جستجو در   
امکانات

کافور اخشیدی و جایگاه او در حکومتهای اسلامی مصر
پدیدآورنده : نصیریان، یدالله
بازدید : 680
تاریخ درج : 1388/5/5
منبع :

 
دانشنامه پرتال علوم انسانی و اسلامی :: فلسفه و کلام :: مصر :: کافور اخشیدی و جایگاه او در حکومتهای اسلامی مصر

کافور اخشیدی و جایگاه او در حکومتهای اسلامی مصر


چکیده :

کافور که در کتب تاریخ با عناوین: استاد، ابوالمسک و کافور اخشیدی مشهور است نام و عنوان برده و غلامی خصّی (خواجه) است که توسط برده فروشی از سودان به مصر آورده شد. این غلام در اوائل سده چهارم (312 ه ق) به عنوان مملوک به خدمت ابوبکر محمدبن طغج فرغانی ملقب به اخشید (پادشاه و احیانا شاه شاهان) از امراء عصر عباسی در آمد و از خواص او گردید.

کافور به دلیل برخورداری از استعداد ذاتی و هوش سرشار در دستگاه اخشید به مراتب عالی رسید و در مدتی کوتاه توانست منصب فرماندهی سپاه او را به خود اختصاص دهد و در زمره مشاوران و محرم اسرار او در آید. کافور ضمن انجام وظائف محوله سرپرستی و تربیت دو پسر اخشید: ابوالقاسم انوجور و ابوالحسن علی را نیز عهده دار گردید. در سال (335 ه) که اخشید در گذشت فرزند ارشد او انوجور جانشین او گردیده عنوان سلطنت از ان او بود ولی اداره امور و کشورداری به عهده کافور قرار گرفت.

در سال (349 ه) که انوجور در گذشت و برادرش ابوالحسن علی به سلطنت رسید، همچنان نام و عنوان سلطان از آن علی و اداره امور به دوش کافور قرارداشت؛ تا آنکه در تاریخ (355 ه) علی بن اخشید نیز در گذشت و کافور به طور مستقل حکومت مصر و توابع آن را در دست گرفت و تا (357 ه) به مدت دو سال و چند ماه در آن خطّه فرمانروائی کرد.

واژه های کلیدی: اخشید فرغانی، حکومت مصر و شام، ابوالقاسم انوجور.

مقدمه :

از اواسط سده سوم حکومت مرکزی اسلام و خلافت عباسی عصر طلائی خود را پشت سر گذاشت و به تدریج روی به ضعف نهاد؛ این ضعف موجب گردید که در بسیاری از سرزمینهای اسلامی حکومتهای نیمه مستقل پدید آید. این حکومتها از جهتی دارای وجه مشترکی بودند که ارتباط آنان با خلافت مرکزی است و از جهتی دیگر هر یک از آنها به دلیل وجود فرهنگ و تمدنی خاص سرزمین خود، دارای ویژگیهای متفاوت بودند. در سرزمین مصر و شام یکی از حکومتهای یاد شده به وجود آمد که پایان آن با پایان نفوذ عباسیان در ان منطقه همزمان است؛ زیرا در عصر اخشیدیان مصر و به ویژه حکومت کافور زمینه هائی فراهم آمد که ورود فاطمیان به آن سرزمین را مساعد گردانید.

(1)

در کتب تاریخ، کافور نام غلامی سیاه و خواجه ای کریه المنظر بوده که در سودان زاده شد و هنوز کودک و نوجوان بود که توسط برده فروشان و همراه بردگانی دیگر به مصر آورده شد و در معرض فروش قرار گرفت.

در سال 312 ه ابوبکر محمدبن طغج فرغانی ترکی معروف و ملقب به اخشید او را خریداری کرد، (ابن سعید مغربی 1935م، المغرب فی حلی اهل المغرب 1953 م ص199). ابن سعید مغربی کافور را غلام خصی و یکی از اعاجیب روزگار معرفی کرده و می افزاید: صفات و سیرت او نیز شگفت انگیز بود، (همان)، مقریزی پیرامون پیوستن کافور به اخشید می نویسد: کافور حدود ده سال داشت که شخصی به نام محمد بن هاشم او را به مصر آورد و به شخصی که به نام عباس کاتب معروف بود و جزء رجال و ثروتمندان مصر شمرده می شد فروخت؛ عباس کاتب کافور را همراه هدایائی دیگر برای اخشید فرستاد؛ اخشید از میان هدایای فرستاده شده به کافور بسنده کرد و بقیه را عودت داد و بدین ترتیب کافور در زمره غلامان اخشید در آمد و دیری نگذشت که از خصیصین و اصحاب سرّ او گردید، (مقریزی، بی تا، خطط افست از

طبع دارالکتب 2/427). مقریزی در جای دیگر ضمن بیان ویژگیهای اخلاقی به توصیف اندام کافور پرداخته است و می گوید: برخلاف خلقیات ممتاز خلقتی نا موزون و زشت داشت و اضافه می کند: در سال 310 ه بیش از ده سال نداشت که به مصر آورده شد و به اخشید پیوست (همان 2/117). کافور به سبب تقرب به آل اخشید به کافور اخشیدی مشهور گردید. ابن تغری بردی پیرامون عناوین کافور می نویسد: استاد ابوالملک کافور بن عبدالله اخشیدی خادم سیاهی که مولای او ابوبکر محمد بن طغج او را از تجار زیتون به مبلغ هجده دینار خریداری کرد و به تربیت او همت گماشت. مورخ مزبور می افزاید؛ اخشید پس از خرید کافور، او را از بردگی آزاد ساخت و به عنوان خدمتگرازی آزاد به زمره کارگزاران خود در آورد و چون از هوش سرشار، عقل و درایت و دیگر محسنان او آگاهی بیشتری به دست آورد بر مقام و شأن او افزود و فرماندهی سپاه خویش را بدو وا گذاشت.

