جستجو در   
امکانات

تحلیل فلسفی و فلسفه تحلیلی
پدیدآورنده : حسینی شاهرودی، سید مرتضی
بازدید : 856
تاریخ درج : 1385/5/22
منبع :

 

تحلیل فلسفی و فلسفه تحلیلی


چکیده:

یکی از جدیدترین دستگاههای فکری و فلسفی که اکنون در مغرب زمین گسترش یافته است «فلسفه تحلیلی» یا «فلسفه تحلیل زبانی» است. این نظام که با تحلیل برخی از گزاره های معرفتی بشر آغاز شده، اکنون تا مهم ترین گزاره های ساختاری فکر و فهم بشر، گسترش یافته است. مهم ترین رویکرد این نظام، تحلیل زبان برای تبیین بازنمودِ واقع است که در واقع، نخستین نقش و وظیفه فیلسوف نیز به شمار می رود. در این نوشتار مهم ترین مباحث این فلسفه و سیر تاریخی آن مورد بحث قرار می گیرد.

کلید واژگان: فلسفه تحلیلی، تحلیل زبان، گزاره های عدمی، کلّی، راسل.

مقدّمه

فلسفه تحلیلی و تحلیل فلسفی چیست؟ اگرچه در تحلیل مفاهیم، تقابل بین تحلیل و روشهای دیگر به طور دقیق، ترسیم و ماهیتِ دقیق و نقش تحلیل فلسفی به وضوح بیان می شود، می توان پرسید که تحلیل، دقیقا در برابر چه چیزی قرار دارد؟ مطالعه

تاریخ پیدایش و گسترش آن، ما را در یافتن پاسخ این پرسش، کمک خواهد کرد.

«تحلیل فلسفی، روشی تحقیقی است که می توان به کمک آن، نظامهای پیچیده فکر را با «تحلیل» آنها به عناصر ساده تری که بدان وسیله نسبتهای آن، مورد مداقّه قرار گیرد، ارزیابی کرد. این روش، تاریخی طولانی دارد، ولی در آغاز قرن بیستم به صورت ویژه ای اهمّیت یافت و با تکمیل آن به عنوان گسترش نظریه منطقی راسل بسیار عمیق تر از گذشته پیشرفت کرد. پوزیتیویستهای منطقی، این روش را در خلال دهه 1930 بیشتر گسترش دادند و در متن برنامه ضد متافیزیکی خود، معتقد بودند تحلیل، تنها پژوهشِ فلسفیِ مجاز است. بنابراین، فلسفه از نظر آنان تنها می توانست فلسفه تحلیلی باشد.

پس از سال 1945 م. فیلسوفانی که می خواستند پژوهشهای فلسفی را بیرون از چارچوبهایی که پوزیتیویستها تعیین کرده بودند، گسترش دهند، تحلیل فهم را به گونه ای گسترش دادند که گزارشهای مربوط به ساختار کلّیِ زبان و فکر را بدون تعهّد پیشین به یگانگی عناصر «بسیط فکر»، شامل شود. از این رو، مفهومی روان تر از «تحلیل زبانی» گسترش یافت و فهم از فلسفه تحلیلی بدین گونه اصلاح شد که دل مشغولی انتقادی درباره زبان و معنا و در واقع، هدایت به ارزیابی تاریخی مجدّد نقش فرگه به عنوان بنیان گذار فلسفه تحلیل، باید محور آن قرار می گرفت. ولی در همان زمان، کواین دلایل قابل توجهی را مطرح کرد که بر اهمیت بیشتر نداشتن آن روشهای تحلیل دلالت می کرد؛ زیرا هیچ ساختار معیّنی در نظامهای فکری و زبانی برای فیلسوفان تحلیلی وجود ندارد تا تحلیل را ارزیابی کنند. از این رو، برخی از فیلسوفان معاصر اعلام کردند که اکنون به «پایان فلسفه تحلیلی» رسیده ایم، ولی در مقابل، برخی دیگر که دلایل کواین را قانع کننده نیافتند، بر این باور بودند که فلسفه تحلیلی امتیازاتی دارد که برای واگذار کردن نقشی به آن به عنوان «روش اصلی فلسفی برای آینده قابلِ پیش بینی»، کاملاً بسنده است.

روش تحلیل

لفظ «تحلیل»، ریشه در لفظ یونانی «کلاسیک» دارد که بر فعالیت جداساختن

چیزی دلالت دارد. در واقع، این تفکّر که تحلیل می تواند الگویی برای توضیح ساختارهای مرکب با بازگرداندن آنها به اجزای ساده تر باشد، یک تفکّر یونانی است که در رؤیای سقراط در کتاب تئه ته توس افلاطون آمده است.(1) در آغاز دوره جدید، مفهوم تحلیل در این حکم دکارت که می توان ویژگی ماهیتهای بسیط یک موضوع را یکی دانست (که آرنولد آن را در هنر اندیشیدن(2) دقیقا توصیف کرده است)، به عنوان پذیرش «روش تحلیل»(3) تبیین شد.(4) پس از آن، این روش را می توان در بسیاری از فلسفه های آن دوره یافت؛ مانند گزارش لاک در مقاله «درباره فهم انسان»(5) نسبت به تحلیل «ایده های مرکب»(6) به «ایده های بسیطِ»(7) سازنده آنها.(8)

تحلیل «استعلایی» کانت در نقادی عقل محض از تحلیل دکارتی «ایده ها» دور می شود و به تحلیل شایستگیهای ما برای فهمیدن و حکم کردن می رسد و همان طور که دیدگاه ایده آلیست گسترش می یابد (به ویژه در کار هگل)، تغییر بیشتری در دور شدن از روش تحلیل به «روش دیالکتیک» پدید می آید. بنابراین، یک جنبه از تغییر در ایده آلیسم که به وسیله جی.ئی. مور آغاز شد، دعوت به بازگشتِ به روش تحقیق است. از این رو، در جریان استدلال بر ضد دیدگاه ایده آلیست، درباره تصدیق می گوید: «یک شی ء، آنگاه خردپذیر می شود که به مفاهیم سازنده آن، تحلیل شود»(9). همان گونه که راسل اذعان کرده است، این، همان تصوّر مور از تحلیل است که در آغاز، برنامه تحلیلیِ وی را به او الهام بخشید؛ هرچند در پذیرش اینکه معنایی وجود دارد که با توجه به آن، «تحلیل یک تحریف است»(10) نیز او را به

______________________________

1. c.f. plato ss 15, Translated by Benjamin Jowett, 1973.

2. c.f. Arnould, Antoine, The art of thinking, in dianapolish, (la logicue, ou l''''art de penser, trans. Stans. J. dickoff and james. p.1662.

3. Method of Analysis.

4. c.f. A. Arnould, Descartes.

5. c.f. Locke, John ss4. An Essay Concerning Human Understanding, 1689.

6. Complex Ideas.

7. Simple Ideas.

8. c.f. Locke, J. ss4.

9. c.f. Moor, 1899, p.182.

10. Analysis is falsification.

همان اندازه به محدودیتهای آن واقف کرد.(1)

در پایان قرن نوزدهم، جمعی از فیلسوفان برای بازگشت به روشِ تحلیلی تلاش کردند. دیدگاه برنتانو درباره روان شناسی، دقیقا تحلیلی بود و از این دیدگاه تا برنامه تحلیل پدیدارشناسانه، فاصله ای نبود.(2) پیرس، از رفتارگرایان آمریکایی نوشت: «تنها چیزی که کوشیده ام در فلسفه انجام دهم، تحلیل دقیق مفاهیم متفاوت بوده است».(3)

هرچند مباحث فلسفه تحلیلی را می توان در بسیاری از مکاتب فلسفی یافت، به نظر برخی در فلسفه معاصر، برتراند راسل، نخستین کسی است که به «تحلیل» به عنوان یک «روش فلسفی» تصریح کرده و آن را به کار برده و مورد تأیید قرار داده است؛ هرچند برخی دیگر، این جایگاه را به فرگه داده اند.(4) در میان کسانی که در تدقیق یا دفاع از تحلیل به عنوان شیوه مناسبِ فلسفی، تحقیق قابل توجهی دارند، می توان این فیلسوفان را نام برد: راسل، جی.ئی. مور، لودویک ویتگنشتاین، سی.دی. براد، گیلبرت رایل، آستین، استراوسون، جان ویزدم، سوزان استبینگ، رادولف کارناپ، ای.جی. آیر، برگمن و کواین.

از تحلیل فلسفی به فلسفه تحلیلی

تفکّر اصلی ورای این تصوّر از تحلیل، اندیشه توضیح یک کل با ارجاع به اجزای آن است، ولی از آنجا که تحلیل فلسفی، هیچ نوع تجزیه فیزیکی یک کل به اجزایش را دربرندارد، لازم است توضیح دهیم که این سخن درباره «تحلیل» چگونه معنا پیدا می کند.

______________________________

1. c.f. B. Russell, Principles of Mathematics, second edition, New York, Norton, 1903, p.141.

2. c.f. Brentano, Franz C. Husserl, E., Phenomenology, London, Routledge, 1964.

3. c.f. Passmore, A hundred years of philosophy, London, Duckworth, 1968, p.104.

4. c.f. Dummett, Michael, Can analytical philosophy be systematic, and ought it to be? in his TRUTH AND OTHER ENIGMAS (Cambridge, Mass.: Harvard UP, 1978), p.442.

نکته اساسی در «تحلیل منطقی» این است که با شرحِ «صورتِ منطقیِ» یک گزاره (که با شناختن وجود برخی نمادها (ثابتهای منطقی)(1) در گزاره، می توان آن را با یک نظریه منطقیِ کلی منطبق ساخت که نشان می دهد چگونه می توان برای آن و به واسطه آن، استدلال کرد) می توان معنای استنتاجی یک گزاره را توضیح داد. در نوشته های راسل (با مجاز دانستن اینکه تحلیل منطقی یک گزاره، می تواند انسان را به گزارشی درباره صورت منطقی آن راهنمایی کند که وجود ثوابتی را تشخیص دهد که مطمئنا آن ثوابت، در ساختار سطحی آن گزاره آشکار نیست) حوزه این مفهوم، بسیار گسترده است.

«نظریه توصیفات»(2) او نمونه کلاسیک تحلیل منطقی از این نوع است. راسل با قبول اینکه تحلیل منطقی گزاره، اجزای سازنده قضیه ای را که با آن، گزاره بیان شده، آشکار می سازد، باعث افزایش اهمیت بسیاری برای تحلیل منطقی شد. از این رو، وی پذیرفت که نظریه اش درباره توصیفات، نشان داده که عبارت «پادشاه کنونی فرانسه» را حتی اگر هم صادق باشد، اشتباه است آن را به عنوان جزء تشکیل دهنده قضایایی بشناسیم که به وسیله گزاره های منطوی در آن بیان شده است؛ زیرا توصیف به وسیله تحلیل منطقی، کنار گذاشته شده است.(3)

در مورد تحلیلِ معرفت شناختی، تصوّر بر این است که ادّعاهای مرکبِ علم با ارجاع به اقلام ساده تر دلیل، توجیه می شود، در نتیجه، مشاهدات بدین امر مربوط می شود که چه مرتبه ای از یقین را می توان پذیرفت. از این رو، دلیل و تعبیرِ کلاسیک برای تحلیل معرفت شناسانه، این نظریه تجربی است که هر دلیلی، به گونه ای، دلیلی ادراکی است. بسیاری از تجربه گرایان، بر این باورند که باید تأمین یک تحلیل معرفت شناسانه در مورد عقاید مربوط به جهان (که نشان می دهد دقیقا می توان آنها را با دلیل ادراکی تأیید کرد) ممکن باشد.(4)

هم تحلیل منطقی و هم تحلیل معرفت شناسانه، دستوری اند و به همین دلیل،

______________________________

1. Logical Constants.

2. Theory of Descriptions.

3. c.f. Logical Costanta; logical form, Proceedings of the Aristotelian Society, 1929.

4. c.f. Carnap, Logical Positivism and Logical Empiricism, Vienna Circle.

