)، در ایلیاد و ادیسه، نقش خدایان در پیدایی حوادث و امور جهان و کارهای ایشان، همواره تجلی می کند.در شاهنامه نیز، پدیده سیمرغ و دیو سپید و رویین تنی اسفندیار و عمر طولانی رستم و زال و...وقایعی است خارج از عادت که چون رشته ای محکم، زمینه تخیلی حماسه را تقویت می کند. 29انواع حماسهاز آثار حماسی، ذیل دو عنوان کلی می توان سخن گفت: 1-حماسه های طبیعی و ملی 2-حماسه های مصنوعی؛نوع نخست، نتیجه علایق و افکار و عواطف و اعمال یک قوم، طی قرون و اعصار متمادی است که در آن پهلوانیها، شادکامیها، شکستها، غمها، فداکاریها و جان فشانیهای یک قوم در مواجهه با جهان، سرنوشت و دشمنان به طرزی هنرمندانه نمودار است.این نوع، اصیل ترین نوع حماسه است.ایلیاد و ادیسه هومر، رامایانا و مهابهاراتای هندوان، قطعاتی از یشتها، منظومه ایاتکار زریران، بهمن نامه حکیم ایرانشاه، گرشاسپ نامه اسدی طوسی و بالاخره شاهنامه فردوسی در زبانهای ایرانی از این نوعند.اما در نوع دوم، یعنی منظومه های حماسی مصنوع، سر و کار شاعر با داستانهای پهلوانی مدون و معینی نیست، بلکه، خود، به ابداع و ابتکار می پردازد و داستانی از پیش خود می سازد؛منظومه هانریاد از ولتر، نویسنده و شاعر فرانسوی، از این نوع است.زیر مجموعه این نوع، دو نوع دیگر است که می توان به آنها «حماسه های تاریخی»و«حماسه های دینی»گفت، که در نوع اول، شخصیتهای واقعی تاریخ موضوع کار شاعرند(مثل ظفرنامه حمد اللّه مستوفی و شهنشاهنامه فتحعلی خان صبا)و در نوع دوم شخصیتها و موضوعات دینی(مثل خاوران نامه ابن حسام و حمله حیدری باذل و...). 30دکتر شفیعی کدکنی، ضمن پذیرفتن دو گونه«طبیعی و مصنوعی» حماسه، منشأ نوع اول را یک حادثه تاریخی یا شبه تاریخی می داند، (تاریخ به معنی ابتدایی و اساطیری آن)، این گونه حماسه ها مؤلف مشخصی ندارد، تمام ملت در تمام نسلها، مؤلف این حماسه ها بوده اند-مثل شاهنامه با آن تعدد منابعی که دارد.این محقق، «حماسه مصنوعی»را تقلیدی از«حماسه طبیعی»می داند، زیرا مجموعه عوامل خود را از حماسه طبیعی به وام می گیرد.در این نوع، دیگر تمام افراد ملت دخالت ندارند بلکه فقط یک شاعر آن را می سراید.حوادث غیر طبیعی نیز در این حماسه، جنبه آرایشی دارد و ساختگی است. 31دکتر شمیسا، با استفاده از تقسیم بندی دکتر صفا و مطالعه آثار منتقدان اروپایی، از منظرهای دیگری نیز به تقسیم آثار حماسی دست زده است.وی، یکی از انواع حماسه را «حماسه های عرفانی»می داند که حاصل مجاهدات سالکان در سلوک الی اللّه است؛مثل حماسه حلاج؛یکی نیز«حماسه های متأخر»است که از روی حماسه های اولیه و ثانویه ساخته می شود.همچون بازنویسی و بازتولید برخی داستانهای شاهنامه در عصر ما. 32 البته این نوع، بن مایه حماسی اش را از اصل کهن داستان گرفته، منتها، امروزینه و روز آمد شده، و به هر حال به لحاظ موضوع، نوع مجزا محسوب نمی شود.زمینه های پیدایش حماسهاگر بپذیریم که آثار ادبی و هنری برآیند اجتماع و خلقیات و آرزوها و کامیابیها و ناکامیهای مردم هر اجتماع است، آثار حماسی نیز از این قاعده مستثنی نیست.اقوامی که به هر انگیزش به وحدت روحی و آمانی و استقلال جغرافیایی می اندیشند، طبیعی است که در طول زمان آرمانهایشان رنگ جمعی بگیرد به گونه ای که برای تحقق آنها متحد شوند و در این راه با بیگانگان ستیزهای طولانی و جمعی داشته باشند.از سوی دیگر، پیدایش حماسه، خود به دورانی مربوط است که جوامع و ملل به سطحی از رفاه و آرامش و ثبات مدنی و فرهنگی رسیده باشند.یعنی یک حماسه پهلوانی وحتی دینی، تنها در صورتی به وجود می آید و کمال می پذیرد که«به ایام و لحظات خاصی از حیات ملی یک قوم منوط باشد و مراد از این ایام و لحظات خاص، دروه هایی است که مردم با معتقدات ساده و ابتدایی خود، از روی طبع و به طریق نامحسوس، مشغول مجاهده و نبرد برای تشکیل ملیت و مدنیت خود بوده اند.» 33معنی انی سخن آن است که شرایط اجتماعی در خلق حماسه بسیار مهم است، لذا، حماسه، وقتی شکل می گیرد که رسیدن به مدنیت و استقلال، به یک«مسئله»ملی و عام، و آرمانی مطلوب، نزد قوم تبدیل شده باشد.یعنی حماسه، حتما باید، در جهت اهداف ملی و جمعی و اعتقادی یک قوم باشد.البته، می دانیم که لزوما پیدایش و تکوین حماسه با تدوین و کتابت آن همزمان نیست، حماسه، شبیه نیروها و سرمایه هایی ذخیره شده است که در مواقع لزوم، به کار گرفته می شوند.یکی از این مواقع لزوم، زمانی است که فرهنگ و تمدن و سرزمین و استقلال قوم مورد هجوم قرار گیرد، یا احترام و اعتبارش خوار پنداشته شود.ایرانیان، یکی از اقوام تیره بزرگ«هند و اروپایی»بوده اند که شعبه«هند و ایرانی»آن7حدود سه هزار سال قبل از میلاد در مناطق آسیای مرکزی و ناحیه ای بین سیر دریا و آمویه دریا، مستقر شدند.زبان و دین و عقاید اساطیر مشترکی داشتند.مردمان این شعبه، به تدریج از هم جدا شدند و برای یافتن چراگاهها و مناطق غنی تر، به سرزمینهای همجوار یعنی هند و ایران رفتند.