ابن تغری بردی پیرامون معنی اخشید، لقبی که مربوط به محمدبن طغج بود و بعد کافور نیز بدان ملقب گردید می نویسد: اخشید در سرزمین فرغانه به معنی سلطان و گاه سلطان سلاطین (ملک الملوک) به کار می رود، (اتابکی بی تا، النجوم الزاهرة فی ملوک مصر و القاهرة، 3/ 237 و 256 و 4/1).

ابن خلکان نیز ورود کافور به مصر و پیوستن او به اخشید را متذکر گردیده و می نویسد: اخشید او را از محمد بن وهب بن عباس به مبلغ هجده دینار خریداری کرد و چون از عقل و درایت و اخلاص او آگاهتر گردید، علاوه بر فرماندهی سپاه، سرپرستی فرزندان خود (انوجور و علی) را به او واگذاشت، (ابن خلکان، قم 1364 ه.ق ، و فیات الاعیان 4/100). پیرامون وجه تسمیه کافور به استاد و ابوالمسک که در اکثر منابع بدانهانامیده شده است وجهی ذکر نگردیده و یا به نظر نگارنده نرسیده است؛ تنها در مورد لقب استاد برای کافور می توان گفت: در عصر او غلامان و خادمانی که نسبت به دیگر همنوعان خود سمت سروری و فرمانروائی داشتند به لقب استاد ملقب می گردیدند، (ابن جوزی، حیدر آباد 1358 ه . ق المنتظم 6/258) و یا چنانکه در

صفحات بعد خواهیم دید به خاطر برخورداری کافوراز ذوق سلیم در شعر و ادب و علاقه به مجالست با شعراء و ادباء دربار خویش و کسب معلومات ادبی به این لقب ملقب و مشهور گردیده است، (قلقشندی، قاهره 1390 ه . ق صبح الاعشی 5/489).

در مورد پدر کافور و مشخصات دیگر خانوادگی او نیز جز در چند منبع که از پدرش به نام عبدالله یاد شده چیزی دیگری به نظر نرسیده است، (کندی، 1908 م، ص 575 و 583 و اتابکی، بی تا، النجوم الزاهرة 3/237).

(2)

قلقشندی پیرامون سلوک کافور با علماء و فقهاء و برخورد با آنان می نویسد: کافور اهل دانش و فقیهان را دوست می داشت و آنان را مورد اکرام و احترام قرار می داد و نسبت به مخارج معاش و زندگی آنان خود را متعهد می دانست و برای هر یک از دانشمندان پیرامون خود از هر طبقه مقرری و ماهیانه کافی تعیین می کرد و نسبت به رفاه حال آنان اهتمام می ورزید. نکته مهم دیگری که از بیان قلقشندی به دست می آید، دقت کامل و نظارت مستقیم کافور بر امر معاش عموم مردم در سرزمین تحت سلطه او است، چنانکه می نویسد:

نیازمندی پیدا نمی شد که از اموالی که از طریق زکاة جمع آوری شده است استفاده کند از این رو دستور می داد که اموال زکاة را صرف بنای مدارس و مساجد (قلقشندی، 1390 ه. ق 3/426).

از ویژگیهای دیگر کافور ادب، فروتنی، سخاوت و عقیده او به مبدأ و معاد بود، ابن جوزی در تأیید این خصال می نویسید: کافور برای یکی از رجال شریف و بزرگوار ولی تهی دست مبلغی پول فرستاد شخص مذکور هدیه کافور را نپذیرفت و در پاسخ خود گفت: ما را «ایاک نعبد و ایاک نستعین» کافی است؛ کافور بی آنکه رنجشی بدل گیرد پول را باز فرستاد و ضمن آن پیام داد: «لله ما فی السموات و ما فی الارض» کافور کیست؟ آیا مالی را می شناسی که مال خدا نباشد، (ابن جوزی، 1358، 7/82). ابن جوزی پیرامون ادب و تواضع کافور نمونه ای دیگر آورده است و