می توانند ویرانگر نیز باشند. راسل نظریه توصیفات خود را به «نظریه اوهام منطقی»(1) گسترش داد که متضمّن این است که تعهدات وجودی ما، کمتر از آن است که در آغاز گمان می کردیم. همچنین، تحلیل معرفت شناسانه بر تردیدپذیری اعتقادی عرفی (چه بسا اعتقاد به جاودانگی) دلالت دارد که هیچ دلیلی تحلیلی نداشته باشد. دستوری بودن یک جنبه همه تحلیلهای فلسفی درست است؛ تصوّر بر این است که اگر تحلیل پدیدارشناسانه، دقیقا توصیفهای درون گرایانه پدیدارها نیست، آنها آن اولویتها را در روشهای متفاوت آگاهی، توضیح می دهند.

به نظر برادلی، تحلیل فلسفی، مجموعه ای از روشها برای پرده برداشتن از پیش فرضها، معانی ضمنی و لوازم گزاره ها در زبان فلسفی، علمی و عرفی است. برخی از معاصران آمریکای لاتین، همچون رباسی(2) (1977 م.)، تحلیل را به عنوان مجموعه ای از دل مشغولیهای مشترک، دیدگاهی مربوط به دقّت در مورد متافیزیک، مطالبه دقت منطقی و واقعیت مفهومی و علاقه ای به مسائل علمی و زبانی، توصیف کرد. افراد دیگری مانند سلمران(3) (1992 م.)، تحلیل فلسفی را وظیفه مشترک بازسازی فلسفی می داند که فضای کمی برای ویژگیهای محلی و شخصی باقی می گذارد و زندگی و ارتباطات را آسان می سازد. هنوز افرادی هستند که به تحلیل فلسفی به عنوان «یک نهضت عقلی»(4) نگاه می کنند... در هر صورت، موضوع فلسفه تحلیلی، نسبتا آشکار است که هدایت کردن فلسفه به سوی پژوهشهای هماهنگ و علمی می باشد (نانو(5)، 1965 م.). این اشتیاق به تحلیل، همان حرکت تاریخی ای بود که از کارهای فلسفی فرگه، راسل، مور و حلقه وین پدید آمد.(6)

مور و راسل به اینکه فلسفه، دقیقا تحلیل است، معتقد نبودند. مشهورترین شاگرد آنها، ویتگنشتاین در رساله منطقی فلسفی خود (1922 م.) بر این فرض

______________________________

1. Logical Fictions.

2. Rabossi.

3. Salmeron.

4. An Intelectual Revolution.

5. Nuno.

6. c.f. Ryle, Austin. Ordinary Language Philosophy, School of Vienna Circle, Oxford University Press.

تکیه کرد که یک قضیه در حالی که یک و فقط یک تحلیلِ کامل دارد، یک تمرین جانشینی در تحلیل منطقی است.(1) اندکی بعد، اعضای حلقه وین کوشیدند تا تحلیل راسل و ویتگنشتاین را به همراه متن پوزیتیویست گسترش دهند.(2) یک جنبه عمومی برنامه آنها این اعتقاد بود که آنچه فعلاً برای فلسفه باقی مانده است، تنها یک روش است (روش تحلیل منطقی).(3) آنان بر این باور بودند که تنها وظیفه مناسب برای فیلسوف، این است که به تحلیل منطقی معرفت شناختی ای بپردازد که معنای پرسشهای مربوط به جهان را به گونه ای روشن سازد که بتوان بر اساس مشاهدات علمی و تجربی به آنها پاسخ داد. بنابراین، در بافت ضد متافیزیکی پوزیتیویسم منطقی، انتقال از «تحلیل فلسفی» (که به عنوان یک روش تحقیق قابل توجه، تصوّر شده است) به «فلسفه تحلیلی» (که فلسفه اصیل را به تحلیل محدود می سازد) صورت پذیرفت. (برگمن، 194:1945 م.).

تحلیل زبانی

پس از سال 1945 م. بسیاری از فیلسوفان، به ویژه آنان که به بافت علمی برنامه پوزیتیویست دل بسته نبودند، این تصوّر پوزیتیویستی از فلسفه تحلیلی را به عنوان تصوّری لحاظ کردند که به طور غیر لازمی محدودکننده است. آنان در گسترش حوزه فنون تحلیلی کوشیدند تا دل بستگی عمومی به جنبه های دستوری زبان را پوشش دهند. در نوشته های ویتگنشتاین، امید واقعی این دوره، امید «درمان شناسی»(4) است که باید پیچیدگیهای فلسفی را درمان کند، در حالی که در نوشته های آیر، آستین، استراوسون و دیگر فیلسوفانِ زبانهای عرفی، هنوز این

______________________________

1. c.f. B. Russell, Logical Atomism, in The Philosophy of Logical Atomism, 1924, D.F. Pears, ed., Lasalle: Open Court, 1985, p.157-181.

2. c.f. M. Neurath, Vienna Circle, Cambridge, MA, Harward University Press, 1962.

3. c.f. Carnap 1932:77 Proust, Joelle, 1986, Questions de forme, Paris: Fayard, trans. as Questions of Form: Logic and the Analytic Proposition from Kant to Carnap, by A.A. Brenner, Minneapolis: University of Minnesota Press, 1989 (Kant, Bolzano, Frege, Carnap).

4. Therapeutic.

تصوّر وجود دارد که پاسخ پرسشهای متافیزیکی قدیم؛ مانند پرسشهای مربوط به وضعیت ذهن (رایل)، پدیدارها (آستین)، و کلیات (استراوسون) را می توان از این پژوهشها استخراج کرد.(1)

مفهوم گسترده تر «فلسفه تحلیلی» در کنفرانس «انگلو فرانس»(2) (1961 م.) در «رایومانت»(3) به خودآگاهی رسید.(4) پس از این کنفرانس بود که کاربرد لفظ «فلسفه تحلیلی» گسترش یافت (و با عنوان مجموعه های ویژه «فلسفه تحلیلی» به وسیله آر.جی. باتلر ویرایش شد).(5) بنابراین، معنای این لفظ، دیگر به تحلیل های منطقی معرفت شناختی راسل و پوزیتیویستهای منطقی، محدود نبود، بلکه ارتباط انتقادی بسیار گسترده تری را با زبان پیدا کرد، در حالی که هنوز این فرض استوار است که این ارتباط، می تواند به گونه ای به کار گرفته شود که هم مشکلات فلسفی مهم را حل کند و هم حل نکند. این تصوّر از فلسفه تحلیلی را میشل دومت تبیین کرد که بر این عقیده بود که ویژگی بارز فلسفه تحلیلی، همان اولویتی است که در فلسفه به «فلسفه زبان» می دهد. همچنین بر این عقیده بود که بنیان گذار فلسفه تحلیلی، بر خلاف تصوّر رایج، فرگه است نه راسل.(6)

همان گونه که دومت اعتراف می کند، تأکید او بر کار فرگه تا اندازه ای، ارزیابیِ مربوط به گذشته است؛ زیرا از آنجا که آشنایی با کار فرگه در منطق و ریاضیات، نقش اساسی در گسترش کار راسل داشت، ولی راسل، گمانه های فلسفی بنیادین خود را از مور گرفت. بدون شک، اگر راسل اهمّیت تفاوت ارجاع حسی فرگه را

______________________________

1. c.f. Ryle, Austin, Ordinary Language Philosophy.

2. Anglo - French.

3. Royaumont.

4. c.f. Monterfiore and Williams 1966 and The Problems of Philosophy, London; Williams and Norgate (1912); New York, Henry Holt and Company).

5. c.f. Butler, Collected Works, ed. W.e. gladston, Oxford, Clarendon Press, 1896.

6. c.f. M. Dummett, Can analytical philosophy be systematic, and ought it to be? in his TRUTH AND OTHER ENIGMAS (Cambridge, Mass. Harvard UP, 1978), p.442. and Dummett, Michael, Frege: Philosophy of Mathematics, London, Duckworth, Chs.3-4, 9-16.

پذیرفته بود، بهتر می بود، ولی در واقع، او بیش از همه، گمان می کرد که نظریه توصیفاتش آن را غیر ضروری ساخته است. رادولف کارناپ یکی از اولین کسانی که این فرض را مطرح کرد که فلسفه می تواند فقط تحلیلی باشد، آشکارا به مدیون بودن خود به فرگه که در کنفرانسهایش حضور می یافت، اعتراف کرد.(1) بنابراین، از طریق آثار کارناپ، فلسفه زبانِ فرگه در روند کلی فلسفه تحلیلی قرار گرفت. وی همچنین به مدیون بودن خود به منطق دانان بزرگ لهستانی(2) اعتراف کرد.(3)

ادّعای دومت که مبتنی بر ویژگی بارز فلسفه تحلیلی است با مفهوم فلسفه تحلیلیِ سرچشمه گرفته از کارهای پیشین ویتگنشتاین و کارناپ، به خوبی هماهنگ است، ولی این ویژگی بارز، ویژگیِ کار پیشین راسل است نه ویژگیِ خودآگاه آثار فرگه که در عین حال بیش از همه، این فرض را دربردارد که گزاره ها، تنها به دلیل اندیشه های غیر زبانی ای که بیان می کنند، صادق اند. بعلاوه، اگرچه توضیح دومت، درباره این اولویت در قالب نقش بنیادین «نظریه معناداری»(4) در فلسفه، با نوشته های خودش و برخی از آثار دونالد دیویدسان(5)، سازگار است، تنها باید درباره مخالفت این نظریه پردازی که ویژگی آثار ویتگنشتاین متأخر است، اندکی اندیشه کنیم تا پی ببریم که گزارش دومت، جانب دارانه است.(6) با همه اینها، راسل نقش ویژه ای در فلسفه تحلیلی دارد و چنان که دیدیم، تفکر تحلیلی مور را الهام بخش خود می داند.(7)

توصیف فلسفه تحلیلی

اگر بپرسیم «تحلیل چیست؟» بسا بسیاری گمان برند که مقصود از آن، تجزیه چیزی به اجزای تشکیل دهنده آن است. در فرهنگ فشرده

______________________________

1. c.f. Carnap 1937:xvi.

2. Ajdukiewicz, Lesniewski, Lukasiewicz and Traski.

3. Polish Logic, Scandinavi, Intraski A. The Collected Papers, 1980.

4. Theory of meaning.

5. Donald Davidson.

6. c.f. Stalnaker, 1984.

7. c.f. B. Russell, Principles of Mathematics, p.141.

آکسفورد(1) درباره تحلیل چنین آمده است: «تحلیل در مقابل ترکیب به معنای تجزیه و تحلیل به عناصر ساده تر است». در این فرهنگ، معانی دیگری نیز مطرح شده که مربوط به تحلیل ریاضی و روانی است. در فرهنگ فلسفی آکسفورد آمده است: «تحلیل، روند فروکاهش یک مفهوم به اجزای ساده تر به منظور آشکار کردنِ ساختارِ منطقیِ آن است».(2) توصیف فروکاهش به «مفاهیم» و نیز «آشکار کردنِ ساختارِ منطقی»، توصیفی قابل توجه است، ولی کافی نیست؛ زیرا هنوز، تجزیه، نقش اساسی دارد، در حالی که در فلسفه تحلیلی متقدّم، نقش اساسی نداشت.

تحلیل در یونان باستان، روند بازگرداندن چیزی به اصول اوّلی، به منظور اثبات آن بود. این روند را می توان مفهوم «واپس رو»(3) تحلیل نامید، ولی در آثار فرگه و راسل، پیش از انجام یافتن روندِ تجزیه و تحلیلِ گزاره ها، باید شکل منطقی آنها را بازیافت. این بدین معناست که تحلیل، جنبه انتقالی یا تفسیری نیز دارد.

کلمه ûanalysis‎ از واژه ûanalusis‎ یونان باستان اقتباس شده است. پیشوند ûana‎به معنای ûup‎ و واژه ûlusis‎ به معنای ûloosing‎ یا ûrelease‎ یا ûseparation‎ است. بنابراین ûanalusis‎ به معنای ûloosingup‎ یا ûdissolution‎ است. این واژه در عرف، هندسه و فلسفه یونان باستان به معنای «گشودن و حل کردن مشکل» نیز به کار می رفت.(4) معنای «تحلیل» در قرون وسطی و پس از رنسانس، به طور گسترده ای متأثر از یونان باستان بود، ولی در اواخر قرون وسطی، شکلهای روشن تر و اساسی تری از تحلیل مطرح شد که بیشتر نشان دهنده روش بود.