مشترکات و شباهتهای زبانی و دینی و اساطیری که در کتاب ودا و اوستا وجود دارد، مربوط به همین سابقه یکسان است.تاریخ حماسه های هندی و ایرانی از همین روزگار آغاز می شود.یعنی زمانی که به ایجاد مملکت و مدنیت و ملیت واحد اندیشیدند.این اقوام نخست با بومیان این سرزمینها و دیگر اقووام آریایی جنگیدند.آریاییهایی که به ایران آمدند با بومیانی چون عیلامیان، تپوران و قبایل سیاه پوست کریه المنظر دیگر نبرد کردند، می تون گفت این بومیان با طبقه«دیوان»در اوستا و شاهنامه قابل تطبیقند.جنگ با آنها یکی از خونین ترین نبردهای حماسی و اساطیری ایرانیان مهاجر به حساب می آید.این مهاجران، پس از استقرار، از سوی هم کیشان و هم نژادهای همسایه خود(همچون سکاها)که در آسیای مرکزی و سواحل شمالی خزر تا رود دانوب پراکنده بودند، برای زمینهای پر نعمت و حاصلخیز و چراگاههای سر سبز، هر از گاهی مورد هجوم قرار می گرفتند.دیگر اقوام آریایی که در ماوراءالنهر مستقر بودند، هجومهای مکرری به ایرن داشتند و داستان جنگهای ایرانیان با این اقوام و گروهها، در اوستا و شاهنامه، به نبرد ایران و توران موسوم شده است.گویی قرنها بعد، حماسه و اسطوره در بستر تاریخ ادامه پیدا کرد و از سمت مشرق اقوام ترک نژاد همسایه وسپس اقوام زرد پوست آسیای مرکزی، جای مهاجمان آریایی و غیرآریایی را گرفتند و با شکل متفاوت و انگیزشهای دیگر به ایران حمله کردند.سلطه ناباورانه غلامان ترک نژاد غزنوی بر ایران و حمله ترکمانان چادرنشین سلجوقی، نمونه های واقعی این حمله ها و هجومهاست.لذا، به نظر می رسد در شاهنامه، اطلاق«تورانی»به این اقوام ترک(که از سمت شرق و آسیای مرکزی به ایران حمله کردند»، به چنین سابقه ای هم، مربوط باشد؛ 34 و البته می دانیم که پس از فردوسی، گویی، یک بار دیگر روزگار کهن پیدایش حماسه با هجوم ویرانگر مغولان و تاتاران تکرار شد، اما شرایط سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و روانی خلق و ایجاد حماسه(همچون روزگاران نخستین)فراهم نبود!ملاحظه می شود که حماسه های ایرانی(و هر حماسه طبیعی دیگر)، در یک بستر اجتماعی و سیاسی و فرهنگی کاملا مساعد و اجتناب ناپذیر شکل گرفته و به تدریج به ثبت و ضبط هنری رسیده است، یعنی، پس از نبردهایی که برای استقرار و اسکان صورت گرفت، جنگهای دفاعی و پیشگیرانه با بیگانگان و متعرضان همجوار آغاز شد که منشأ حماسه های ملی گردید و چون جنبه اجتماعی و روح جمعی در حماسه غلبه دارد، اندک اندک، این آثار، نخست به صورت شفاهی و روایی، و سپس به گونه ای هنری و مکتوب، به عنوان مهم ترین و اولین دغدغه ایرانیان مورد توجه قرار گرفتند، و به همین سبب گفته می شود «شواهد موجود در ادب ایرانی نشان می دهد که حماسه بر دیگر انواع، تقدم دارد» 35 ؛و هرگاه که شرایط جامعه ایرانی ایجاب کرده است، نیروهای ذخیره شده حماسی، فرصت بروز و ظهور یافته و عرضه شده اند، شبیه شرایط و اوضاعی که کم و بیش از قرن سوم تا پنجم هجری به وجود آمد و حماسه ای چون شاهنامه سروده شد.تفاوتهای ملحمه و حماسهاز آنچه تا کنون گفته ایم، می توان وجوه تمایز حماسه را از ملحمه بازشناخت، در این قسمت نیز چند مورد دیگر را به طور مستقل بررسی می کنیم.از آنجا که حماسه باید با قصد و منظوری حماسی گفته شود، داشتن«یک طرح پیشینی»با مقاصد بزرگ و همه گیر، اجتناب ناپذیر است، به گونه ای که «قصد حماسی»در همه بخشهایش محسوس باشد و برای رسیدن به این پایه و مایه، داشتن«سبک عالی و برتر»یک ویژگی اصلی در اثر حماسی محسوب می شود.شگردهای زبانی و بیانی و توصیفات شاعری و هنری و شیوه اندیشگی و معنی آفرینی در حماسه، متفاوت از هر نوع دیگر و در جهت همان«سبک عالی»است.از این رو، در حماسه ای مانند شاهنامه اسنادهای مجازی، اغراق و غلو و آنچه به حوزه محور همنشینی کلمات مربوط می شود، با«قصد حماسی»گوینده و «برتری سبکی»اثرش، هماهنگ، و لذا مورد توجه فراوان است.در حماسه، تمام احساسات و عواطف گوینده در خدمت حماسه قرار می گیرند، لذا، کاملا جنبه آفاقی (objective) دارد نه انفسی (subjective) .«در این نوع هیچگاه هنرمند از«من»خویش سخن نمی گوید و از همین رهگذر است که حوزه حماسه بسیار وسیع است و در خلال آن، تصویر یک ملت را در مجموع می توان مشاهده کرد.» 36اگر ملحمه را، چنانکه درمنابع عربی مشاهده کردیم، اعم از غناء، عشق، هجا، تغزل، وصف، رثاء و توصیف شدت و خشونت در جنگ بدانیم، تفاوتهای زبانی و بیانی آن را با حماسه بهتر درمی یابیم.آنچه که به حوزه مجاز در مباحث «بیان»مربوط است، در نمونه های ملحمی به هیچ روی تناسبی با آفرینش حماسه ندارد.