می نویسد: ابوجعفر بن مسلم بن طاهر که از بازماندگان حضرت علی (ع) بود، درباره کافور گفته است: من کریمتر و با ادب تر از کافور ندیده ام زیرا در یکی از گردشها با او همراه بودم و در نقطه ای متوجه شدم که تازیانه ای که در دست داشت از دستش رها شد و به زمین افتاد، از بین همه همرهان تنها من متوجه این امر شدم، آن ار از زمین برداشتم و بدستش دادم، چون کافور متوجه کار من گردید سخت متأثر گشت و گفت: به خدا پناه می برم مگر من کیستم و به کجا رسیده ام که مرد شریفی چون تو چنین زحمتی را متحمل شود به خدا سوگند که من در مقابل تو و اصل و دودمان تو ناچیزم. مسلم بن طاهر اضافه می کند: پس از این تعارفات با او تودیع کرده و به سوی خانه خود روانه گردیدم چون به در سرای خود رسیدم با فرستاده او مواجه شدم در حالیکه هدایای گران سنگی که برای من فرستاده بود و ارزش آنها بالغ بر پانزده هزار دینار می شد همراه داشت (ابن جوزی، 1358 ه ./ المنظم 14 / 197 و ابن تغری بردی، بی تا، النجوم الزاهرة 4/3).

در زمینه توجه کافور به تهی دستان به ویژه به آبرومندان تهی دست ابن خلّکان می نویسد: کافور شخصی بنام ابوبکر محلی را که مردی درستکار و امین و مورد اعتماد بود، مأمور امور نفقات و خیرات و رساندن آنها به مستمندان ساخته بود. این مرد در ایام عید قربان طوماری که حاوی اسامی تهی دستان آبرومند بود و در محلات بین قرافه تا منامه سکونت داشتند با خود بر می داشت و همراه چند تن از آشنایان به محلات و خانه ها و افراد مورد نظر و مبلغی که طبق اسامی ثبت شده لازم بود آماده می ساخت و بر اسب چابکی می نشست و حرکت می کرد و به هر یک از خانواده ها نسبت به وضعی که از آنها بدست می آورد، از نفقات می داد و این کار چنان با دقت صورت می گرفت که هیچ فقیری از این تقسیم بی بهره نمی ماند، (ابن فلکان، 1364، وفیات الاعیان 4/103 - 104)،

(3)

دادگری کافور و توجه او به امر قضاء و نظارت بر داوریهای قضات

کافور از دادخواهی مستقیم مردم استقبال می کرد و چنانچه کسی از حاجبان و محافظان او از مراجعه مستقیم دادخواهان به او ممانعت می کرد خشمگین می گشت و احیانا او را مورد مجازات قرار می داد، چنانکه ذهبی نقل می کند که روزی هنگامی که کافور از کوچه ای عبور می کرد فریاد زن محجبه ای را شنید که می گوید:

ارحمنی یرحمک الله» مرا رحم کن تا خداوند تو را مورد رحمت قرار دهد و همین که صاحب فریاد خواست به کافور نزدیک شود یکی از ملازمین او با کمال بی رحمی و قساوت و به گونه ذلت بار آن زن را از نزدیک شدن به او منع کرد و چنان به عقب راند که بر زمین پرتاب گردید؛ کافور که ناظر بر این صحنه و این حرکت بود چنان به خشم آمد که فرمان داد دست آن مأمور قطع شود تا موجب عبرت دیگران گردد در همان حال زن از جای برخاست و با سرعت پیش آمد و گفت: ای امیر، من از خواسته خود صرف نظر کردم و حال حاجتی جز عفو و گذشت از جرم این مأمور ندارم و از امیر امید می دارم که شفاعت مرا بپذیرد؛ کافور دستور لغو مجازات مأمور جسور را صادر کرد ولی از کرامت و بزرگواری آن زن در شگفت ماند و از نام و نسب و خاندان او جویا گردید و پس از معرفی معلوم شد آن مخدره از خاندان شریف و از سادات علوی است، کافور بیش از پیش ناراحت شد و گفت: دردناکترین منظره ای بود که دیدم، چرا باید در اثر غفلت ما زنی از دودمانی شریف و بزرگوار بدینگونه نیازمند گردد و چرا نباید دستیابی و رسیدن نیازمندان به ما سهل وآسان صورت پذیرد تا مشکلات مردم براحتی منتفی گردد.

ذهبی ادامه می دهد و می افزاید: بر خورد کافور با علویه باد شده موجب گردید که جهت تفقد از احوال سادات و علویان و بررسی وضع معاش آنان دستور مؤکد صادر کند و از همه آنان استمالت و دلجوئی به عمل آید، (ذهبی، 1409، تاریخ اسلام

حوادث سالهای 340 تا 357).

کافور نه تنها در انتخاب و گزینش قضات و فقیهان عادل و شهود صدیق و پرهیز کار سعی بلیغ مبذول می داشت بلکه در هفته یک روز را به پذیرش مراجعین و رسیدگی به شکایات مردم اختصاص داده بود.

کندی در این زمینه می نویسد: کافور روزهای شنبه در دیوان مظالم می نشست تا سخن ستمدیدگان را بی واسطه بشنود و دستور داده بود که چند تن از قضات مشهور و چند تن از مسؤلان اجرائی دستگاه قضائی نیز در این دیوان حاضر باشند تا چنانه کسی از مسؤلان امور قضائی در انجام وظائف قضایی خود کوتاهی کرده است مشخص گردد. از این رو قضات از شرکت در دیوان مظالم بیمناک بودند زیرا ممکن بود شکوه از خود آنان مطرح شود و مورد مؤاخذه کافور قرار گیرند، (کندی، 1908 م، الولات ص 577).