انقلاب علمی در قرن هفدهم، شکلهای جدیدی از تحلیل را به همراه داشت که جدیدترین آنها از گسترش ریاضیات پیچیده، بیرون آمده بود. با پایان یافتن دوره جدید، «تجزیه»، معنای غالب و رایج تحلیل شد.(5) در همین دوره است که روش

______________________________

1. Concise Oxford Dictionary, 6th ed.

2. Oxford Dictionary of Philosophy, Blackburn, 1996, p.14.

3. Regressive.

4. c.f. Hintikka Jaakko and Remes, The Method of Analysis, Dordrecht: D. Reidel [ancient Greek geometrical analysis], 1974, p.8-9.

5. see: Wallace 1992a and 1992b, Oxford, Blackwell.

کشف حقیقت یا صدق، بر تحلیل اطلاق می شود، همان گونه که روش انتقالِ حقیقت یا صدق به دیگران، بر ترکیب اطلاق می شود.(1) چیزی که آن نوع تحلیل را که در فلسفه تحلیلی و دیدگاه های فرگه و راسل وجود دارد از دیگر معانی یادشده، جدا می سازد، نقشی است که تحلیل منطقی در آن بر عهده دارد. ویژگی فلسفه تحلیلی، دست کم آن گونه که از آثار فرگه و راسل فهمیده می شود، شناسایی چیزی است که پیشتر، آن را بُعد انتقالی یا تفسیری تحلیل می نامیدند.(2)

راسل دوره فلسفی خود را با ایده آلیسم آغاز کرد، ولی به وسیله جی.ئی. مور به تجربه گرایی عام بازگشت و در فلسفه ریاضی به همراه وایتهد(3) و همانند فرگه کوشید تا ببیند چگونه می توان آن را از منطق به دست آورد. کار او در منطق، وی را به آزمودن زبان رساند. به گمان وی، قواعد زبان عرفی گمراه کننده است و قائل است که جهان مرکب از واقعیتهای اتمی است و گزاره ها، در صورتی صادق اند که با این واقعیتهای اتمی برابر باشند و یکی از وظایف فیلسوف، تحلیل گزاره ها به منظور کشف شکل منطقی مناسب آنهاست. به نظر وی، واژه هایی چون «متوسط انسانها» می تواند به آشفتگی بینجامند؛ زیرا این واژه، یک واقعیت اتمی نیست، بلکه یک بیان مرکب ریاضی است. واژه های «دولت» و «آرای عمومی» نوعی ساختاری منطقی دارند که سبب به خطا افتادن فیلسوفان می شود.

ویتگنشتاین در سال 1912 م. زیر نظر راسل به مطالعه پرداخت و در تبیین «نظریه اتمیسم منطقی» سهیم بود. وی در رساله منطقی فلسفی (تراکتاتوس)(4) که در سال 1921 م. منتشر شد، «نظریه تصویر معناداری» را مطرح کرد. بر اساس این

______________________________

1. c.f. Arnauld and Nicole, Method of Instruction, LAT, 233, University of Torento Press, 1994.

2. see: Frege, FR, 47-78 and the Begriffsschrift, Oxford; Oxford University Press, 1879 and 1892. On Sense and Reference, Reprinted in P. Geach and M. Black, eds., Translations from the Philosophical Writings of Gottlob Frege, Oxford, Blackwell, 1960, p.58.

3. A. N. Whitehead, (1861-1947).

4. Ludwig Wittgenstein, Tractatus Logico-Philosophicus, trans. C.K. Ogden and F.P. Ramesy, London, Routledg and Kegan paul.

نظریه، یک تصویر ممکن است با نشان دادن اشیا و نظم میان آنها، واقعیت را نشان دهد. وی بر این عقیده بود که جملات در صورتی معنا دارند که همانند تصاویر، واقعیت را نشان دهند. جملات شامل اسمهایی اند که به واقعیتها بازمی گردند و یا وضع امور(1) را در جهان نشان می دهند. او نیز همانند راسل، بر این باور بود که قواعد سطحی گزاره ها، شکل منطقی آنها را تغییر می دهد و باید از طریق تحلیل، مانع از آن شد.

به نظر وی اگر گزاره ای، تصویر واقعیت یا جهان نباشد، فاقد معناست؛ بنابراین، این گونه که وی معتقد است گزاره های مربوط به اخلاق، دین و بخش مهمی از فلسفه، بی معنا خواهد بود. حتی این سخن، درباره گفته ها و نوشته های خودش نیز صادق است، همچنان که در پایان تراکتاتوس (رساله) می گوید: «هر که نظریه مرا فهمیده باشد، در آخر باید آن را بی معنا تلقّی کند تا از آن فراتر رود؛ به تعبیر دیگر، پس از آن که به پشت بام رسید، نردبان را دور اندازد.»

دیدگاه گاتلب فرگه

به نظر فرگه این یک اصل است که «یک واژه، تنها در صورتی معنا دارد که اولاً، جزئی از قضیه باشد و ثانیا، تحلیل قضیه، شرط تحلیل واژه باشد.» وی این اصل را «اصل متن» می نامد.(2)

کواین در دو حکم جزمی تجربه گرایی کاربرد این اصل را سبب بازنمودِ اساسی در معناشناسی می داند به گونه ای که سبب می شود واژه های مفرد دیگر حامل معنا نباشند، بلکه گزاره ها، حامل آن باشند.(3) در واقع معنای واژه ها به نقش آنها در

______________________________

1. States of Affairs.

2. c.f. G. Frege, Grundlage der Aritmetik trans. formulates a general principle: ``nach der Bedeutung der wörter im Zusammenhang, nicht in iherer, Vereinzelung gefragt werden mu'''''''' (G. Frege, Grundlage der Arithmetik, Darmstadt, 1961, p.××II, p.161; H. Sluga, Gottlob Frege, London, 1980, p.94.).

3. c.f. W.V.O. Quine, Two Dogmas of Empiricism, in from a Logical Point of View, New York, 1963, p.39.

گزاره ها مربوط است، به خلاف اصل مورد نظر تواردوسکی مبنی بر اینکه نظریه ها مطلقا معنا دارند. لازمه اصل تواردوسکی این است که معنای هیچ واژه ای متوقف بر وجود گزاره نیست و نقشهای مختلفی که واژه ممکن است در قضیه داشته باشد (موضوع یا محمول) برای تحلیل آنها اهمّیتی ندارد.(1) تواردوسکی، سه نوع تعریف برای اسم ارائه می کند:

1. از جنبه معرفت شناسانه، اسم با عرضه، ارائه و نمایش برابر است.

2. از جنبه معناشناسی، هر اسمی بیانگر یک شی ء است و معنای خاص خود را دارد.(2)

3. از جنبه وجودشناختی، شی ء یا موضوعی که متعلّق اسم یا معنای آن است، می تواند جوهر یا وجود باشد، چنان که می تواند ماهیّت یا ممکن یا عرض باشد، همان گونه که می تواند رابطه یا امری نسبی و اضافی باشد.

چنین دیدگاهی دو نتیجه دارد:

اولاً، اسماء کلّی متعارف و خیالی، همانند باشند.

ثانیا، متعلّق یک اسم بودن، به معنای وجود داشتن نیست.(3)

آنچه اهمّیت دارد این است که همه اسماء می توانند موضوع یا محمول گزاره قرار گیرند و در نتیجه، می توان گفت میان موضوع و محمول گزاره، تفاوت مهمی وجود ندارد. به همین سبب، هر اسمی ممکن است موضوع یا محمول باشد.(4)

در دیدگاه فرگه و راسل، محمول یا اسمی که محمول قرار گرفته باشد، به دو شیوه، معیّن می شود:

الف) از جنبه معناشناسی به عنوان اسم کلّی؛

______________________________

1. c.f. K. Twardowski, Zur Lehre vom Inhalt und Gegenstand der Vorstellung, Wein, 1994, p.1-15; T. Czezowski, Logika Toru, 1962, p.11-12.

2. c.f. K. Twardowski, Zur Lehre, p.10-12; F. Brenatano, Psychologie v. emp. Standpunkt, t.II, Leipzig 1925, s127.

3. c.f. G. Küng, Ontologie und logistische Analyse der Sprache, Wien 1963, London.

4. c.f. J. Jadacki, The Metaphisical Basis of K. Twardowski''''s Deskriptive Semiotics, in RRR Lublin 1992, p.57-70.

ب) از جنبه نحوی به عنوان شکل گزاره ای.

محمولی که بدین صورت تعیّن یافته است، یک عبارت کامل و نشانگر یک شی ء یا متعلّق نیست؛ به تعبیر دیگر، معنای آن به طور مستقیم از افراد اخذ نشده است و افراد در صورتی معنای آن هستند که «اگر الف اسم است، اسم چیزی باشد.» اسم واژه ای است که تنها در موضوع گزاره می آید نه محمول و محمول کاملاً با اسم متفاوت است.(1)

به نظر راسل و کواین، موضوع گزاره ها، نشانگر چیزی است که وجود دارد و به نظر فرگه، قرار دادن وجود در جایگاه محمول به معنای صدق آن است. این عبارت که «چیزی وجود دارد» مانند این است که گفته شود: «این گزاره صادق یا مدلَّل است.»(2) به همین سبب است که وجود، می تواند محمول باشد، البته محمولی که توصیف گراست؛ یعنی نقش گزاره ای دارد.(3)

دیدگاه برتراند راسل

راسل از مشهورترین فیلسوفانی است که در فلسفه معاصر به «روش تحلیل» تصریح کرده است و شاید بتوان او را ارائه کننده مهم ترین اصول فلسفه تحلیل معاصر دانست که دیگران از نوشته هایش استفاده کرده اند.

دفاع نسبتهای بیرونی(4)

راسل پس از رویکرد به «ایده آلیسم مطلق» که تا سال 1898 م. طول کشید، نظریه ای دوگانه درباره واقعیت تدوین کرد؛ یعنی «نظریه دوگانگی ذهن و ماده و دوگانگی کلّیات و افراد». او این نظریه را به رغم جرح و تعدیلهایی، به ویژه در

______________________________

1. c.f. B. Russell, Introduction to Mathematical Philosophy, London, George Allen and Unwin, 1919, p.174, 179.

2. c.f. G. Frege, Die Grundlage der Arithmetik, Eine Logish Mathematische Untersuchung uber Begriff der Zahl. Darmastadt, 1961, p.64.

3. c.f. B. Russell, The Philosophy of Logical Atomism, in Logic and Knowledge, ed. Ch. Marsh, New York, 1971, p.232-234.

4. Defence of External Relations.

مورد وحدت انگاری طبیعی، در سراسر کارش حفظ کرد و در حالی که واقعیت را به عنوان یک مرکب بزرگ، تحلیل پذیر می دانست، پیوسته این پرسش را مطرح می کرد که: اجزای سازنده نهایی آن چیست؟ تحلیل آشکار می سازد که این اجزای سازنده، ذهنی و مادّی، کلّی و جزئی است. دلایل این نظریه، دست کم تا اندازه ای بر این آموزه ایده آلیست مطلق استوار است که کثرت گرایی (که البته دوگانه انگاری، نوعی از آن است) و روش تحلیل مربوط به آن، این دیدگاه را به دنبال دارد که جهان از حدود، کیفیتها و روابطی تشکیل شده است که مستقلاً وجود دارد.

این دیدگاه به باور ایده آلیستها، متناقض است. برادلی در نمود و واقعیت(1)، «تفکّر تحلیلی» را به عنوان دروغی درباره واقعیت، مورد انتقاد قرار داد، بدین علّت که تفکّر تحلیلی وحدت جهان را که بی واسطه قابل درک است، به زنجیره ای خردناپذیر از حدود نامربوط صرفا مجتمع افراد، فرومی کاهد.

مهم ترین موضوع در بحث تاریخی بین کثرت گرایی و وحدت گرایی، «واقعیت نسبتهای بیرونی» بود. در واقع، پاسخ راسل به برادلی (و جی.ئی. مور) و دلایل وی برای نسبتهای بیرونی، آغازی برای «تحلیلهای کمبریج»(2) در قرن بیستم بود.