اوج یک شعر ملحمی(بخوانید حماسی!) در بیان شدت عمل و خشونت در جنگ و کشتار و بیان شگردهای نهب و غارت و حمله های غافلگیرانه و یا در نهایت تفاخر به شجاعت و جنگاوری و کرم خود و قبیله خود است؛در بسیاری از شعرها، که مشمول تعریف ملحمه اند، مثلا شاعر که خود قهرمان هم هست، سحرگاهان در همهمه پرندگان، با سر و وضعی ژولیده، بر مرکب کوه پیکر خود می نشیند و پیش از آنکه کاروانیان یا اهل قبیله، حضور او را احساس کنند، در یک هجوم برق آسا، انچه که می خواهد از ناطق و صامت و... می رباید و می گریزد!و یا در جنگی مغلوبه(بر سر هر چه که می خواهد باشد)، در نهایت شدت و خشونت هر کس را که دشمن بداند از دم تیغ می گذراند و...تا موجب افتخار خود بو قبیله خود باشد! 37 همه این موارد با بیانی مفاخره آمیز و لبریز از احساسات شخصی عرضه می شود، چون شاعر و قهرمان می خواهد از منشها و حیثیت فردی و قبیله ای خودش دفاع کند و از این رو، با شعر غنایی که شعرای انفسی و فردی است کاملا تناسب دارد، چه، در این گونه شعر، به عکس حماسه، «محور «من»شاعر است و سراینده در آن نقش پذیرنده و متأثر دارد، نه نقش تأثیربخش و مؤثر» 38 ؛از سوی دیگر حماسه تنها جنگ و خونریزی نیست و انگیزه های نبرد تعیین کننده نوع زبانی و آن است، لذا شعر ملحمی به همین سبب از عناصر زبانی و بیانی شعر حماسی تهی است و صرف نظر از زد و خورد و موضوع جنگی آن، زبانی غنایی دارد.برای درک بهتر موضوع می توان برخی داستانها را در زبان فارسی نمونه آورد که مثلا فردوسی آنها را حماسی بیان کرده و نظامی، توصیفی غنایی از ان به دست داده است.از مقاسیه نحوه بیان فردوسی و نظامی در داستان خسرو و شیرین و داستان اسکندر، تفاوت حماسه با هر نوع دیگر به خوبی نمایان است.فردوسی در توصیف حماسی«تخت طاقدیس»، که می گویند از فریدون به خسرو پرویز رسیده بود، از آن با تفصیل تمام یاد می کند(حدود پنج صفحه در چاپ مسکو)، و به آن«هویتی اسطوره ای می دهد که حاوی تاریخ و سرگذشت قوم ایرانی است و از عصر ضحاک تا پرویز، هر پادشاهی چیزی به یادگار بر آن افزوده، جز اسکندر اجنبی که آن را در مسیر ستیز با مظاهر قومیت ایرانی، تباه کرد» 39 .در حالی که این موضوع اصلا مورد توجه نظامی نیست، چون عناصر حماسی منظور نظرش نبوده است.نظامی در آفرینش داستان شیرین و خسرو هنرمندانه و به تفصیل تمام ظاهر می شئد و مثلا الحان باربد را ضمن یادکرد سرگذشتش، مفصل بیان می کند، و در مقابل، فردوسی، داستان شیرین را زا زمانی که همسر خسرو شده(بدون ذکر مقدمات و ماجراهای عاشقانه پیش آمده)نقل می کند و از الحان باربد هم، آنهایی را که لفظا و موضوعا، پهلوانی هستند، در جهت حماسی کردن کلام خود به کار گرفته است:داد آفرید، پیکار کرد، سبز در سبز و...؛فردوسی، پس از مرگ خسرو، از شیرین چهره ای مردانه و حماسی می آفریند، حال آنکه نظامی سعی می کند این قسمت را با پرداخت غنایی هر چه سوزناک تر کند. 40در حماسه، بیان دراماتیک و نمایشی، یک اصل است و مثلا در شاهنامه، الفاظ، ترکیب نحوی آنها، انتخاب واژگان، چگونگی استفاده از افعال و آوردن آنها در جایگاه قافیه یا ابتدای بیت، موسیقی درونی و...به گونه ای است که به تصور و تصویر صحنه های رزم کمک فراوان می کند و تماما در جهت بیان حماسی، قابل فهم و توجیه است.اصولا می توان گفت حماسه، «بیان»و«بدیعی»ویژه دارد و در استفاده آنها، قصدی حماسی منظور است.برای آشنایان شاهنامه نیازی به ذکر نمونه نیست، اما به یک مثال که فردوسی در آن با استفاده از هم حروفی و هم صدایی، تجسم و تصویر صحنه رزم را «نمایشی»کرده است، اشاره می کنیم:نبرد رستم و اشکبوس، یکی از نمایشی ترین صحنه های رزم در شاهنامه سات و فردوسی برای این منظور به انتخاب واژگانی با صامتها و مصوتهای خاص، که لحن و موسیقی آنها خشم و خروش و برخورد سلاحها و صدای آنها را به خوبی شنیدنی و دیدنی می کند، دست زده است، و اصولا، صامت چ، خ، پ، س، گ و مصوت«آ»در توصیف این گونه صحنه های شاهنامه، بسامد بالایی دارد.در این نبرد، رستم از لحظه ای که با حوصله و آهستگی، تیر از تیردوان«گزین»می کند، نوع تیر، وصف جنس و شکل پیکانش، لمس کردم کمان، گذاشتن تیر در چله کمان، نحوه ایستادن یا به زوانو شدن او، کشیدن کمان تا آنجا که سوفارش به پهنای گوش برسد و از سمت دیگر نوک تیر با سر انگشت شست پهلوان مماس شود و در نهایت رها گردد و به اشکبوس اصابت کند، همه در 7 بیت(ج 4/ص 196 چ مسکو)نقاشی شده است و مثلا در بیت:ستون کرد چت را و خم کرد راستخروش از خم چرخ چاچی بخاستدر مصراع اول، فردوسی، نحوه ایستادن یا به زانو شدن پهلوان را نقاشی می کند و در مصراع دوم، صدایی را که در نتیجه کشیده شدن کمان، از چون و تر آن، ایجاد می شود، با ترکیب صامتهای خ و چ و مصوت بلند«آ»به گوش ما می رساند؛ یعنی هم سمعی است و هم بصری!این درست است که معمولا در حماسه نیز توصیفات غنایی و تغزلیب به کار می رود، خصوصا زمانی که ماجرایی عاشقانه برای پهلوان پیش آید، یا او بخواهد احساسات و عواطف خود را نسبت به همسر و فرزند و آیین و سرزمین و قوم خود ابراز کند، اما این وصفها در حماسه ای چون شاهنامه، با اشعار ملحمی تفاوت فاحش دارد.