کندی در جای دیگر از کتاب خود به شواهد و نمونه هائی از دقت کافور در گزینش قاضی و نظارت بر امر قضاء اشاره کرده و می نویسد: محمد بن احمد ذهلی معروف به ابوطاهر قاضی و فقیه مالکی (367 ه) که درمصر و اسکندریه از شهرت بالائی بر خوردار بود چون از دقت و نظارت کافور بر امر قضاء و قضاوت اگاه بود و می دانست که روزهای شنبه در دیوان مظالم جلوس می کند در صدور احکام خود همانند محجور علیه بود(همان ص 584). وقتی ابوطاهر قاضی معروف مصر که حتی پس از انقراض دولت آل اخشید و تصرف مصر توسط فاطمیان همچنان بر مسند قضاء باقی ماند، اینگونه تحت مراقبت کافور قرار گیرد، وضع دیگر قضات معلوم است. ذکر این مطلب هم بی مناسبت نیست که چون جوهر از سوی فاطمیان وارد مصر گردید ابوطاهر را امان داد و همچنان او را بر امو رقضائی و فتوائی خویش منصورب کرد وبا او شرط کرد که احکام و فتاوی او باید بر مبنای آراء و اقوال اهل بیت پیامبر (ص) صادر گردد به ویژه احکام مربوط به احوال شخصیه و احکام ارث و روزه در ماه مبارک رمضان، (همان).

کندی به نمونه دیگری از اهمیت امر قضاء در عصر کافور اشاره می کند و می نویسد: پیرامون وضع دیوان مظالم و بازرسی و بررسی کار قضات از ابن کلس وزیر شنیدم که می گفت: کافور مأموریت تفحص از حال قضات و نحوه کار آنان را به من محول کرد و مرا فرمان داد که به آنان ابلاغ کنم که استاد (کافور) می گوید:

به من خبر داده اند که قضات در مجالس دوستانه و شب نشینیها بیش از حد معمول و رسم معقول به مزاح و شوخی می پردازد در حلای که این عمل هیبت شخصیت قاضی و مقام شامخ قضاء را سست و بی مقدار می سازد. من پیام کافور را به تمام قضات و از جمله به ابوطاهر ابلاغ کردم، پیدا است که این نوع دقتها و مراقبتها از امور قضائی در میان حکام و سلاطین نادر است (کندی همان ص 583).

(4)

جنبه های علمی و ادبی کافور و برخورد او با اهل شعر و ادب

در تاریخ اسلام ذهبی والنجوم الزاهره، کافور فردی ادب دوست، ادیب پرور و شاعر نواز معرفی گردیده است.

ذهبی می نویسد: کافور شاعران و ادیبان بلند پایه را مورد احترام و تکریم قرار می داد و با جوائز و صلات ارزشمند آنان را می نواخت، خود نیز در شعر و ادب عربی صاحب نظر و ماهر بود. از جمله شاعرانی که بیشتر در کنار او به سر می بردند و در مجالس ادبی او شرکت می جستند ابو اسحاق ابراهیم بن عبدالله نجیرمی نحوی و مصاحب زجاج بود. ذهبی و اتابکی به یکی از نشستها و مجالس ادبی کافور اشاره می کنند که از یک سو توجه و عنایت او به اهل شعر و ادب را روشن می سازد و از سوی دیگر مقدار مهارت و اطلاعات او را در مسائل ادبی می رساند، این دو مورخ می نویسند: روزی ابوالفضل عباس به مجلس کافور وارد شد و ضمن ادای احترام و تجلیل از او گفت: «ادام الله ایام سیدنا» خداوند روزگار سید و سرور ما را با دوام گرداند. ابوالفضل واژه (ایام) که مفعول فعل (ادام) است و باید منصوب خوانده شود، مجرور خواند و کافور متوجه اشتباه او گردید و با نگاه متبسمانه نجیر

می را نیز متوجه آن اشتباه ساخت. نجیرمی بالبداهة ابیات زیر را جهت توجیه غلط ابن عیاش سرود: و مثل سید حالت مهابته - بین البلیغ و بین القول بالحضر

فان یک خفض الایام من دهش - و شدة الخوف لامن قلة البصر

فقد تفالت فی هذالسیدنا - والفأل مأثورة عن سیدالبشر

مضمون ابیات:

مهابت و عظمت شخصیتی بزرگ مانند سرور ما موجب گردید که گوینده ای بلیغ در حضور او به لکنت زبان و اشتباه در تلفظ گرفتار شود.

اگر گویند: ایام را به جای نصب مجرور تلفظ کرد از جهت دهشت و شدت خوف از حضور در مجلس کافور است نه به خاطر عدم بصیرت در مسائل نحو و اعراب. من این رخداد را برای سرور خود به فال نیک می گیرم چون تفأل از سرور کأئنات و سید بشر یعنی رسول اکرم(ص) روایت شده است.