بدون یک نظریه قابل دفاع درباره نسبتهای بیرونی، نه استقلال ماده و ریاضیات از ذهن می تواند مورد تأیید قرار گیرد و نه تحلیل می تواند به عنوان روش تفکّر و بحث درباره جهان اثبات گردد. تعلّق خاطر پیشین راسل به علم و ریاضیات، سبب شد که او انکار نسبتهای بیرونی را ردّ کند. ایده آلیسم مطلق یا وحدت گرایی، چنین می پندارد که نسبتهای بیرونی، هرگز اموری نهایی نیستند، بلکه می توان آنها را به واقعیتی درباره ذات هر یک از حدود نسبی فروکاست؛ از این رو، هر یک از حدود نسبی، نسبت به ذات دیگران امری درونی است. راسل این پندار را بر این پایه ردّ کرد که مستلزم نسبتهای نامتقارن خردناپذیر؛ مانند «بزرگ تر از» است. این پندار به صورت متناقضی بین ماهیّت حدود و کیفیتهای آن فرق می گذارد، سپس آنها را یکی می شمارد و این همانی در این نه آنی را به این همانی مطلق فرومی کاهد، به

______________________________

1. Appearance and Reality, 1983.

2. Cambridge Analysis.

گونه ای که حتی پیش نهاده های بنیادین ایده آلیسم مطلق و وحدت گرایی؛ یعنی اینکه تنها یک موضوع و گزاره های آن وجود دارد، بی معنا می گردد.

بر خلاف نظر راسل، نسبتها واقعی اند؛ معنای دقیق آن این است که آنها به کیفیتهای موضوعات یا کیفیتهای کل کاهش پذیر نیستند، بلکه خارجی اند، نه بدین دلیل که حدودی مستقل و موجود در کنار موضوعات و کیفیتهای آنهایند، بلکه بدین دلیل که کاهش ناپذیرند؛ بنابراین، کثرت گرایی، این آموزه است که واحدها یا واقعیتهای تحلیل پذیری وجود دارد که از افراد و کیفیتهای آنها تشکیل شده اند نه آنکه (چنان که برادلی گمان می برد) از افراد، کیفیتها و نسبتها به عنوان سه مجموعه بدون پیوند حدود، تشکیل شده باشد. یک شرط متافیزیکی ضروری در مورد تحلیل که راسل آن را به عنوان کشف اجزای سازنده یک مرکب، تعریف کرده است، این است که واحدهای مستقلاً موجودی، باید باشد که اجزای تشکیل دهنده آنها، در نسبتهای بیرونیشان حدود و کیفیتها باشد. تحلیل به عنوان تفکر ربطی، می تواند تجربه ای را به ارمغان آورد که خردپذیر باشد، همان گونه که می تواند مقولات متعارف و علمی مربوط به شی ء فیزیکی، فضا، زمان، علّیت و حرکت را فراهم سازد. استدلال دیالکتیکی مربوط به تنوّع برادلی که به منظور تخریب تأثیر «تحلیلی» ترسیم شده است، به شکست انجامید؛ زیرا برای فهم جهان، احساس محض بی واسطگی، جایگزین رضایت بخشی برای روش تحلیلی نیست.

راسل در حالی که دلایل ایده آلیسم مطلق علیه دوگانه گرایی را در هم می ریزد، برای ردّ «ایده آلیسم ذهنیِ»(1) بارکلی، تحلیل را به کار می گیرد. وی در حالی که «ردّ ایده آلیسم»(2) (1903 م.) را از مور وام می گیرد، اشاره می کند که تحلیل آگاهی ما از داده های حسّی، کاهش ناپذیری تفاوت بین ذهن و متعلّق آن را آشکار می سازد و لازم نیست وجود کیفیتها؛ مانند رنگ یا صدا، وابسته به ذهن باشد و در بیشتر موارد وابسته نیست. او همچنین برای ردّ نام گرایی، تحلیل را (به ویژه آموزه نسبتهای بیرونی) با نشان دادن اینکه کاهش کلیات به نامها، بر اثبات یک کلّی شباهت استوار

______________________________

1. Subjective Idealism.

2. The Refutation of Idealism.

است که خود یک نسبت کاهش ناپذیر در میان کیفیتهاست، به کار می برد.

در سال 1912 م. در مسائل فلسفه(1) دوگانه انگاری «ذهن و ماده» و «کلیات و افراد» به خوبی شکل گرفت. اگرچه راسل به حلّ ذهن و ماده در جوهرهای ساده تر، همانند جهان محسوس یا رویدادها موفق گشت، هرگز کثرت گرایی یا کوششهای پیوسته را برای کشف و بیان اجزای تشکیل دهنده نهایی واقعیت یا برخی از مرکبهای تحلیل پذیر آن انکار نکرد.

تحلیل صوری و اتمیسم منطقی(2)

بنا به تصوّر راسل «اتمیسم منطقی» آزمون جهان از نقطه نظر صرفا منطقی است. اوّلین دل مشغولی او، روشهای متفاوت «اندام وارگی» است که به وسیله زبان و واقعیت، آشکار شده است. تحلیل صوری، جهان شناسی مجرّدی است که به ساختار نهایی زبان و جهان می پردازد. راسل این تحلیل را در همان آغاز کار فلسفی اش گسترش داد، ولی پس از انتشار اصول ریاضیات (19101913 م.) در مجموعه ای با عنوان فلسفه اتمیسم منطقی(3) به اوج خود رسید.

راسل، «صورت» را به لحاظ زبان شناختی، مورد دفاع قرار داد و آنگاه یافته های خود را به عنوان کلیدی در تحلیل صورت غیر زبان شناختی تعبیر کرد.

«صورت» یک قضیه، شیوه ای است که اجزای سازنده قضیه... در کنار هم قرار می گیرند، یعنی آن شکلی است که کسی که متغیرها را جایگزین اجزای سازنده قضیه می کند، به کار می برد.

«اسم خاص» نماد بسیطی است که فرد خاصّی را معیّن می سازد که معنای آن اسم است. این اسم به جای فرد خاصّی قرار می گیرد که متکلم با آن آشناست؛ زیرا کسی که چیزی را نمی شناسد، نمی تواند نام گذاری کند.

«این» و «آن»، اسم های خاص معمولی، مانند سقراط نیست.

______________________________

1. The Problems of Philosophy.

2. Formal Analysis and Logical Atomism.

3. Philosophy of Logical Atomism.

«جزئیات» همانند جواهر سنّتی، ذوات مستقل اند، تنها تفاوتی که با آنها دارند دست کم تا آنجایی که تجربه ما به آنها مربوط است، این است که آنها «در زمان بسیار کوتاهی» دوام می آورند.

«قضیه» جمله ای اخباری است که چیزی را تأیید یا نفی می کند. قضیه با اسم تفاوت دارد و بدین علّت که قضیه، دارای دو نسبت ممکن با یک امر واقع است، می تواند صادق یا کاذب باشد، در حالی که اسم تنها با فردی که نام آن است، نسبت دارد.

«امر واقع» که مرکب از فرد یا افراد است، همان کیفیتها و نسبتهاست. این امرِ واقع است که مستقل از اندیشه ما وجود دارد و قضیه صادق یا کاذب را می سازد.

«گزاره اتمی» گزاره ای است که بیانگر کیفیت معیّن یا نسبت معیّن یک شی ء است. برای نمونه، «این سفید است»؛ «این روی آن است.»

«امور واقع اتمی» ساده ترین نوع امور واقع است؛ یعنی داشتن کیفیت یا نسبتی. بین قضایای اتمی و امور واقع اتمی، هم گونی کامل و تناظر وجود دارد: موضوعات (اسامی خاص) با حدود (افراد)؛ صفات با کیفیات و افعال با نسبت، تناظر دارند.

«قضیه مولکولی» شامل قضایای دیگری به عنوان اجزای تشکیل دهنده آن است. در این قضیه، کلماتْ تابعِ صدق ارزشی است؛ مانند «یا»، «اگر» و «و»؛ مثلاً «اگر شما بیایید، من دوست تو خواهم بود».

راسل در آغاز، وجود امور واقع مولکولی را انکار کرد، ولی آنگاه که درباره امور واقع کلّی که از انواع امور واقع مولکولی است، بحث می کرد، آنها را پذیرفت.

«قضیه وجودی» دست کم، صدق یک ارزش تابع گزاره ای را بیان می کند؛ مثلاً: «برخی مردان گیرا هستند». در اینکه امور واقع وجودی، متمایز از امور واقع اتمی، وجود دارد، نظر راسل روشن است.

قضیه کلّی، صدق هر ارزش تابع گزاره ای را اثبات (یا نفی) می کند.

«امر واقع کلّی» آن است که با قضیه کلّی متناظر است. به نظر راسل، کسی وجود امور واقع را نمی تواند انکار کند یا آن را به امور واقع دیگر فروکاهد.

«قضیه کاملاً کلّی» قضیه ای است که در منطق به عنوان اصل موضوعی یا قانون

به کار می رود. این قضیه، فقط شامل متغیرها و تابع ارزشهاست. چنین قضیه ای، تحلیلی و ماتقدّم است.

«اسم خاص» نماد ساده ای، مانند «اسکات» است که به طور مستقیم یک فرد را معیّن می کند.

«وصف» نمادی مرکب، مانند «نویسنده ویورلی» است که به طور مستقیم یک فرد را مشخص نمی کند؛ از این رو، نمادی ناقص است؛ یعنی نمادی که به تنهایی هیچ معنایی ندارد، بلکه در یک متن به همراه دیگر نمادها، می تواند معنا دهد.

علاوه بر قضایای مثبت و منفی و امور واقعِ مثبت، راسل معتقد است امور واقع منفی نیز اموری نهایی است، در غیر این صورت، مشکل خواهد بود که بگوییم چه چیز با یک قضیه، متناظر است. برای نمونه، وقتی یک قضیه مثبتِ کاذب، مانند: «سقراط زنده است» داشته باشیم، این قضیه کاذب است به سبب یک امر واقع در جهان واقعی. یک چیز نمی تواند کاذب باشد، مگر به سبب یک امر واقع؛ از این رو، به غایت مشکل است که بگوییم دقیقا چه چیزی رخ داده است؛ مگر اینکه امر واقع منفی را بپذیریم.(1)

نظریه توصیفات(2)

راسل در اصول ریاضیات این دیدگاه واقع گرا را که «موضوع هر فکر یا سخنی، وجود دارد» به عنوان آموزه ای بنیانی بیان کرد. وی بلافاصله، پس از انتشار آن فهمید که این آموزه به تناقض منتهی می شود. برای نمونه، قضیه «مربع دایره وجود ندارد» را در نظر می گیریم که قضیه ای بامعنا و صادق است، ولی آن گونه که بعدها

______________________________

1. c.f. B. Russell, The philosophy of logical atomism, in Logic and Knowledge, ed. Ch. Marsh, New York, 1971, lecture.3, p.46.

2. Kaplan, David, What is Russell''''s Theory of Descriptions?, in Yourgrau, Wolfgang, and Allen D. Breck, 1970 (eds) and Physics, Logic, and History, New York; Plenum, Repr. in Pears, David, F. (ed.), and David, F. (ed.) Bertrand Russell: A Collection of Critical Essays, Garden City, New York, Anchor Books, 1972, p.227-244.

خود راسل بیان کرد: «اگر چنین موضوعی باشد، وجود خواهد داشت»؛ ما نمی توانیم نخست بپذیریم که موضوع معیّنی وجود دارد، آنگاه وجود آن را انکار کنیم. او در رها کردن این آموزه، تحلیل قضایایی را به عنوان مسئله خود مطرح کرد که نمادهای غیر واقعی یا موضوعات متناقض را دربردارند. تحلیلی که هم درک درست ما را از واقعیت حفظ می کند و هم به ما اجازه می دهد که درباره این شبه موضوعها به طور خردپذیری، سخن بگوییم. او این مسئله را در نظریه مشهورش درباره «توصیفات» حل کرد.

تمایز بنیادین بین دو نوع از نماد؛ یعنی اسماء خاص و وصفها، مبنای این نظریه است. اسم خاص، نمادی ساده، مانند «اسکات» است که مستقیما یک فرد را معیّن می کند و وصف، نمادی مرکب، مانند «نویسنده ویورلی» است که مستقیما، یک فرد را مشخص نمی کند؛ از این رو، «نمادی ناقص» است؛ یعنی نمادی که به تنهایی هیچ معنایی ندارد، بلکه در یک متن به همراه دیگر نمادها می تواند معنا دهد.