در شاهنامه معاشقه های زال و رودابه، رستم و تهمینه، بیژن و منیژه و...از زیباترین داستانهای غنایی- حماسی فارسی است و در ایلیاد و ادیسه نیز، توصیفات عاشقانه از زنان منظومه ها(هلن و پنه لوپ)، حماسه را با غناء و تغزل درآمیخته است.اما در شاهنامه، نخست، این زنان نژاده و محترم هستند که بر پهلوان عاشق می شوند نه عکس آن!و جالب اینکه در ماجرای تهمینه و رستم، پهلوان، ابتدا به عشق او بی توجه است و شیفتگی از جانب او نیست.در داستان عاشقانه -حماسی بیژن و منیژه نیز، منیژه، دختر پاک نهاد شاه توران، خواریها و رنجهای فراوانی برای عشق پهلوانی از سرزمین دشمنان پدرش، به خود هموار می کند و تاوان عشق بیژن را از پدر و روزگار با برهنگی و گرسنگی و آوارگی باز پس می دهد:منیژه منم دخت افراسیاببرهنه ندیدی رخم آفتابکنون دیده پر خون و دل پر ز دردازین در بدان در دوان گرد گردهمی نان کشکین فراز آورمچنین راند یزدان قضا بر سرم(ج 5/ص 65/چ مسکو) در ماجرای سیاوش و سودابه نیز، همین تمایل اولیه زن دیده می شود؛و البته، در این مورد، نشان دادن ناراستی در اصل و منش سودابه هم، منظور نظر حماسه پرداز بوده است.اما، در اشعار ملحمی، گاه تمام شعر و اصلا زندگی شاعر که خود قهرمان ملحمه نیز محسوب است، پیرامون عشق به یک زن و چگونگی رسیدن به اوست و در مقابل، زن نیز به عشق او وقعی نمی نهد!عنتره، معروف ترین شاعر ملحمه و مهم ترین قهرمان آن، برای رسیدن به دختر عمو و معشوقه اش، «عبله»، وارد ماجراجوییها و نهب و غارتها و کشت و کشتارهای فراوان می شود و گویا به این عشق یک طرفه خود هم نمی رسد!مهم ترین انگیزه او در اقدام به جنگ، قول پدر و عمویش، در دست یابی به عبله است. 41 نزاع بر سر«زن»، البته، در ایلیاد و اودیسه هم به عنوان یک انگیزه اصلی مطرح است و همین، جایگاه حماسی این دو را، در قیاس با شاهنامه، قدری فرو کاسته است، اما در این نمونه ها، ملوک شدن حیثیت قوم، (به سبب ربوده شدن یک زن)، انگیزه را اندکی از حالت فردی و نفسانی خارج کرده است، ضمن اینکه پهلوان، برای رسیدن به عشق خودش، نمی جنگد.از سوی دیگر، اصولا خصلتها ومنشهای پهلوانی ای که غبطه دوستان و حقد و حسد دشمنان را در پی دارد، از ویژگیهای قهرمانان حماسه است و این منشها و بزرگیها، تا همیشه مغبوط و محسود است و منحصر به عصر شکل گرفتن حماسه و زمان خلق مکتوب آن نیست.به طور حتم باید میان دوران تکوین حماسه و روزگار خلق هنری آن، رابطه و همخوانیهای نسبی وجود داشته باشد، و گرنه، اثر حماسی خلق نمی شود؛و به همین سبب، حماسه های پس از فردوسی از ارزش و اعتبار حماسی در خور، برخوردار نیستند.به عبارت روشن تر، باید ارزشها و معیارهای حاکم بر حماسه و مندرج در آن، در دوره ثبت و خلق آن، و حتی در دوره های پس از آن نیز، با درصد بسیار بالایی خریدار داشته و هنوز از مقبولیت نسبی برخوردار باشد.امروزه، چه کسی می تواند شیوه های نهب و غارت و جنگهای پی در پی و شدت و خشونت با مخالف خود را برای رسیدن به مقاصد فردی و قبیله ای(همچون دست یابی به معشوقه خود و...)یک ارزش تلقی کند و از تکرار و اجرا و اعمالش ابا نداشته باشد؟اگر ایلیاد و ادیسه، با وجود قرنها فاصله از زمان تکوین تا عصر شاعر، هنوز برای مردم یونان آن عصر و دوره حاضر مطلوب و ارزشمند بوده و هست، اگر قهرمانان و پهلوانان حماسی شاهنامه،با وجود قرنها فاصله تا زمان فردوسی، هنوز برای ایرانیان قرن چهارم تا به امروز موضوعیت و مقبولیت داشته و دارند، به این سبب است که این حماسه ها، «چیزهایی»در خود دارند که هنوز مردم از توجه و تأسی به آنها، احساس شعف و افتخار می کنند.اما، آیا معیارها و منشهای مندرج در ملاحم، برای انسان امروز طرف توجه و محل اعتنار و تأسی است؟کیست که نیروی جسمانی و منشهای اخلاقی و انسانی رستم را دوست نداشته باشد و نخواهد که دست کم در عالم خیال و رؤیا به او برسد؟قهرمان حماسه، اگر در چارچوب روزگار خود و با همان میزانها و معیارها مورد بررسی و قضاوت قرار گیرد، یک«انسان کامل»است، یک«سوپر من»است، هم قوی ترین است و هم محترم ترین؛با نیروهای اهورایی و ماوراء طبیعی مرتبط است؛لذا جنگهایش هم، انگیزه های متعالی دارد:نجات سرزمین خود، کسب استقلال، سرکوبی دیوان و اشرار و متجاوزان، دفاع از آیین پذیرفته شده و حاکم، نجات گرفتاران و...؛دفاع از خاندان و حیثیت فردی خود، شاید کم رنگ ترین انگیزه ها باشد و اصولا ما در حماسه ای مثل شاهنامه، خاندانهای پهلوانی داریم نه فقط یک پهلوان.خاندان رستم و خاندان گودرزیان، دو خانواده بزرگ پهلوانی در شاهنامه هستند که اجداد و نسلهای پی در پی آنها همگی پهلوان و مدافع مردم و سرزمین خود بوده اند.