کافور پس از استماع ابیات نجیرمی از هنرمندی و قدرت بدیهه سرائی او در شگفت ماند و به پرداخت سیصد دینار جایزه فرمان داد، (ذهبی، 1409 ه. ق، از تاریخ اسلام حوادث سالهای 357-340 و اتابکی بی تا، 4/3).

متنبی و کافور

شاعر معروف دیگری که شهرت ادب دوستی و شاعر نوازی کافور او را مجذوب ساخت، ابوالطیب احمد بن حسین مشهور به متنبی (د 355 ه) است. متنبی یکی از شاعران بلند پایه و پر آوازه در جهان عرب و لغت و زبان عربی است. متنبی در کوفه و در محله کنده زاده شده و در همانجا به تحصیل لغت و ادب عربی پرداخت. پدرش سقاء بود و فرزند خود را از کوفه به شام برد. متنبی در شام به تکمیل تحصیلات پرداخت و جهت به دست آوردن مهارت در لغت و زبان عربی به میان اهل بادیه رفت و با قبیله بنی کلب آشنا شد و مدتی در میان آن قبیله زندگی

کرد تا آنکه در شام معروف شد که متنبی ادعای نبوت کرده وعده ای بسیاری پیرامون او گردآمده اند؛ لؤلؤ یکی از امرای آل اخشید بر بنی کلب تاخت و متنبی را دستگیر و زندانی کرد متنبی در زندان توبه کرد و پس از رهائی از زندان به سیف الدولة حمدانی پیوست و با قصائد فراوانی که در ستایش او سرود او را جاودانه ساخت، سپس از سیف الدوله برید و به کافور پیوست و چنانکه خواهیم دید تا چندین سال در خدمت کافور بود و در هنگام سفر به کوفه به دست دزدان به قتل رسید(ابن جوزی، 1358 ج14/162 و احمد هاشمی 1366 ش جواهرالادب ص452).

متنبی تا سال (346 ه) در کنار سیف الدوله بود و در این تاریخ میان او و سیف الدولة کدورتی پیش آمد که سبب قطع ارتباط میان آن دو گردید و متنبی به قصد دیدار و پیوستن به کافور راهی مصر گردید و به محض ورود به مصر به مدح و ستایش او پرداخت. متنبی ضمن قصائدی بلند و زیبا کافور را ستود و چنان خود را به او نزدیک کرد که کافور وعده امارت ولایت و محلی را به او داد. ابیاتی که از یکی از مدائح اولیه متنبی در ستایش کافور انتخاب گردیده است گویای قطع ارتباط او با سیف الدولة و پیوستن به کافور است:

کفی بک داء ان تری الموت شافیا - و حسب المنایا ان یکن امانیا

تمنیتها لما تمنیت ان تری - صدیقا فاعیا او عدوا مداجیا

اذاکنت ترضی ان تعیش بذلة - فلا تستعدن الحسام الیمانیا

خلقت الوفا لورحلت الی الصبی - لفارقت شیبی موجع القلب با کیا

ولکن بالفسطاط بحرا از وره - حیوتی و نصحی و الهوا و القوافیا

قواصد کافور توارک غیره - و من وردالبحر استقل السواقیا.

(واحدی، 1277 ه، شرح دیوان متنبی ص 623).

ترجمه اشعار:

1- سخت ترین بلاها مبتلی شدن به دردی است که داروی آن مرگ باشد.

2- هر گاه از دستیابی به دو ست صدیق و خالص یا دشمنی که عداوت خود را مستور سازد به تنگ آمدی و درماندی جز مرگ چاره ای دیگر نیست.

3- هر گاه به زندگی ذلت بار رضایت دهی به شمشیریمانی نیازمند نخواهی بود.

4- من آفریده ای انس گیرم به گونه ای که اگر به خاطر بازگشت به دوران جوانی از پیری مفارقت کنم از فراق پیری رنج می برم.

5- ولی در فسطاط مصر دریائی را دیدار می کنم که تمام زندگی شعری و تمایلات و لذات خود را در آن می بینم.

6- هر کس به سوی کافور رود و به او بپیوندد غیر او را (سیف الدولة) رها خواهد کرد چون هر آنکو به دریا دست یابد از نهر کوچک بی نیاز است.

متنبی حدود چهار یا پنج سال در کنار کافور زیست و در سفر و حضر او را همراهی کرد و به جوائز ارزشمندی نائل آمد؛ به روایت ذهبی متنبی در سال (350 ه) به مؤانست خود با کافور پایان داد و از او جدا گردید، ذهبی می گوید:

در سال (350 ه) روابط بین کافور و متنبی تیره شد و متنبی حدود یک سال با حالت قهر در خدمت کافور بسر برد، بدین معنی که همانند سابق به کافور نزدیک نمی شد و در حضور او کمتر سخن می گفت ولی همچنان در سفر و حضر در کنار او قرار داشت تا آنکه در روز عرفه سال (350 ه) پس از سرودن قصیده دالیه خود در هجو کافور، مصر و کافور را به قصد عراق ترک گفت، (ذهبی، 1409 ه . حوادث سالهای 357-340).