«نویسنده ویورلی» یک نماد ناقص است نه یک اسم خاص؛ زیرا:

الف) نمادی بسیط نیست که یک جزء یا یک فرد را مورد توجه قرار داده باشد، بلکه یک نماد مرکب است.

ب) معنای این نماد به محض اینکه معنای تک تک کلمات آن را بدانیم، معیّن می شود، در حالی که معنای اسم خاص به وسیله کلمات آن معیّن نمی شود، بلکه با آگاهی به کسی که این اسم درباره او به کار رفته است، معیّن می شود.

ج) اگر این نماد، اسم خاص بود، در این صورت، قضیه «اسکات، نویسنده ویورلی است» یا همان گوییِ پیشِ پاافتاده، خواهد بود یا حقیقتی مستقل از هر امرِ واقعیِ مربوط به جهان و یا کاذب؛ حال آنکه همان گویانه نیست و صادق است؛ زیرا قضیه ای اخباری است که واقعیتی را درباره تاریخ ادبیات آشکار می سازد؛ بنابراین، نمی تواند اسم خاص باشد.

«توصیفات» به دلیل دیگری نیز نماد ناقص اند؛ زیرا آنچه به نظر می رسد نشانگر آن هستند: یعنی «اجزای سازنده قضایا»، واقعی نیست. منظور راسل از این امر، این است که هیچ ذات واقعی ای وجود ندارد که بتوان آن را معنای آن خواند و آنگاه که

در یک قضیه، توصیفی رخ دهد، هیچ یک از اجزای سازنده آن قضیه با آن توصیف به طور کلّی متناظر نیست. این امر، نتیجه این واقعیت است که ما قضایایی با معنا و صادق را می توانیم بیان کنیم که وجود چیزی را انکار می کنند؛ مثلاً «کوه طلاییِ ویرجینیا وجود ندارد».

تحلیل توصیفات

توصیفات با قراردادنشان در متنهای گزاره ای و تحلیل تمام متن به شیوه ای که موضوع دستور زبانی، محو و نمادهای دیگر جایگزین آن شود، تحلیل می شوند. برای نمونه: «اسکات نویسنده ویورلی است»؛ «نویسنده ویورلی نیست» را این گونه تحلیل می کنیم: «اسکات نویسنده ویورلی است.» کاذب است اگر:

1. ویورلی هرگز نوشته نشده بود؛

2. ویورلی را چند نفر نوشته بودند؛ یا

3. کسی که ویورلی را نوشته بود، اسکات نبود.

در نتیجه، برای به دست آوردن تحلیل درست در موردِ این قضیه، تنها لازم است این سه شرطِ کذبِ قضیه را منفی سازیم.

بنابراین، اگر (1) تبدیل شود به «x ویورلی را نوشت.» اغلب کاذب نیست؛ یعنی دست کم کسی ویورلی را نوشت. اگر (2) تبدیل شود به «اگر x و y ویورلی را نوشته اند، پس x و y یکی هستند»؛ یعنی حداکثر یکی، ویورلی را نوشته است. و اگر (3) تبدیل شود به «اگر x ویورلی را نوشته است؛ پس x اسکات است» همیشه صادق است. این سه قضیه با هم می گویند: «x ویورلی را نوشت» همیشه برابر است با «x اسکات است».

با این تحلیل توصیفی از قضایا، به طور خردپذیری، درباره موضوعات غیر واقعی و متناقض، مانند «پادشاه کنونی فرانسه» یا «مربع دایره» می توانیم سخن بگوییم؛ زیرا قضایای مربوط به آنها نیز می تواند به عنوان قضایایی که دربردارنده تابع گزاره ای و متغیرهاست، تعبیر شوند؛ نه به عنوان اشیایی که به نوعی غیر واقعی اند.

نظریه توصیفات پس از گسترش آن، در «دلالت»(1) اهمیت فراوان یافت؛ زیرا این نظریه، الگویِ راسل در برخورد با دیگر نمادهای دشوار و ماهیتهای عرفی قرار گرفت. طبقه بندیها، اعداد، نسبتها، نقاط، آنات، ذرات ماده و حتی اشیای معمولی نیز به عنوان توصیفات، مورد توجه قرار گرفت. نماد هر یک از اینها به عنوان نمادِ ناقصی تلقّی گردید که در قالب تابع و متغیرهای گزاره ای یا ارزش متغیرها(2)، تحلیل پذیر است. راسل در بسیاری از مقالات و کتابهای خود از سال 1914 تا 1927 م.، به ویژه کتاب آگاهی ما درباره جهان بیرون(3) (1914 م.)، نسبت داده های حسی به فیزیک(4) (1914 م.)، فلسفه اتمیسم منطقی(5) (1918 1919 م.)، تحلیل ذهن(6) (1921 م.) و تحلیل ماده(7) (1927 م.) تحلیل را به عنوان حلّ نمادهای ناقص در مورد نمادها یا مفاهیم علوم طبیعی به کار برد.

ظاهرا این جایگاه جواهر که به وسیله نمادهای علم طبیعی تعیین گشته است، عاملی است که راسل را به اینجا رساند که این نمادها را ناقص بداند. برای نمونه، فیزیک درباره نقاط در فضا، آنات در زمان و ذرات ماده بحث می کند و در عین حال ادّعای تجربی بودن را نیز دارد، پس آنها باید مشاهده پذیر باشند و حال آنکه چنین نیست. تنها داده های بی واسطه حسّی همراه با نسبتهای زمانی مکانیِ معینی، مشاهده پذیرند. پس اگر فیزیک، علمی تجربی است، باید در قالب این داده های حسّی تعریف شود. جوهرهای فیزیک، دیگر مصادیق نامها یا توصیفات نیست، بلکه به جوهرهای انتزاعی تبدیل می شود. «نقاط»، «آنات»، «ذرات» و... از آنجا که به تنهایی فاقد معنااند؛ یعنی فاقد نام اند، راسل آنها را نمادهای ناقص نامید و قضایایی که این جوهرها در آنها بنا به فرض، مدلول واقع شده اند، در دیگر نمادها که مصادیق تجربی دارند، حلّ شده اند و حالا به جای آنکه وجود جواهر علمی را استنتاج کنیم، آنها را بیرون از مواد تجربی می سازیم.

______________________________

1. On Denoting.

2. Values of Variables.

3. Our Knowledge of External World.

4. The Relation of Sence-Data to Physics.

5. Philosophy of Logical Atomism.

6. The Analysis of Mind.

7. The Analysis of Matter.

این روند دو نتیجه دارد:

1. تعیین آنچه جواهر تجربی نهایی است؛

2. تعریف نمادهای علم در قالب این جواهر تجربی.

بنابراین تعاریف، این نمادها در متنهای گزاره ای مناسب آنها به همراه موضوعات غیر واقعی، متناقض و توصیف شده، و در متنهای گزاره ای مناسب آنها، تحلیل را به عنوان حلّ نمادهای ناقص در فلسفه راسل ارائه می کند.

مقصود راسل از «تحلیل»

اگرچه راسل بر خلاف مور و دیگران، مقصود خود را از «تحلیل» بیان نکرده است، مقصود وی از کاربرد این واژه، کاملاً روشن است. و آن را شکلی از تعریف، خواه واقعی یا گفتاری(1)، غیر زبانی یا زبانی به کار می برد. اگر تعریف واقعی دستگاه ارسطویی، کوششی برای شمارش اجزای سازنده مرکبهای واقعی که به صورت مستقل وجود دارد، تعبیر شده است، یقینا راسل تعریف واقعی را به کار برده است. اینکه «اجزای سازنده نهایی یک واقعیت یا جنبه معیّنی از آن کدام است؟» مسئله فلسفی همیشگی راسل بوده است.

گاهی تعاریف واقعی و ضمنی در فلسفه راسل با هم مطرح شده اند؛ برای نمونه، در تحلیل ذهن برای دست یابی به تعریف ضمنی اصطلاحات روان شناسانه، تلاش فراوان شده است، ولی بسیاری از تعاریف واقعی در روند بیان تعاریف ضمنی، نهفته است؛ برای نمونه، تحلیل راسل از حافظه نه تنها عبارتهایی مانند: «تحلیل حقیقی»، «تحلیل کامل» و «تحلیل ناقص» را که تنها بر اساس توجه به تحلیل، به عنوان تعاریف واقعی معنا دارند، دربردارد، بلکه ابتدائا، برخی از اجزای سازنده تجربی مرکبی که روان شناسی یا فهم عام، آن را «حافظه» می نامد، نیز شامل است. چنین تحلیلی می پذیرد که لفظ «حافظه» یا معادلهای آن، ساختار مُجاز و مناسبی برای قضایایی که این لفظ در متن آنها به کار رفته است، نیست، بلکه باید در متنهای گزاره ای معیّنی که به حساسیت و صورتهای آن به همراه اوصاف و نسبتهای آن،

______________________________

1. Contextual.

بازگشت دارد، نمادهای دیگری را جایگزین آن کرد.

وی در فلسفه فیزیک نیز این عمل را دنبال می کند. تحلیل او از «زمان» و «آن»، نمونه ای از آن است. به گفته وی، دست کم تا آنجا که تجربه ما نشان می دهد، این واژه ها به جواهر بسیط بازنمی گردد. این تحلیل به شمارش اجزای سازنده ای که اشیای خاصی اند، صفات و نسبتهای آنها، می پردازد. در نهایت بر اساس این شمارش یا تعریف واقعی، تعریف ضمنی ارائه شده است. قضیه «زمان، مرکب از آنات است» به لحاظ ضمنی، چنین تعریف شده است: «رخدادی به نام ûx‎ را در نظر بگیرید، هر رخدادی که از رخدادهای هم زمان با ûx‎ متأخر باشد، از برخی رخدادهای مقدماتی هم زمان با x متأخر است».

مقایسه دیدگاه فرگه و راسل

کاملاً روشن است که دیدگاه فرگه و راسل متفاوت است. به سبب شباهتهای سطحی میان این دو دیدگاه درباره حلّ معمّای مشهور اسمهای خاص، غالبا هر دو دیدگاه را همانند می پندارند و در بحث درباره مسئله اسمهای خاص، اغلب آن دو را «توصیف گرا»(1) می نامند، در حالی که نظریات آن دو، کاملاً از یکدیگر متفاوت است. برای روشن شدن این تفاوت، نخست معمای اسمهای خاص را در آثار میل که آن را نظریه «فیدو فیدو»(2) نامیده است، مورد مطالعه قرار می دهیم.

به نظر میل، اسم خاص، تنها یک نشانه بی معناست که در ذهن ما با مفهوم متعلّق به آن، پیوند خورده است، به گونه ای که هرگاه آن نشانه، به چشم ما می خورد یا به ذهن ما می آید، درباره یک فرد یا شی ء مشخصی می اندیشیم.(3)

به نظر وی، نقش اسم خاص، انتقال معانی کلی نیست، بلکه موضوع مورد بحث را برای گوینده یا شنونده آشکار می سازد. چنین اسمهایی، ضمیمه خود اشیا یا متعلّقات است، نه آنکه وابسته به یکی از صفات آن

______________________________

1. Descriptivists.

2. Aka the Fido-Fido Theory.

3. c.f. J.S. Mill, A System of Logic, Definitive 8th edition, 1949 Reprint, London, Longmans, Green and Company, p.22.

باشد.(1) در نتیجه، کاربرد اسمها در گفت وگوها، با واقعیتهایی مانند: شخص، مکان، شی ء و... که در اثر گذر زمان، تغییرپذیر است، می تواند منطبق باشد؛ فهم ما از آنها می تواند خطا باشد و افراد مختلف نسبت به یک چیز می توانند درک متفاوت داشته باشند. همه این موارد، فقط در صورتی امکان پذیر است که کاربرد یک اسم در ذهن یا ارجاع به متعلق خارجی آن، به عنوان امری که نشانگر چیزی است که حامل توصیفهای مختلفی باشد، لحاظ نشود، بلکه چنان که راسل می گوید: «تنها نشانگرِ چیزی باشد که درباره آن سخن می گوییم. اسم، بخشی از واقعیت بیان شده، نیست، بلکه تنها بخشی از نمادی است که به وسیله آن، اندیشه خویش را اظهار می کنیم».(2)

اِشکال روشنی که بر این نظریه وارد است این است که اگر نقش اسمها، تنها اشاره به متعلّقهای آن باشد، اسمی که متعلّق نداشته باشد، باید بی معنا باشد، در حالی که اسمهای بدون متعلّق، کاملاً معنادار به نظر می رسد و گزاره هایی که چنین اسمهایی در آنها به کار رفته است، بیانگر قضایاست. در غیر این صورت، جمله ای مانند: «بابا نوئل وجود ندارد» چگونه می تواند نه تنها معنادار، بلکه صادق باشد؟ اما توصیف گرایی درباره اسمهای خاص، چنین مشکلی را ندارد، همچنان که دو معمّای مشهور فرگه درباره «معرفت آموزبودنِ گزاره های این همانی» و «خطای جایگزینی در نقل مستقیم و گزارشهای بی واسطه» چنین مشکلی را ندارد.