در شعر ملحمی چنین مقاصدی اصلا منظور نظر نیست و نهایت آن، دفاع از قبیله خود است و گاه برخی از این جنگها با انگیزه های حیرت انگیزی درمی گیرد که برای انسان امروز نه تنها مقبول و موجه نیست، که شگفت انگیز و بلکه خنده آور است! 42حماسه در ادبیات عربآن گونه که پیش از این گفتیم، حماسه از«حمس»در لغت عرب به معنی شدت در کار است و احمس به معنی جای سخت و درشت و مرد درشت و دلیر در جنگ، از همین ماده است.به همین سبب، بعضی قبایل عرب، مثل قریش و بنی عامر و کنانه را به علت شدت و خشونت در جنگ، «حمس» می گفتند. 43 می دانیم که، حماسه در ادبیات همه ملتهای وجود ندارد، و«مثلا در ادبیات عرب، با تمام گسترشی که دارد، حماسه به معنی علمی آن وجود ندارد.زیرا که جامه قبیله ای عرب، ظرف تاریخی پیدایش حماسه را نداشته است.همیشه درگیریهای قوم عرب، داخلی بوده است و جنگ میان قبایل نزدیک به یکدیگر؛پیداست که از چنین جنگهای داخلی حماسه به وجود نمی آید.در ادبیات عرب، حماسه به نوعی از شعر اطلاق می شود که به گونه ای از حالت خشم و خروش شخص گوینده(بر اساس «من»شخصی او)و یادکرد افتخارات او و گاه افتخارات قبیله او سخن می گوید.» 44 یعنی قصاید و قطعاتی که مبتنی است بر بیان مفاخر قبیله و فرد و ذکر شاعر از رشادتهای خود در میدان جنگ و چگونگی فرار او از مضایق و مهالک، و توان او در انتقام یانهب و غارت.دکتر صفا می نویسد:«اما باید دانست که در ادبیات عرب، حماسه بدان معنی که ما درمی یابیم، وجود ندارد، زیرا، شرایط و وسایل ایجاد حماسه ملی و طبیعی [در مقابل حماسه مصنوعی ]، در میان قوم عرب موجود نبود.اعراب تا ظهور اسلام از ملیت به معنی و مفهوم واقعی محروم بودند و سرزمین عربستان از قبایل پراکنده ای که هر یک خویشتن را از دیگری جدا می پنداشت، مسکون بوده است.» 45 ایجاد مدنیت و تثبیت ملیت و کشوری مستقل، آن گونه که مثلا برای یونانیان باستان و هندیان و ایرانیان مهم بوده، پیش از اسلام، برای اعراب«مسأله»نبوده است.قلمرو هر قبیله، مدنیت و ملک او و حدود آرمانهایش را تعیین می کرده است.از سوی دیگر، جغرافیا و اقلیم طبیعی و خشک و سوزان و ناباوری که اغلب ممالک عرب را شامل بوده است، جاذبه ای برای ملل و اقوام همجور نداشته، تا مورد تهدید و تجاوز باشد و قوم را به واکنش ملی و حماسی وادارد.پس از اسلام نیز که اقوام و قبایل پراکنده عرب، برای نخستین بار، متشکل شدند و اسلام رفته رفته، به آنها موجودیت تقریبا واحدی داد، زمینه اجتماعی و فرهنگی و تاریخی خلق حماسه، به کلی برای آنها از میان رفت، چه، در آیین اسلام، تأکید بر ملیت و مفاخرات قومی و نژادی(که در خلق حماسه بسیار مهم است)، طرف توجه نبود.از سوی دیگر، چنانکه گفتیم، خلق حماسه، به عصری برمی گردد که ملل به رفان نسبی و مظاهری از مدنیت رسیده باشند، و قبایل پراکنده و بدون تعامل عرب، چنین فرصتی را پیش از اسلام، به دست نیاوردند، لذا، قطعاتی که در بعضی از مجموعه ها، همچون حماسه ابی تمام و بحتری و ابن الشجری، به حماسه در نزد عرب مشهورند، همگی گزیده ها و جنگهای گردآوری شده ای هستند، حاوی رجزهایی از شاعران مختلف، و اصل مشترک در همه آنها، رجز بودن و شدت و خشونت در جنگ و یادکرد رشادتهای فردی یا حداکثر قبیله ای است، آن هم قبیله ای که شاعر به آن تعلق داشته است.بی شک، اکثر اقوام گذشته، قصص و افسانه هایی در مورد زندگی خود و اشخاص روزگار خویش داشته اند، اما تنها برخی از ملل به کمک شرایط و لوازم فراوان، توانسته اند به آن قصه ها، رنگ حماسی بدهند و آنها را جاودان کنند.صرف نظر از اشعار خود عنتره، داستانهای عامیانه ای که گروهی از مردم عرب در طول دوران، پیرامون زندگی و جنگهای وی ساخته اند، از زمره معروف ترین نمونه های ملحمه(و به نظر برخی حماسه)ذکر می شود که به«سیره عنتره»معروف است؛حال آنکه، عنتره، به عنوان یک جنگجو، ویژگیهای یک«بطل» (-پهلوان)حماسی را ندراد؛پدرش او را به عنوان فرزند خود (چون مادرش کنیزی حبشی بود)قبول ندارد، یعنی او را از نسب محروم کرده است و چنانکه پیشتر گفتیم، در جنگی به او وعده رسیده به معشوقش، عبله، را می دهد و رسما وی را به عنوان«پسر»خود می پذیرد!عنتره، نیز، با این دو وعده خوش، دلاوریها می کند و در نهایت شدت و خشونت، در جنگهای مختلف ظاهر می شود، اما نمی توان او را با قهرمانان ایلیاد و اودیسه و شاهنامه، که اشخاص با هویت ثابت شده و پذیرفته، قهرمانان آرمانی و انسانی هستند، برابر کرد و مثلا در تعریف ملحمه، این آثار را به عنوان نمونه ذکر کرد، کاری که صاحب معجم الوسیط و برخی آثار پیش گفته دیگر کرده اند.دقیق تر اینکه، حتی سیره عنتره، با تلقی کتابهای یاد شده از ملحمه، هم، چندان سازگار نیست(تا چه رسد به حماسه)؛و به هر روی، اصرار و کوشش بر حماسه دانستن برخی آثار در ادب عرب، همان قدر بی توفیق است که«ملحمه»پنداشتن شاهنامه و آثار مانند آن؛به نظر می رسد«جنگ»سازیها و«گزیده»پردازیهای بحتری و ابی تمام و دیگران، از کوششی قدیمی و دراز دامن برای پر کردن و خلأ آثار حماسی در ادب عرب حکایت دارد.