برای نمونه دوبیت از قصیده مذکور که در هجو کافور سروده شده است را ملاحظه خواهید کرد:

من علم الا سود المخصی مکرمة - اقومه البیض ام اباؤه الصید

و ذاک ان الفحول البیض عاجزة - عن الجمیل فکیف الخصیة السود، (ابن خلکان 1364 ه و فیات الاعیان 4/102 و ذهبی، 1409 ه حوادث سالهای 357 - 340).

ترجمه اشعار توسط نگارنده:

1- چه کسی این خواجه سیاه را مجد و بزرگواری آموخته است؟ آیا قوم و قبیله سفید پوست او یا پدران و نیاکان اصیل او. استفهام در مصراع دوم بیت اول استفهام انکاری است و منظور شاعران است. که این غلام خصی و خواجه فاقد دودمان و قوم و قبیله اصیل و شریف و سفید پوست می باشد.

2- در این دوره و زمانه فحول و بزرگان سفید پوست نیز از انجام کار زیبا و پسندیده گوئی عاجز و ناتوانند چه رسد به خواجه سیاه بی اصل و نسب. گویا متنبی در بیت دوم حتی از سفیدپوستان نیز گله داشته است.

کافور نسبت به طبقات دیگر علماء و اهل دانش عنایت داشت به ویژه اطباء و متخصصان علوم طبیعی نیز مورد الطاف او بودند، چنانکه الباسی یکی از طبیبان فاضل و دارو شناسان مصر مشمول عنایت و توجه او قرار داشته است. ابن ابی اصیبعة می نویسد: الباسی که پزشکی فاضل و متنمیر در انواع داروهای مفرد و عالم به تأثیر و خواص آنها بود چنان که کافور نزدیک بود که از تألیفات عدیده خود برخی را به نام او تألیف کرده است، مانند: کتاب التکمیل فی الادویة المفرده و غیره (ابن ابی اصیبعة، 1376 ه. ق عیون الابناء ص141).

5

دوران حکومت کافور

پس از درگذشت اخشید در تاریخ دوم محرم سال (335 ه. ق) فرزند ارشد او ابوالقاسم انوجور که قبلاً از طریق پدرش به ولایت عهدی تعیین گردیده بود به حکومت مصر رسید، خلیفه عباسی المطبع لله نیز ولایت انوجور را بر تمام متصرفات پدرش مورد تأیید قرار داد و پس از استقرار و تثبیت حکومت انوجور کافور به عنوان نیابت از او زمام امور را به دست گرفت. نخستین اقدام کافور آن بود که صاحب خراج و مالیات مصر ابوبکر محمد بن علی بن مقاتل که در عصر اخشید اموال فراوانی جمع کرده بود را دستگیر و اموال او را مصادره کرد و به جای او

محمدبن علی ماذرانی بدان سمت منصوب ساخت (کندی 1908 م ص 293 و اتابکی، بی تا،النجوم الزاهرة 3 / 291).

کافور پس از به دست گرفتن امور دولتی برای آنکه از اسراف و تبذیر انوجور جلوگیری و او را نسبت به مخارج سالیانه اش آگاه کند، هزینه زندگی او را در سال مبلغ چهارصد هزار دینار تعیین کرد، (اتابکی بی تا، النجوم الزاهره 3/291).

در طول سلطنت انوجور و نیابت کافور در امور کشورداری فقط دوبار میان آندو کدورت پیش آمد ولی به زودی بر طرف گردید و تا سال 349 ه. ق یعنی تا در گذشت انوجور صمیمت میان آندو بر قرار بود، (کند، 1908 م الولاة ص294).

از جمله حوادثی که در فاصله در گذشت اخشید و درگذشت فرزندش انوجور رخ داد جنگ بین سیف الدولة حمدانی و حکومت مصر و شام بود. ابن اثیر می نویسد: پس از فراغت کافور از مراسم تدفین اخشید از بیت المقدس به مصر باز گشت، سیف الدوله فرصت را مغتنم شمرد و از حلب به قصد تصرف شام به دمشق عزیمت کرد و آن منطقه را به تصرف خود در آورد ولی مردم شام به محض آگاهی از قصد سیف الدوله با کافور مکاتبه کرده و از او خواستند که استقرار سیف الدولة در دمشق ممانعمت کند کافور با دریافت نامه مردم دمشق عازم آن دیار گردید و سیف الدولة را به عقب نشینی واداشت و بدر اخشیدی را به اداره سرزمین دمشق منصوب کرد، (ابن اثیر، 1407 ه کامل التواریخ ج / 8/164 و ابوالفداء بی تا، المختصر 2/95).