گاهی مقصود از توصیف گرایی، دیدگاه فرگه راسل است، در حالی که دیدگاه آن دو کاملاً متفاوت است؛ زیرا دیدگاه فرگه «توصیف گرایی معنایی»(3) و دیدگاه راسل «توصیف گرایی تلخیصی»(4) است.

نظریه راسل مربوط به اسم خاص عرفی(5)؛ مانند ابن سینا و بابا نوئل، است. او این گونه اسمها را با اسم خاص منطقی(6)؛ یعنی ثابتهای فردی منطق صوری(7)

______________________________

1. c.f. Ibid., p.20.

2. B. Russell, Introduction to Mathematical Philosophy, p.175.

3. Sense Descriptivism.

4. Abbreviational Descriptivism.

5. Ordinary Proper Names.

6. Logically Proper Names.

7. The Individual Constants of Formal Logic.

برابر می داند و دلیلش اسمهای زبان عرفی همچون ضمایر اشاره؛ مانند «این و آن» به عنوان دالّ بر داده حسّی جاری و نیز ضمایر؛ مانند «من و تو» است.(1)

وی معتقد است که اسمهای خاص عرفی، واقعا توصیفهای معیّن تلخیص شده(2) یا تغییر شکل یافته(3) است. توصیفهای معیّن نیز به نوبه خود بر اساس نظریه توصیفات راسل، نقش عبارتهای ارجاعی را ندارند، بلکه نقش عبارتهای تعریفی را دارند و به تعبیر وی، آنها «عبارتهای دالّ»(4) هستند؛ یعنی قضایایی اند که به وسیله جمله ای ادا شده اند که دارای توصیف است، این گونه قضایا به یک گونه اند، خواه توصیف، مصداق داشته باشد، خواه نداشته باشد؛ بنابراین، مصداق آن، داخل در قضیه نیست. در واقع، متعلّقهای عینی (بر فرض وجود) که مصداق هستند، جزء اصلی قضایایی که توصیف در آنها به کار رفته است، نیست؛ بنابراین، هر جمله ای که شامل توصیف معیّن باشد، شکل دستوری آن، با شکل منطقی آن درآمیخته است. برای نمونه «مخترع بتونه ثروتمند شد» جمله ای است که از نظر دستوری شکل موضوع محمول دارد، ولی از نظر منطقی، چنین نیست، بلکه این جمله مربوط به مخترع بتونه نیست.(5)

بر اساس نظریه توصیفات راسل، جمله موضوع محمولی که از نوع F ، G است، گزاره ای جزئی از این نوع را بیان نمی کند، بلکه گزاره ای کلّی و وجودی را نشان می دهد. ساختار کمّی چنین گزاره هایی، تجزیه شده است تا در منطق نمادین جدید، این شکل را (Ex)((y)(Fy-y=x) and Gx) نشان دهد که در آن، توصیف یک واحد معنایی نیست.(6)

______________________________

1. c.f. B. Russell, Knowledge by Acquaintance and Knowledge by Description, in Mysticism and Logic, paperback edition Garden City, NY, Doubleday, 1957, p.216.

2. Abbreviated.

3. Disguised.

4. Denoting Phrases.

5. c.f. B. Russell, Knowledge by Acquaintance and Knowledge by Description, p.218.

6. c.f. Neale, Stephen. 1993. ``Term Limits.'''''''' Philosophical Perspectives, London, 7:89-123.

دیدگاه راسل را از آنچه درباره نام «بیسمارک»(1) می گوید، می توان به دست آورد. به نظر وی، مفهومی که با کاربرد اسم خاص در ذهن داریم، تنها در صورتی به روشنی قابل بیان است که توصیف را جایگزین آن کنیم.(2) وی برای توضیح این امر، توصیف «اوّلین صدر اعظم امپراطوری آلمان» را به جای بیسمارک به کار می برد.

همچنان که گفته شد فرگه نیز توصیف گراست، ولی کاملاً متفاوت از راسل. او نمی گوید که اسماء خاص، همان توصیفات تغییر شکل داده شده، است، بلکه می گوید آنها هم معنا دارند و هم مصداق. معنای یک اسم، هم نوعِ دلالت آن است و هم تعیین مصداق آن.

فرگه در این مسئله که واژگان، به طور معمول بدین منظور به کار می روند که چیزی را درباره اشیا بیان کنند نه درباره مفاهیم، با راسل و میل موافق است. اگر واژگان به صورت عادی به کار روند، چیزی را که می توان از آن قصد کرد، مدلول و مصداق آن است؛(3) بنابراین به نظر فرگه، دلالت معنایی و شناختی، تعابیری کاملاً مورد توجّه است. در واقع، بنا به اعتقاد فرگه آنجا که عبارت یا بیان، می تواند بدون مصداق، معنا داشته باشد، معنا اجزای تشکیل دهنده مفهوم است نه مصداق.

فرگه بر این باور نیست که هر اسم خاصّی با توصیف معینی برابر است، بلکه معتقد است تعابیر مربوط به هر دو، دارای نوعی معنای هماننداند که آنها را Eigennamenمی نامد. «اسماء خاص» ترجمه تحت اللفظی این واژه است، اما تعبیر بهتر آن، «واژگان مفرد» می باشد.

وی بر خلاف راسل، توصیفهای معیّن را عبارتهای کمّی برابر نمی داند، بلکه به آنها همانند اسماء خاص، همچون واحدهای معنایی نگاه می کند که می تواند افراد را

______________________________

1. Bismarck.

2. c.f. B. Russell, Knowledge by Acquaintance and Knowledge by Description, p.208.

3. c.f. G. Frege, 1892. On Sense and Reference, Reprinted in P. Geach and M. Black, eds., Translations from the Philosophical Writings of Gottlob Frege, Oxford, Blackwell, 1960, p.58.

به عنوان ارزش معنایی، در خود داشته و به وسیله معنایشان تعیّن یافته باشد. معنای چنین تعابیری، نقش معنایی را دارد که شرایطی را پدید می آورد که یک فرد باید مصداق آن باشد.

یک اسم خاص، مانند یک توصیف معیّن، به جمله ای که در آن قرار گرفته است، معنا می بخشد، قطع نظر از اینکه کدام فرد، واقعا مصداق آن است، حتی اگر هیچ مصداقی نداشته باشد. این بدین دلیل است که شرایطی که به وسیله معنا پدید آمده است، یعنی تعیّن مصداق، از آنچه معیّن می سازد، مستقل است، برای نمونه فرگه می گوید: «خواه اودیسه مصداق داشته باشد و خواه نداشته باشد، تغییری در مفاهیم پدید نخواهد آمد.»(1)

یک مصداق را به گونه های مختلف و روشهای متفاوت می توان نشان داد، ولی هیچ یک از آن روشها، مقیّد به این نیست که اصولاً چیزی را نشان دهد. تصوّر فرگه از معنا مستلزم این نیست که هر اسم خاصّی باید معنای یک توصیف معیّن را داشته باشد یا اینکه معنای هر اسم خاصّی، مفهوم واحدی است که با توصیف خاصّی قابل بیان است، بلکه تصوّر وی از معنا با فقدان معانی توصیفی سازگار است. اگر کسی چیزی را با ادراک حسّی می فهمد، مثلاً به آن می نگرد، با فهم توصیفی آن برابر نیست.(2)

تصوّر راسل از دلالت، کاملاً متفاوت از چیزی است که مورد نظر فرگه است. به نظر راسل، هر چیزی که بتواند مدلول قرار گیرد، به گونه های مختلف قابل ارائه نیست. راه شناسایی از نظر راسل، محدود به رابطه شناختیِ مستقیم است که در واقع، تنها راه بیان رابطه موضوع و محمولی است که اجزای ارائه دهنده معنا را تشکیل می دهد.(3) راسل به وضوح متعلّقات عرفی را به عنوان متعلّقات معرفت، ردّ می کند و این بهای پرهیز از مشکل اسمهاست، بدون آنکه با معمّاهای فرگه در مورد

______________________________

1. c.f. Ibid., p.63.

2. c.f. G. Frege, The Thought: A Logical Inquiry, Reprinted in P. Strawson, ed., Philosophical Logic, Oxford, Oxford University Press, 1967, p.24.

3. c.f. B. Russell, Knowledge by Acquaintance and Knowledge by Description, p.202.

گزاره های اینهمانی (اتّحادیه) و انتقال غیر مستقیم و گزارشهای مربوط به حالات، برخورد کند.(1)

راسل معتقد است اسمهای خاص، توصیفات خاص تلخیص شده اند، ولی نمی پذیرد که توصیفات خاص یا هر نوع بیان دیگر، از دو سطح دلالت معنایی برخوردارند. این اعتقاد، نکته محوری یکی از آثارش با عنوان درباره دلالت(2) است. از نظر راسل، آنچه توصیفات خاص و اسمهای خاص عرفی را از اسمهای خاص منطقا اساسی، جدا می کند، مانند دالّهای مفرد منطق، معنا داشتن آنها نیست، بلکه مصداق نداشتن آنهاست. ولی از نظر فرگه، دو سطح از دلالت معنایی وجود دارد؛ یعنی معنا و دلالت. و معتقد است معنا نیز مقدّم بر دلالت است.

دیدگاه جی.ئی. مور

جی.ئی. مور، تقریبا نیم قرن پس از تحلیل فلسفی، در پاسخ به انتقادهای من(3)، مقصود خود را از لفظ تحلیل به صراحت بیان کرد.(4) به نظر وی، تحلیل، شکلی از تعریف مفاهیم یا قضایاست نه تعریف الفاظ. سخنْ با مفهوم یا قضیه معینی (تحلیل شونده)(5) آغاز می شود تا مجموعه مفاهیم یا قضایای دیگری (تحلیل کننده)(6) به دست آید که منطقا با مفهوم یا قضیه اصلی برابر است. اگرچه مور خود را از بیان شرایط لازم و کافی یک تحلیل صحیح ناتوان می داند و در نتیجه، تحلیل یا تعریفی از مفهوم تحلیل ارائه نمی کند، دست کم سه شرط لازم تحلیل صحیح را مطرح کرده است.

اگر باید درباره یک مفهوم، تحلیلی ارائه کنیم که تحلیل شونده باشد، باید به

______________________________

1. Ibid., p.211.

2. c.f. B. Russell, On Denoting, Reprinted in R.C. Marsh, ed., Logic and Knowledge, London; George Allen and Unwin, 1956.

3. Reply to My Critics.

4. c.f. P. A. Schilipp, The Philosophy of G.E. Moore, 1942 and G.E. Moore, A Defence of Common Sense Philosophy, London, 1959.

5. Analysandum.

6. Analysans.

عنوان تحلیل کننده، مفهومی با شرایط زیر ارائه کنیم:

1. هیچ کس قادر به آگاهی از کاربرد تحلیل شونده برای موضوع نباشد، مگر اینکه به کاربرد تحلیل کننده برای آن آگاه باشد.

2. هیچ کس قادر به اثبات کاربرد تحلیل شونده نباشد، مگر اینکه کاربرد تحلیل کننده را نیز اثبات کرده باشد.

3. تعبیر بیان تحلیل شونده با تعبیر بیان تحلیل کننده مترادف باشد.(1)

طبق شرط سوم تحلیل با اینکه امری زبانی نیست، کاربردی زبانی دارد؛ از این رو، مسئله مور، شیوه بیان یک تحلیل است. برای مثال، مور برای مفهوم برادر، چهار شیوه را مطرح می کند:

1. مفهوم «برادر بودن» برابر است با مفهوم «پسر هم شیر».