امتیازات شاهنامه بر دیگر حماسه هابرای آشنایان منصف، شاهنامه خود، به تنهایی عظمت و امتیازاتش را بر آثار مشابه، آشکار می کند، و این امر، البته، مانع یادآوری برخی ملاحظات نیست.«بی هیچ تردیدی شاهنامه فردوسی بزرگ ترین حماسه ملی جهان و مثنوی و غزلیات مولوی جامع ترین و بزرگ ترین حماسه عرفانی جهان است». 46 اینکه می گوییم شاهنامه حماسه ملی است، حماسه ملی بودن، قطعا با حماسه متعلق به یک قوم فرق دارد، یعنی، مثلا حماسه ملی ایران، غیر از حماسه ایرانی است؛چه، منظور از حماسه ملی ایران، حماسه ملی و قومی و اساطیری و تاریخی ایرانیان است، ولی حماسه ایرانی، حماسه ای است که به ایران تعلق دارد و نه قوم و ملت دیگر؛برای همین، ما چندین حماسه ایرانی داریم:ایاتکار زریران، گرشاسپ نامه اسدی طوسی، بهمن نامه ایرانشاه ابن ابی الخیر و...اما، فقط شاهنامه فردوسی را«حماسه ملی ایران» می دانیم، زیرا، حماسه ای کامل و گزارشی مفصل از دوره اسطوره ای و پهلوانی و تاریخی ایران است و یک رنگ و اراده و«نگاه واحد»در همه این قسمتها وجود دارد، که در آثار دیگر نیست.«ملی»بودن حماسه فردوسی، البته، معطوف به آرمانی بودن اقدام فردوسی در احیاء و بازتولید اساطیر و قهرمانان و حماسه های قوم ایرانی، هم هست، و به نظر می رسد این نکته، برای شاعر، مهم تر از خصایص و پردازشهای هنری و شاعرانه حماسه بوده است.با توجه به تفاوت آشکار، ولی باریک این دو نوع حماسه، می توان دریافت که اغلب حماسه های بزرگ و مشهور جهان از نوع دوم اند، یعنی به معنی علمی و دقیق، حماسه ملی قوم خود نیستند.حتی، مهابهاراتا و رامایانا و ایلیاد را مشکل می توان «حماسه ملی هند»و«حماسه ملی یونان»نامید؛زیرا ایلیاد، به وقایع پهلوانی دوره کوتاهی از جنگ تروا اختصاص دارد و مهابهاراتا جنگ«پاندوانها»، «کوروانها»و رامایانا به سرگذشت «رام»و«سیته»می پردازد.شاید، عنوان«حماسه بزرگ هند»و «حماسه مشهور یونان»، عنوان شایسته تر برای این حماسه ها باشد.یکی از مهم ترین ویژگیهای حماسه ملی، زنده بودن آن (چه از نظر زبان و ارتباط با مردم، و چه به جهت ارزشمندی عناصر درونی و محتوایی)است؛حال آنکه هیچ یک از حماسه های بزرگ و مشهور جهان، به جز شاهنامه، امروزه برای ملل خود، این ویژگیها را ندارند.ایلیاد هومر و مهابهاراتا و رامایانای هندی، اکنون دیگر حماسه های زنده نیستند.ایلیاد به یونانی باستان و مهابهاراتا و رامایانا، به زبان سنسکریت سروده شده اند و طبعا، اصل این حماسه ها، مونس و همدم و دغدغه مردم امروز یونان و هند، نمی تواند باشد.حال آنکه، امروزه، پس از گذشت هزار و چند سال از عصر فردوسی و خلق حماسه او، هر فارسی زبانی که خواندن و نوشتن بداند، شاهنامه را می خواند و صرف نظر از برخی لغات کهن، که امروز کاربرد ندارد، محتوای کلی آن را می فهمد و گاه با اجزاء و دقایق برخی داستانهایش هم، ارتباط احساسی و عاطفی برقرار می کند.بسیارند افراد کم سواد و حتی بی سوادی که بخشهای زیادی از شاهنامه را از بر دارند و با آن زندگی می کنند؛لذا، به جرأت باید گفت«هیچ حماسه ای از حماسه های جهان به اندازه شاهنامه در متن زندگی مردم به طور محسوس و مؤثر، وارد و حاضر نیست.» 47از سوی دیگر، شاهنامه، یک«حماسه انسانی»هم هست، یعنی قهرمانان حماسی شاهنامه از خود اراده و اختیار دارند، تصمیم می گیرند، و نماینده واقعی و آرمانی انسان اند، با همه ضعفها و قوتها و همه پیروزیها و شکستهایش.حال آنکه در آثار هومر، که از مشهورترین آثار حماسی جهان اند، قهرمانان، اغلب بی اراده و آلت دست خدایان اند، یعنی عرصه حماسه، «عرصه پهلوانی شگفت انگیز انسانها با اراده مستقیم خدایان است.» 48بنا بر آنچه گفتیم، «حماسه ملی ایران»، سه امتیاز ویژه در قیاس با حماسه های جهان دارد:1-جامع بودن 2-زنده بودن 3-قلمرو وسیع زمانی و مکانی تأثیر و نفوذ آن؛شاهنامه، تمام قلمرو زبان فارسی از ایران و افغانستان و تاجیکستان و شبه قاره، تا قفقاز و ماوراء قفقاز و سرزمینهای ترک زبان را در بر می گیرد.سیما و صفات رستم، به عنوان قهرمان حماسی ایران، که سرشت و شخصیت قوم ایرانی را باز می نماید، آنچنان شهرت و آوازه ای یافته که مثلا در ادبیات و داستانهای ارمنی و گرجی هم وارد شده است(رستم ساگجیک-سیستانی، رستومیانی، آژداهاک و...)، این نشان می دهد که داستان رستم از شبه قاره هند تا خراسان بزرگ و قفقاز و ماوراء قفقاز شایع و رایج بوده، حال آنکه، هیچ ارتباطی میان عناصر حماسی این سرزمینها با منشأ اصلی رستم نبوده است. 49هر چند برای اثبات حقانیت و امتیاز حماسه فردوسی، نیازی به ارائه نظر مستشرقان و محققان خارجی نیست، اما، مشاهده اسرار عظمت و امتیاز این اثر جاودان، در«حدیث دیگران»، بسی خوش تر است.«رنان»، محقق و دانشمند بزرگ، شاهنامه را«سند بزرگ نبوغ و قدرت خلاقه نژاد آریایی»نامیده است و«سنت بوو»، منتقد و نویسنده بزرگ گفته است:«اگر بدانیم آثاری بدین عظمت در جهان پیدا می شود، این چنین ساده لوحانه به خودمان مغرور نمی شویم».