مؤلف النجوم الزاهرة حادثه تصرف دمشق توسط سیف الدولة را بدین صورت ذکر می کند که پس از استقرار انوجورد در حکومت مصر و شام پس از تدفین و مراسم پدرش اخشید از شام به مصر رفت و بعد از مدتی اقامت در مصر همراه سپاه به دمشق بازگشت تا با سیف الدوله که دمشق را به تصرف خود در آورده بود به مقابله پردازد در این سفر حسن بن طغج عمومی انوجور و مدبر دولت او کافور با او همراه بودند، سیف الدوله با ورود آنان از دمشق خارج گردید و متوجه مصر شد تا با استفاده از عدم حضور کافور و انوجور در مصر آن را متصرف شود ولی در راه با

مصریان برخورد کرد و در رمله بین سیف الدوله و مصریان نبرد سختی در گرفت که منجر به شکست سیف الدوله و گریز او به حلب گردید ولی مصریان از تعقیب باز نگشتند از این رو تا رقه عقب نشینی کرد (اتابکی بی تا، 3/292). با عقب نشینی سیف الدوله این حادثه به سادگی و بدون آنکه کافور را درگیر کند خاتمه یافت و در این قسمت از حکومت کافور که از سال 335 ه آغاز گردیده بود تا هفتم ذی قعده سال 349 ه و در گذشت انوجور دوام یافت، (مقریزی بی تا، خطط 2/117). پس از در گذشت انوجور ابوالحسن علی بن اخشید توسط خود کافور به جای برادرش به سلطنت منصوب شد، این انتصاب در تاریخ سیزدهم ذی قعده سال 349 ه صورت پذیرفت و المطیع عباسی نیز امارت علی بن اخشید را بر مصر و شام مورد تأیید قرار داد و همانند دوران انوجور اداره امور در دست کافور قرار گرفت و همان مبلغی که به عنوان هزینه دربار انوجور تعیین کرده بود برای علی بن اخشید برقرار کرد. در این دوره از حکومت کافور وضع اقتصادی مصر در هم ریخت و قحطی، گرانی و خشک سالی، مردم مصر را در بر گرفت و در نتیجه بین کافور و علی بن اخشید نیز تیره شد تا جائی که کمتر یکدیگر را ملاقات می کردند ولی به هر حال این دوره از حکومت کافور که سلطه او بر مصر قوی تر از دوره قبل بود، فقط نام سلطنت متعلق به علی بن اخشید بود و تمام امور مربوط به عزل و نصبها و سیاستهای داخلی و خارجی همه در دست کافور و به اختیار او صورت می پذیرفت، (ابن سعید مغربی 1953 م، ص 199 و مقریزی بی تا، 2/117)، تسلط کافور و اختیارات او تا بدانجا بود که علاوه بر امو رداخلی مصر و شام امور مربوط به ثغور و تشریفات مربوط به حرمین شرفین و امثال و نظائر آنها به نام کافور صورت می پذیرفت، (اتابکی، بی تا، النجوم الزاهرة 3/325).

کافور و استقلال او در حکومت مصر و شام

(355 - 357 ه. ق)

کندی پیرامون حکومت مستقل کافور می نویسد: پس از آنکه علی بن اخشید

مکنی به ابوالحسن در گذشت کافور حکومت مصر و شام را بی واسطه گرفت و بر بالای منابر در جوامع مصر، شام، مکه و مدینه به نام او خطبه خوانده شد. آغاز حکومت مستقل کافور در ماه محرم سال 355 ه. ق یعنی اولین ماه سال مذکور بود.

پس از آنکه کافور به این مقام نائل آمد المطیع عباسی نیز هدایائی گرانسنگ و آرایه های شاهانه همراه فرستادگان خود برای او ارسال داشت، در میان هدایای ارسالی خلیفه یک گردن بند و یک دست بند (سوار) شاهانه نیز وجود داشت، کندی ضمن اشاره به مطالب فوق اضافه می کند: در همین احوال چند تن از فرستادگان فرمانروای هجر بر کافور وارد گردیدند در حالی که حدود دویست بار (حمل) از متاع و کالائی که دزدان و راهزنان قبیله بین سلیم از حجاج وزائران خانه خدا به غارت برده بودند همراه داشتند. کافور فرمان داد تا تمام اموال مسروقه به صاحبانش مسترد گردد (کندی 1908 م، الولاة ص 297).

مقریزی در گذشت علی بن اخشید را یازدهم محرم سال مذکور نوشته است و می گوید: تا رسیدن حکم از سوی خلیفه و مسلم شدن حکومت کافور چند روزی مصر بدون سلطان به سر برد و در مساجد و بر بالای منابر فقط به نام المطیع لله عباسی خطبه خوانده شد ولی در امور مصر خللی پدید نیامد؛ زیرا کافور با کمک و همفکری ابوالفضل جعفر بن فرات این کشور را از هر گونه آصیب حفظ و امور مهّم آن را اداره می کرد و ضمنا به انتظار رسیدن حکم رسمی از سوی خلیفه مزبور به سر می برد ولی دیری نپائید که حکومت کافور مورد تأیید واقع شد و بر امور جنگ، خراج و دیگر مسائل سیاسی و اجتماعی مصر و شام و حرمین ولایت یافت. تواضع و فروتنی کافور اجازه نداد که رسیدن به فرمانروائی مطلق سرزمینهای مذکور در القاب و عناوین خود تغییری دهد و تا آخر عمر به همان عناوین سابق معنون و ملقب ماند.