2. تابع گزاره ای «x برادر است» برابر است با تابع گزاره ای «x پسر هم شیر است».

3. گفتن اینکه «شخصی برادر است» همانند این است که گفته شود که «آن شخص، پسر هم شیر است».

4. «برادر بودن همانند پسر هم شیر بودن است.»

هر یک از شیوه های بیان مفهوم برادر، سه شرط لازم را برآورده می سازد، اما سبب «پارادوکس تحلیلی»(2) نیز می شود، به عنوان مثال، این قضیه را در نظر بگیرید: «برادر بودن با پسر هم شیر بودن، برابر است». اگر این عبارت صادق باشد، ظاهرا با عبارت «برادر بودن، برادر بودن است» یکی است، در حالی که یکی نیست و عبارت اخیر بر خلاف قبلی، تحلیل مفهوم برادر نیست. مور پذیرفته است که نمی تواند این پارادوکس را حلّ کند، اما تأکید می کند هرگونه راه حلّی باید این واقعیت را بپذیرد که مفهوم اصلی (تحلیل شونده) و مفهوم تبعی (تحلیل کننده) تحلیلِ صحیح، مفاهیمی همانندند و اینکه گزاره مربوط به مفهوم اصلی (تحلیل شونده) از گزاره مربوط به مفهوم تبعی (تحلیل کننده)، متفاوت است،

______________________________

1. P.A. Schilipp, The Philosophy of G.E. Moore, p.633.

2. The Paradox of Analysis.

بدین معنا که ترکیب عبارت اخیر، دقیقا باید مفاهیمی را بیان کند که عبارت قبلی، دقیقا آنها را بیان نکرده است.

بنابراین، به نظر مور، تفاوت میان کلمات و مفاهیم یا گزاره ها و قضایا، پیش فرض تحلیل است. تحلیل، به توضیح تعریف مفاهیم یا قضایا، محدود است و تعبیر لفظی یک تحلیل، باید تعبیری باشد که در آن، چیزی که مورد تحلیل قرار گرفته است با تعبیری بزرگ تر، مشروح تر و مترادف با آن برابر باشد. نکته اساسی تحلیل، توضیح مفاهیم است نه کشف واقعیتهای دیگر در مورد جهان.

برابری تحلیل با فلسفه

به نظر مور، تحلیل تنها یکی از وظایف متعدد فلسفه است؛ بنابراین، این دو با هم یکی نیستند و ادّعا می کند که فلسفه باید به عنوان یک هدف معقول، «توصیفی کلی درباره کل جهان ارائه نماید»(1) و این غیر از تحلیل است.

وی در دفاعی از فهم متعارف(2) میان گزاره های فلسفی مربوط به بدیهیاتِ فهمِ متعارف که همگان آن را می فهمند و به صدق آن آگاهند، و تحلیل فلسفی این بدیهیات، فرق می گذارد و در دلیل یک جهان بیرونی(3) نیز میان ارائه دلیل واجد قضیه فلسفی و ارائه تحلیل مقدمات و نتیجه آن، تفاوت قائل است. برای تبیین مفهوم یک جهان بیرونی که با «اشیای پیرامون ما» بدان آگاهی یافته ایم، این برهان را ارائه می کند که پیرامون ما اشیایی وجود دارد، بدین سبب که دستانم را بلند می کنم و می گویم: «اینجا یک دست وجود دارد و اینجا دست دیگر؛ بنابراین، پیرامون ما دست کم، دو شی ء وجود دارد.» او می گوید: این دو قضیه، صادق است و صدق آنها معلوم، پس این برهان، قطعی است، ولی تحلیل این مقدمات و این نتیجه، مشکوک باقی می ماند.

______________________________

1. c.f. G.E. Moore, Some Main Problems of Philosophy, London, Allen and Unwin, 1953, p.1.

2. c.f. G.E. Moore, A Defence of Common Sense, ed. in contemporary British philosophy, London, Allen and Unwin, 1925.

3. c.f. Proof of an External World, selected writings, London, Routledge, 1993.

تشابه و تفاوت دیدگاه مور و راسل

تحلیل از نظر راسل، یا تعریفِ حقیقی است یا ضمنی، در هر دو صورت، یا هستی شناسانه است یا زبانی؛ ولی از نظر مور، تحلیل یا تعریفِ مفهومی است یا حقیقی، در هر دو صورت، همیشه هستی شناسانه است و هرگز زبانی نیست.

بسیاری از تحلیلهای دقیق مربوط به مفاهیم اخلاقی و ادراک حسی و قضایا - کامل باشد یا نباشد، موفقیت آمیز باشد یا نباشد کاری در حدّ تعاریف مفهومی است که معیارهای مور را در مورد تحلیلِ درست، تأمین می کند، ولی شیوه کار مور نیز کاربرد دیگری از تحلیل ارائه می دهد که تعریف مفاهیم نیست و در تعابیر زبانی، نتیجه نمی دهد. این کاربرد با تصوّر راسل از تحلیل به عنوان کشف اجزای سازنده مرکبهای غیر زبانی و غیر مفهومی، یکی است.

نمونه کاربرد تحلیل به عنوان تعریف واقعی در ردّ بر ایده آلیسم(1) مور وجود دارد. وی پس از توضیح در مورد اصل «برابری هستی با ادراک»(2) که وی آن را محور دلیل بر ردّ ایده آلیسم قرار می دهد، نه تنها می کوشد با آشکار ساختن ذات متناقض آن آموزه، آن را مردود سازد، بلکه دیدگاه خود را نیز درباره ادراک حسی بیان می کند. برای نمونه، در تحلیل احساس غیر زبانی غیر مفهومیِ رنگ آبی، مور رنگ آبی، آگاهی و رابطه ویژه میان این دو را بیان می کند. در واقع تصوّر تحلیلی ای که در اینجا به کار برده است با تعبیر واقعی تحلیل به عنوان تعریف حقیقی، در فصل نخست اصول اخلاق(3) یکی است. عمده فلسفه مور، به ویژه تحلیل او از خیر، داده های حسی و حتی خصلتهای نسبی، چنان که در نسبت های بیرونی و درونی(4) آورده است، تنها بر اساس این تصوّر از تحلیل به عنوان تعریف حقیقی، خردپذیر است.

تحلیل، خواه به عنوان مفهومی باشد و خواه به عنوان تعریف حقیقی، جایگاه

______________________________

1. c.f. Refutation of Idealism, ed. in Philosophical Studies, London, Routledge, 1903.

2. Esse is percipi.

3. c.f. G.E. Moore, Principia Ethica, Cambridge University Press, 1903.

4. c.f. G.E. Moore, External and Internal Conceotions, 1919.

مهمی در فلسفه مور دارد، ولی به اندازه اهمیتش در فلسفه راسل نیست. حتی در اینکه سهم مور در تحلیل به اندازه سهمش در فلسفه باشد، تردید وجود دارد؛ زیرا همان گونه که بسیاری از طرفداران مور یادآوری کرده اند، دل بستگی پیوسته مور به وضوح مطلق بیان، ادب زبانی، فهم عمومی و چه بسا مهمتر از همه، فهم نخستین او به اینکه تحلیل مفاهیم در نهایت باید راهی به توضیح آنها ارائه نماید، می باشد که موفقیت بزرگ او را فراهم ساخته است و تأثیر وی را بر معاصرانش آشکار می سازد.

برخی از پیروان راسل و مور

در خلال دهه 1920 و 1930، شارحان تحلیل، مانند سی.دی. براد(1)، لودویگ ویتگنشتاین (تراکتاتوس)، سوزان استبینگ(2)، جان ویزدم(3) و گیلبرت رایل(4)، برخی از تصوّرات تحلیلی راسل یا مور را مورد تأکید یا اصلاح قرار دادند.

ویتگنشتاین: اگرچه رساله منطقی فلسفی ویتگنشتاین (تراکتاتوس) به عنوان فلسفه تحلیلی کلاسیک قرن بیستم شهرت جهانی دارد، ماهیت اصول بنیادینش که به زبان، منطق، ریاضیات و قوانین علمی مربوط است و نیز، رابطه بین زبان و جهان و نقش مناسب فلسفه، با مخالفت گسترده ای روبه رو شده است.

اگرچه رساله (تراکتاتوس) به تحلیل هم پرداخته است، نقشی را که ویتگنشتاین به تحلیل داده است، مورد اهمیت قرار می دهد. نقش تحلیل، تجزیه قضایای توصیفی مرکب به قضایای اوّلی آنها و تجزیه قضایای اوّلی به عناصر نهایی نامهای تحلیل ناپذیر و ترکیبات آنهاست. وظیفه تحلیل این است که هر گزاره ای را تصویری از واقعیتی که آن را توصیف می کند، بسازد. از این رو، تحلیل، ریشه در «فرض تعمیم پذیری»(5) دارد؛ یعنی در این ادّعا که هر گزاره، یا گزاره ای منطقا بسیط است (یک قضیه اوّلی)، یا تابع ارزشی از چنین گزاره ای. بنابراین، تحلیل شکلی از

______________________________

1. C.D. Broad.

2. Susan Stebbing.

3. John Wisdom.

4. Gilbert Rile.

5. Thesis of Extensionality.

تحویل گرایی زبانی یا فروکاهش قضایای مرکب به اجزای اتمی سازنده و نسبتهای آنهاست که بدون توجه به شکل دستوریشان، شکل منطقی صحیح آنها را نشان می دهد.

تحلیل نه تعریفی هستی شناسانه است و نه مفهومی، بلکه همانند نظریه توصیفات راسل، تجزیه قضایایی که به لحاظ دستوری گمراه کننده اند، به تعابیر منطقی صحیح آنهاست. از آنجا که تحلیل، توضیح شکلهای منطقی به عنوان اموری متفاوت از شکلهای دستوری است و از آنجا که تحلیل در توصیف نسبت میان زبان و جهان، از حدود زبان تجاوز نمی کند، پس یک روش مجاز است، ولی با فلسفه، که وظیفه ویژه آن، توضیح آن چیزی است که می توان یا نمی توان گفت، یکی نیست. اگر تحلیل به خوبی صورت گیرد، می تواند به توضیح واقعی کمک کند، اما خود فلسفه، در نهایت (در کوشش برای گفتن آنچه تنها زبان می تواند نشان دهد) فاقد معناست و از آنجا که تحلیل بر فلسفه استوار است، روشن نیست که تحلیل نیز در نهایت بی معنا نباشد.

جان ویزدم: در سال 1929 رمسی(1)، نظریه توصیفات راسل را به عنوان صورتهای صرفی فلسفه توصیف کرد. تصوّر راسل مبنی بر اینکه یکی از وظایف فلسفه، برگرداندن تعابیر دستور زبانیِ گمراه کننده یا ناقص به صورت منطقی صحیح آنهاست، یقینا یکی از موضوعات مهم فلسفه تحلیل در دهه 1930 بود. در واقع دل مشغولی تعدادی از فلاسفه تحلیلی مربوط به تحلیلِ تحلیل بود.

جان ویزدم در کتاب آیا تحلیل روش سودمندی در فلسفه است؟(2) میان سه نوع تحلیل مادی، صوری و فلسفی فرق می گذارد. تعاریف رایج علوم طبیعی از تحلیلِ نوع اول و نظریه توصیفات راسل از تحلیل نوع دوم است. هر دو نوع تحلیل، تحلیل هم سطح اند، اما تحلیل فلسفی، تحلیل غیرِ هم سطح(3) است، بدین گونه که الفاظ نهایی بیشتری جایگزین الفاظ کمتری از آن نوع می شود. برای نمونه، افراد از ملتها

______________________________

1. F.P. Ramsey.

2. c.f. J. Wisdom, Is analysis a useful method in philosophy?, 1934.

3. New-level.

و داده های حسّی و وضعیتهای ذهنی از افراد نهایی ترند؛ بنابراین، تحلیل عبارت است از: «فروکاهش جملات مربوط به ذهن به جملاتی مربوط به اوضاع نفسانی، و جملات مربوط به اشیای مادی به جملاتی درباره داده های حسّی.»