«آمپر»، ادیب و مورخ مشهور نیز، «فردوسی را یکی از بزرگ ترین شعرای عالم بشریت نامید و شاهنامه را از حماسه های بزرگ جهان، مثل ایلیاد و اودیسه و حماسه های معروف هندی و«نیبلونگن»آلمان برتر شمرد»و«نلدکه» دانشمند معروف آلمانی می گوید:«این حماسه ملی چنان با عظمت است که هیچ ملتی در روی زمین، نظیر آن را ندارد»، و «برتلس»، دانشمند روس، گفته است:«فردوسی شاهنامه را باخون دل نوشت و یکی از بهترین و نایاب ترین گوهرها را به گنجینه ادبیات جهانی افزود»، و بالاخره، استاد معروف مصری، عبد الوهاب عزّام، که ترجمه عربی شاهنامه، (معروف به الشاهنامه البنداری، مربوط به قرن هفتم هجری)را تصحیح و با ترجمه دقیق مقدمه شاهنامه، منتشر کرده است، در بحث از مقام فردوسی و شاهنامه و مقایسه آن با حماسه های بزرگ جهان، [هر چند به عظمت حماسی و اساطیری شاهنامه به صراحت و شجاعت اروپاییان معترف نیست ]اما، می گوید:«شاهنامه موضوعات تاریخی و حقایق علمی و ادبی تمام ملل آسیایی و بعضی از ملل اروپایی را در بر دارد.» 50در پایان این مقال، نقل نظر ابن اثیر جزری(در گذشته 637 ق)، منتقد معروف عرب، در کتاب المثل السائر، فی ادب الکاتب و الشاعر در خصوص شاهنامه شنیدنی است.وی، شاهنامه را بسیار می ستاید و آن را«قرآن عجم»و وجودش را دلیل برتری ایرانیان بر اعراب در کار شاعری می داند:«...این کتاب [شاهنامه ]، شصت هزار بیت شعر است.شامل تاریخ ایرانیان، واین کتاب قرآن این ملت است و همه فصیحان ایران هم رأی و هم عقیده اند که در زبان ایشان کتابی فصیح تر ازشاهنامه نیست و چنین چیزی در زبان عرب یافت نمی شود، با همه گسترشی که این زبان [عربی ]دارد...» 51پانوشتها:(*)نگاه جفا آلود و غیرعلمی به شاهنامه، هر چند نوپدید نیست، اما، انکار آن به عنوان«حماسه»و پایین آوردنش در حد یک«ملحمه» (-نزاع خونین قوم و قبیله ای)، شگفت آور و بلکه«نوبر»است!این مقاله، به انگیزه بررسی این دو مقوله(حماسه و ملحمه)و مقایسه و بیان ویژگیها و مصادیق هر یک در ادب فارسی و عربی، نوشته شده است.نویسنده این سطور، پیشتر در مقاله ای با عنوان«ما، فردوسی و شاهنامه»(کتاب ماه ادبیات و فلسفه، ش 61، آبان 81)، به پاره ای از جنبه های این نگاه غرض آلود به شاهنامه پرداخته است.در آنجا، یادآور شد که مثلا نوشته ای بی پایه با عنوان«شاهنامه ملحمه است، نه حماسه»(شمس تبریز، ش 103، ص 12 و بار دیگر در هفته نامه اهواز، ش 84، 6 مرداد 1380)، حماسه ملی ایران را انکار کرده و پنداشته، حماسه حتما باید در چهار چوب آنچه که خود، خدامحوری، مسلمانی و دیانت اسلام، می گوید، اتفاق بیفتد، لذا، از حماسه سرا، مناقب سرایی را چشم داشته و...گفته است:آنچه فردوسی گفته، قوم خواهی است و آنچه را حماسه شاهنامه گفته اند، ملاحم است و در ملحمه هدفهای پست دنبال می شود و قهرمانش«من!من!» می کند، خود خواه است، به دنبال افتخارات فردی و روستایی و ولایتی، قومی و نژادی خود است و...(؟!)و اینکه«غربیها و غرب زدگان بداندیش و اسلام ستیز در قرن اخیر»کاری کرده اند که در«دام مستشرقان اهریمن نهاد از ادوارد براون تا یان ریپکا»بیفتیم و ملحمه را حماسه بدانیم!!و اینکه:یکی از حماسه های ایرانی بعد از اسلام که شایسته است پژوهشگران به دنبال آن باشند، «حماسه کوراوغلو است که بیش از 50 قوم کوچک و بزرگ مسلمان، آن را از خود می داند و در سر تا سر ایران، روایات عدیده ای به گویشها و زبانهای مختلف موجود است و...»!!؟گاهی، «گفته»یا«نوشته»ای، ارزش پاسخ و حتی نگاه کردن هم ندارد، اما ممکن است اهمیت و ارزش موضوع مورد اشاره و عوامل و شرایط روزگار، و مهم تر از همه«حقیقتی»که مورد انکار یا تردید قرار گرفته است، پرداختن به آن را الزام کند.مقاله حاضر با این دیدگاه نوشته شده است.(1)-دائرة المعارف القرن العشرین، فرید وجدی، دار المعرفة، بیروت 1971، ذیل حمس و لحم.(2)-دائرة المعارف الاسلامیة، احمد السنتتاوی و دیگران، ج 8، وزارت معارف، بی جا، بی تا، ذیل الحماسه.(3 و 4)-معجم مصطلحات الادب، مجدی و هبه، مکتبة لبنان،بیروت 1974، ذیل الملحمه.(5)همان، ذیل الحماسه؛مطلع این قصیده عنتره چنین است:حار بینی یا نائبات اللیالیعن یمینی و تارةٌ عن شمالیای شدائد روزگار!از هر سو به نبرد با من برخیزید!(6)-انواع ادبی و شعر فارسی، محمد رضا شفیعی کدکنی، مجله خرد و کوشش، شماره 11 و 12، دوره چهارم، دانشگاه شیراز، بهار و تابستان 1352، ص 110.(7)-تاریخ الادب العربی، عمر فروخ، الجزء الاول، دار العلم للملایین، بیروت 1997، حاشیه ص 49.(8)-دیوان الحماسه، ابی تمام طایی، به شرح احمد حسن بسج، دار الکتب العلمیه، بیروت، لبنان 1998، ص 29.(9)انواع ادبی، سیروس شمیسا، چاپ اول، باغ آینه، تهران 1370، ص 72.(10)تاریخ الاداب اللغة العربیة، جرجی زیدان، ج اول، جزء اول، دار الفکر، بیروت، 1996، ص 119-120.