کافور به محض دریافت تأیید بغداد آن را به رجال و سیاستمداران ارائه کرد و تمام محدوده حکومت آل اخشید را زیر سلطه خویش در آورد و ضمن احترام و

تکریم رجال علمی و سیاسی اطراف خود از افکار و نظریات آنان بهره می گرفت و افزون بر آن چند تن را برگزیده بود تا برای او از گذشتگان و کشور داری و دیگر حواث تلخ و شیرین سخن می گفتند. کافور در عین حال متعبد بود و اکثرا سر به سجده می گذاشت و ضمن سپاس باریتعالی می گفت: بار خدایا مرا اسر و ذلیل مخلوق مگردان، (مقریزی بی تا ص 2 / 117 و اتابکی، بی تا النجوم الزاهرة 4/6). بنابر روایت مقریزی و ابن خلکان کافور پس از دوسال و چهار ماه حکومت مستقل در سال (357 ه. ق) وفات کرد و پیکر او را به قراضه حمل و در آنجا دفن کردند و قبه ای بر مزار او ساخته شد که به نام او معروف و موسوم بود. (همان و ابن خلکان 1364، وفیات الأعیان 4/105).

نتیجه:

مرور بر این مقاله می تواند نتایجی را در برداشته باشد که از آن جمله است:

آشنائی بیشتر با یکی از حکومتهای نیمه مستقل اسلامی که با وجود ویژگیهای خاص خود، با حکومت مرکزی اسلام نیز در ارتباط بود. آشنائی با مردی که از میان بردگان و غلامان سیاه برخاسته و به خاطر استعداد و فراهم آمدن امکانات به مقامی بس عالی دست یافته است. دریافت این نکته که برخی انسانها ویژگیهای نهفته ای دارند و بروز آنها متوقف بر فراهم آمدن امکانات است و در خاتمه حکومت کافور در مصر موجب فراهم آمدن خلفای فاطمی به مصر گردید؛ زیرا نسبت به علویان و سادات محبت داشت و به آنان آزادی داد.

ذهبی درگذشت کافور را سال (357 ه) در سنین شصت و چند سالگی ضبط کرده است، (تاریخ اسلام حوادث سالهای (340-357 ه).

تحقیق و بررسی احوال کافور از دوران بردگی تا فرمانروایی بر پهنه مصر، شام و حرمین شریفین مجالی بیش از این را می طلبد که در فرصتی مناسب دنبال خواهد شد و فعلاً به همین مقدار بسنده می کنیم.

منابع:

1- ابن اثیر، ابوالحسن علی بن ابی الکرم جزری، (د. 63 ه)؛ الکامل فی التاریخ، دارالکتب، بیروت، 1407 ه

2- ابن خلکان، شمس الدین ابوالعباس، احمد بن محمد بن ابی بکر، (د 681 ه) ؛ وفیات الاعیان و انباء ابناء الزمان، انتشارات شریف رضی قم سال 1364ه.

3- ابن جوزی، ابوالفرج، عبدالرحمن بن علی، (597 ه) ؛ المنتظم فی تاریخ الملوک و الامم، چاپ هند، حیدرآباد، مطبعه حیدر آباد عثمانیه، سال 1358 ه

4- ابن سعید اندلسی، (562 ه) المغرب فی حلی المغرب، تصحیح شوقی ضیف، انتشارات فؤاد اول 1935 م

5- ابن ابی اصیبعة، موفق ابوالعباس، احمد بن قاسم، (د 688 ه)؛ عیون الابناء فی طبقاب الاطباء، بیروت، اصدار دار الفکر، 1376 ه

6- ابوالفداء، عمادالدین، الملک المؤید، اسماعیل، (د 732 ه)؛ المختصرفی اخبارالبشر، انتشارات حسینه مصر بی تا.

7- اتابکی، جمال الدین، ابوالمحاسن، یوسف بن تقری بردی، (د874 ه)، النجوم الزاهره فی ملوک مصر و القاهره، نسخه افست از چاپ دارالکتب مؤسسه تألیف و ترجمه و نشر، بی تا.

8- ذهبی، شمس الدین، محمد بن عثمان، (د748 ه)؛ تاریخ اسلام و وفیات مشاهیرالاعلام، بیروت، سال 1409 ه

9- فرید وجدی، دائرة المعارف، چاپ دائرة المعارف، مصر، سال 1365 ه

10- قلقشندی، ابوالمحاسن، احمد بن علی، (د821 ه)، صبح الاعشی فی صناعة الانشاء، انتشارات عالم کتاب، قاهره سال 1390 ه

11- کندی، ابوعمر، محمد بن یوسف بن یعقوب، (د 362 ه)؛ الولاة و القضاة، مطبعه اباء یسوعین، بیروت سال نشر 1908م.

12- مقریزی، تقی الدین، احمد بن علی بن عبدالقادر، (د 847 ه) ؛ الحظط، از انتشارات دار احیاءالعلوم مطبعه ساحل جنوبی، بیروت، لبنان بی تا.

13- نویری، شهاب الدین، احمد بن عبدالله وهاب، (د 677 ه)؛ نهایة الارب فی فنون الادب انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد مصر، سال 1405 ه

14- واحدی، ابوالحسن، علی بن احمد، (د 468 ه)؛ شرح دیوان ابوالطیب متنبی، تصحیح شیخ فرید رخ، تاریخ انتشار 1277 ه

کليه حقوق برای پرتال علوم انسانی محفوظ است