(11)دائرة المعارف القرن العشرین، ذیل عنتره و تاریخ الادب العربی،الجزء الاول، ص 207-208؛مطلع این قصیده 75 بیتی چنین است:هل غادر الشعراء من متردّمام هل عرفت الدار بعد توهم؟(12)-عنتره و عبلة، انطوان القوال، لبنان، طرابلس، بی تا، ص 18؛ این کتاب داستان گونه، به شرح زندگی عنتره و برخی داستانها و اشعار منسوب به او، پرداخته است.(13)-ارسطو و فن شعر، عبد الحسین زرین کوب، چاپ دوم، امیر کبیر، تهران 1369، ص 120-121.(14)-همان، ص 159-160.(15)-همان، ص 161.(16)-انواع ادبی، ص 61.(17)-انواع ادبی و شعر فارسی، ص 105.(18)-حماسه سرایی در ایران، ذبیح الله صفا، چاپ سوم، امیر کبیر، تهران 1352، صص 3 و 4.(19)-انواع ادبی و شعر فارسی، ص 110.(20 و 21)-حماسه سرایی در ایران، صص 7 و 8.(22 و 23)-انواع ادبی و شعر فارسی، ص 105.(24)-مادم وقتی در کودکی، داستان پهلوانیهای رستم را برایمان باز می گفت، اظهار می داشت رستم وقتی عاجز می شد و کم می آورد، به نماز می ایستاد تا خدا به او نیروی پنج گاو نر بدهد!(25)-از دوران کودکی به یاد می آورم، در کنار مزرعه ای در ولایت ما، درختی بود که در منطقه نمونه نداشت، می گفتند درخت«گز» است و ما را از به دست گرفتن چوبش بر حذر می داشتند و معتقد بودند هر کس چوب«گز»به دست بگیرد، بد می آورد، چون شگون ندارد و مثلا گرگ می بیند و...!(26)-برای این بخش از ویژگیهای حماسه، از کتاب انواع ادبی دکتر شمیسا، که ذیل 23 مدخل، از صفحه 76-89 کتاب، به آنها پرداخته، استفاده کرده ام.(27)-ارسطو و فن شعر، ص 160.(28)-حماسه سرایی در ایران، ص 12.(29)-انواع ادبی و شعر فارسی، صص 106 و 107.(30)-اساس این تقسیم بندی از دکتر ذبیح الله صفا است؛ر.ک به حماسه سرایی در ایران، ص 5-7 و فصلهای دوم و سوم و چهارم از گفتار سوم همین کتاب.(31)-انواع ادبی و شعر فارسی، ص 109.(32)-برای ملاحظه این تقسیم بندی، به صفحه 52 تا 54 انواع ادبی دکتر شمیسا مراجعه شود.(33)-حماسه سرایی در ایران، ص 10.(34)-در این مورد، برای توضیح بیشتر ر.ک به حماسه سرایی در ایران، ص 23-25 و فصل سوم از گفتار چهارم همین کتاب.(35)-انواع ادبی و شعر فارسی، ص 102.(36)-همان، ص 99.(37)-شعرای صعلوک(راهزن)، که گروهی از شاعران عهد جاهلیت هستند، غالبا از دسته اول اند، این گروه که به خشم و خروش و شدت در جنگ و سرعت در هجوم و حمله شهره اند، به شیوه سلوک و زندگی و منش خود نیز می بالند(همچون شنفری، تأبط شرا، عروة ابن الورد و...)و برخی از اصحاب معلقات را (همچون عنترة بن شداد، که سیره و شعرش را ملحمه می دانند و خودش را قهرمان و شاعر ملحمه)، از گروه دوم می توان محسوب داشت.برای ملاحظه آثار آنها می توان به دیوانها، معلقات و المجانی الحدیثه، جلد 1 مراجعه کرد.(38)-انواع ادبی و شعر فارسی، ص 100.(39 و 40)-درآمدی بر اندیشه و هنر فردوسی، سعید حمیدیان، نشر مرکز، چاپ اول، تهران 1372، ص 403-404.(41)-به منابع مذکور در شماره های 10 تا 12 همین پاورقی مراجعه کنید.(42)-دکتر شوقی ضیف می نویسد:در عصر جاهلیت جنگهای فراوانی در گرفت که به«ایام العرب»معروف است و اضافه می کند ابو عبیده، متوفی به 211 ق، کتابی تألیف کرده و در آن 1200 جنگ از این نوع را به ثبت رسانده، یکی از این جنگها به«البسوس»معروف است که میان دو قبیله«تغلب»و«بکر»در اواخر قرن 5 میلادی درگرفت.علت جنگ این بود که شتر بسوس، خاله رئیس قبیله بکر، وراد قلمرو قبیله تغلب شد و«کلیب»از قبیله تغلب، تیری به پستان شتر زد.سپس، «جسّاس»، رئیس قبیله بکر، کلیب را کشت و نهایتا، جنگی 40 ساله میان دو قبیله درگرفت.[و جالب اینکه ]«مهلهل»از شعرای جاهلی و برادر کلیب، پس از آن رجزها و مفاخراتی برای تحریک قبیله خود به جنگ سرود که به آنها«حماسه»گفته اند!جنگ معروف دیگر، «داحس»و«غبراء»(نام دو اسب)است.قیس بن زهیر از قبیله«عبس»و حذیفة بن بدر از«ذبیان»، با یان دو اسب مسابقه می دهند و شرط بندی می کنند.نزدیک است که داحس برنده شود، ولی یکی از مردان ذبیان کمین می کند و آن را رم می دهد و غبراء پیش می افتد.قیس، این باخت را نمی پذیرد و...جنگی در می گیرد که 40 سال، (از سال 495 تا 535 م)طول می کشد!(تاریخ الادب العربی، العصر الجاهلی، دار المعارف، قاهره، طبعة التاسع العشر، صص 64-66).(43)-حماسه سرایی در ایران، ص 16.(44)-انواع ادبی و شعر فارسی، ص 109.(45)-حماسه سرایی در ایران، صص 16-17.(46)-فردوسی و شاهنامه، منوچهر مرتضوی، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی(پژوهشگاه)، چاپ دوم، تهران، 1372، ص 24.(47)-همان، ص 25.(48)-همان، ص 26.(49)-همان، صص 58 و 59.(50)-همان، ص 21؛آراء دیگر محققان یاد شده خارجی نیز، از همین منبع(ص 20-21)نقل شده است.(51)-استاد دکتر شفیعی کدکنی، این نوشته را از ص 324 المثل السائر، چاپ مصر ترجمه و به طول کامل در اهنمای کتاب، سال 12، صص 280-281، چاپ کرده است؛مطلب نقل شده در متن حاضر، از همین منبع اخیر است.
کليه حقوق برای پرتال علوم انسانی محفوظ است