می توان گفت که جان ویزدم، تأکید ویتگنشتاین بر زبان عرفی را با دیدگاه درک مشترک ادوارد مور تکمیل کرد. وی با وجود اینکه به بی معنا بودن گزاره های متافیزیکی و مربوط به الهیات به لحاظ فنی، قائل است، نقش آنها را در زندگی انسان، مهم تلقّی می کند.

گیلبرت رایل: رایل در کاربرد تحلیل مفهومی، نقش قابل توجهی دارد. وی در تعابیر گمراه کننده سامان مند(1) می گوید: «تحلیل فلسفی زبان عرفی می تواند با حذف شکلهای نامناسب زبانی، تفکّر انسان را اصلاح کند». به نظر وی تعابیر وجودی سلبی(2)، تعمیم از طریق تجربه(3)، دلالت اسماء خاص(4) و توصیفهای دالّ(5)، همگی در قالب گزاره هایی بیان شده اند که شکل دستوری ظاهریشان به صورت نادرستی، سبب این توهّم می شود که انواع مختلفی از اشیای معدوم وجود دارد. راه حلّ همه آنها، جایگزین ساختن گزاره هایی است که کمتر گمراه کننده باشند و نقش شایسته فلسفه، ترسیم حوزه منطقی یا طرح مفهومی ماست.

وی در مفهوم ذهن(6) تحلیل گسترده ای از مفاهیم ذهنی به منظور نشان دادن نادرستی دوگانگی سنّتی ذهن و بدن ارائه کرد. به اعتقاد وی، اگرچه زبان سنّتی، ساحت درونی (ذهنی و فاقد بُعد) زندگی انسان را از ساحت بیرونی (بدنی و دارای بُعد) او جدا می سازد، کوشش برای توصیف ساحت درونی زندگی، کاملاً وابسته به زبان و شیوه های حرکت، فعل و انفعال بدنی است؛ بنابراین، تنها راه گفت وگو درباره حیات ذهنی به ظاهر خصوصی من که می گویم: «دیروز سردرد داشتم، ولی برطرف

______________________________

1. c.f. Gilbert Ryle, Systematically Misleading Expressions, Cambridge University Press, 1932.

2. Negative Existential Assertions.

3. Generalizations from Experience.

4. Proper-Name Identifications.

5. Referential Descriptions.

6. c.f. Ryle, The Concept of Mind, London, Hutchinson, 1949 and Chicago, 2000.

شد» یا «ذهن من پر از اطلاعات بی فایده است»، تشبیه آن به فرایندهای مادی است.

گیلبرت رایل در تعابیر گمراه کننده سامان مند وظیفه بدوی (چه بسا کل وظیفه) فلسفه را، تحلیل تعابیر ویژه ای می داند که پیوسته فیلسوفان را به این فکر نادرست می رساند که این تعابیر، نوع خاصّی از واقع را گزارش می کنند. شکل منطقی این تعابیر را، برعکس شکل دستور زبانی آنها، تنها به وسیله تحدید بیانات منطقی صحیح مربوط به تعابیر بنیادین می توان توضیح داد. نتیجه مهم چنین تحلیلی، این است که این تحلیل، آشفتگی پیوسته شکلهای دستور زبانی را با شکلهای منطقی به عنوان منبع نظریات و بحثهای فلسفی سنّتی، آشکار می سازد. رایل به وسیله نظریه توصیفات راسل، تعدادی از تعابیر گمراه کننده را دسته بندی و تحلیل کرد.

برخی از این تعابیر، از این قراراند:

1. گزاره های شبه هستی شناسانه(1)؛ مانند «خدا وجود دارد»؛ «آقای پیک ویک، یک خیال است»؛ «گاوهای گوشت خوار وجود ندارند».

2. گزاره های شبه افلاطونی(2)؛ مانند «فضیلت، پاداش نفس است»(3)؛ «بدقولی، نکوهیده است».

3. گزاره های توصیفی؛ مانند «هر که رئیس دانشگاه آکسفورد است، فرسوده است»؛ «پادشاه کنونی فرانسه خردمند است».

4. گزاره های شبه توصیفی؛ مانند «من نوک درخت را دیدم».

همه این گزاره ها گمراه کننده اند؛ زیرا شکل زبانی آنها با واقعیتی که از آن گزارش می کنند، مناسب نیست؛ پس باید همه آنها را دوباره بیان کرد تا شکل منطقی آن واقعیتی را که گزارش می کنند، ارائه نمایند.

گزاره «گاوهای گوشت خوار وجود ندارند» صادق بامعناست و به لحاظ دستور زبانی، مانند گزاره حملی موجبه به نظر می رسد. ولی وقتی با واقعیتی که از آن

______________________________

1. Quaisi-Ontological Statements.

2. Quaisi-Platonic Statements.

3. Virtue is its own reward.

گزارش می دهد، یعنی «گاوهای گوشت خوار» مقایسه شود، فاقد دلالت است؛ چون «وجود ندارد» گزاره نیست؛ بنابراین، شکل دستور زبانی موضوع محمول باید ردّ شود و صورت منطقی واقعیت، بازسازی گزاره را املا کند. واقعیتی را که گزاره اصلی آن را بیان می کند با گزاره «هیچ چیزی، گاو گوشت خوار نیست» بهتر بیان می شود؛ زیرا مستلزم چیزی که گاو گوشت خوار باشد، نیست؛ در نتیجه، می توان گفت که تحلیل فلسفی، بیانی است که واقعا بیان دیگری را معنا می دهد و آن دیگری بیانی بهتر از بیان اوّلی است؛ زیرا شکل منطقی آن و واقعیتی را که گزارش می کند، بهتر آشکار می سازد.

جی.ال. آستین: وی نیز بر زبان عرفی تأکید ویژه دارد. به اعتقاد وی، خود مطالعه کارکرد زبانی، فعالیت با ارزشی است، به ویژه اگر با جنبه های کاربردی آن ارتباط داشته باشد. از نظر وی باید بپذیریم که زبان عرفی، تمام تفاوتهای کارکردی سودمند در حیات انسان را مجسّم می سازد. نقش فیلسوف این است که با تحقیق و فهرست کردن، بیشترین کاربرد ساختارهای زبانی را روشن سازد. به همین علّت در درگیری به خاطر بهانه ها(1) پیچیدگیهای زبان مربوط به کاربردهای انسان را که به نظر می رسد شایسته سرزنش است، یادآور می شود.

هدف دیگر آستین از تحلیل زبان عرفی، شرح فلسفی ادراک در قالب داده های حسّی است. به گمان وی، آنگاه که می بینیم دلیل به دست آمده از خطا، توانایی تفاوت واقعی میان ادراکات حقیقی و پیچیده را ندارد، نزاع سنّتی درباره ادراکات هستی شناسانه، امری غیر ضروری به نظر خواهد رسید. بعلاوه، تحلیل ادّعاهای زبان عرفی درباره آگاهی، علاوه بر نگرانیهای ظاهری فلسفی، نشان می دهد که نمی توان بر اصلاح ناپذیری تجربی اعتماد کرد؛ بنابراین، گفت وگو درباره وضعیت به ظاهر وجودی متعلّقات ادراک حسّی، بیهوده خواهد بود.

پیتر استراوسون(2): به نظر وی، اهمّیت توجه به زبان از توجه به منطق صوری

______________________________

1. c.f. J.L. Austin, A Plea for Excuses, Philosophical Papers, 1956.

2. P.F. Strawson.

بیشتر است، به همین سبب، به منظور ارائه مبانی «شبه استقرایی»(1) برای استدلال تجربی بسیار کوشش کرد و با جرئت بر درستی نظریه بلندپروازانه توصیفات راسل اعتراض کرد. وی بر این باور بود که راسل از ترسیم تفاوت میان گزاره های معنادار از یک سو و کاربرد متداول آنها به هدف اشاره به متعلّقات آنها از سوی دیگر، ناکام مانده و به اشتباه گمان کرده است که هر دلالت درستی باید نام یا توصیف متعلق آن باشد. در برخی از موارد، گزاره ای مانند «پادشاه فرانسه طاس است» می تواند معنادار باشد، به رغم اینکه به دلیل عدم وجود متعلّق آن، نه صادق است و نه کاذب.

پوزیتیویسم منطقی(2)

«پوزیتیویسم منطقی» که تقریبا با آغاز حلقه وین(3) (سال 1922 م.) شروع شد و تا انتشار کتاب سی.جی. همپل به نام مشکلات و تغییرات در معیارهای تجربی معنا(4) (بازنگری فلسفه جهانی(5) که در «پوزیتیویسم منطقی ئی.جی. آیر مجددا چاپ شده است) طول کشید با تعدادی از آموزه های افراطی شناخته شده است. برخی از این آموزه ها، از این قرار است: «نظریه اثبات پذیری معنا»، «رد متافیزیک»، «وحدت علوم»، «مفهوم زبان به عنوان نظام صوری»، «تعبیر قراردادگرایی منطق و ریاضیات» و «دیدگاه برابری فلسفه مجاز با نوع ویژه ای از تحلیل منطقی».

عموما اعتقاد بر این است که اکثر این آموزه ها، از رساله ویتگنشتاین سرچشمه گرفته یا به غلط به آن نسبت داده شده است. آموزه اساسی آن «نظریه معنا» بود که طبق آن، شناسایی معنای یک گزاره، همان روش اثبات آن است؛ اگر گزاره ای اثبات پذیر و همان گویانه نباشد، از لحاظ شناختاری، فاقد معناست. بر اساس این معیار، که هم خود و هم پوزیتیویسم منطقی را از همان آغاز ابطال کرد، همه فلسفه های سنّتی به سبب عدم اثبات پذیری به عنوان امری بی معنا ردّ می شود. آنچه

______________________________

1. Pseudo Deductive Foundations.

2. Logical Positivism.

3. Vienna Circle.

4. Problems and Changes in the Empiricist Criterion of Meaning.

5. c.f. Revue Internationale de Philosophia, 1999, Vol.53, No.207.

در قلمرو علم، معتبر باقی می ماند، منطق و ریاضیات به عنوان همان گوییها و علوم به عنوان گزاره های اثبات پذیر است. ولی منطق، ریاضیات و علوم، محاسبه هایی هستند که از متغیرات یا ثوابت و از قاعده های سازنده یا قاعده های دگردیسی تشکیل شده اند که بر اساس آنها می توان برخی گزاره ها را ساخت یا انتزاع کرد. اکنون یک پرسش که نه بی معناست و نه علمی، به طور جدی مطرح می شود: «ترکیب و نحوه این محاسبه ها چگونه است؟» تلاش برای ارائه پاسخی به این پرسش، خود یک تحلیل فلسفی است و فلسفه به عنوان تبیین سامان مند نحو منطقی علم، دوباره مطرح شد. برای این تصوّر از فلسفه به عنوان تحلیل منطقی زبان علم، دو تعبیر مهم وجود دارد:

1. تعبیر رادولف کارناپ در نحو منطقی زبان(1) و فلسفه و نحو منطقی(2).

2. تعبیر ئی.جی. آیر در زبان، حقیقت و منطق(3).

1. تعبیر کارناپ

به تعبیر کارناپ، فلسفه به منطق علم، تحلیل منطقی گزاره ها، الفاظ، مفاهیم، تئوریهای علم و... تبدیل شده است. چنین تحلیلی، نحو منطقی علم را تشکیل می دهد. وی در حالی که از ریاضیات هیلبرت نتیجه کلّی می گیرد، نحو منطقی زبان را به عنوان نظریه صوری محض زبان، توصیف می کند؛ بنابراین، فلسفه یا تحلیل، هیچ وقت با معانی الفاظ و گزاره های زبان؛ یعنی با نسبتهای معناشناختی بین زبان و جهان، ارتباط مناسبی نداشته است.

با این حال، تحلیل قادر است کاری بیش از بیان قوانین زبان علم انجام دهد و اگرچه گمراه کننده است می تواند طبیعت شبه نحوی بسیاری از گزاره ها و بحثهای فلسفی سنّتی را آشکار سازد. برای نمونه به سه گزاره زیر توجه کنید:

1. گل لاله سرخ است.

______________________________

1. c.f. Rudolf Carnap, The Logical Syntax of Language, London , Kegan Paul, 1934.

2. c.f. Id., Philosophy and Logical Syntax, London , Kegan Paul, 1935.

3. c.f. A. J. Ayer, Language, Truth and Logic, London, gollonz, 1936.

2. گل لاله یک شی ء است.

3. لفظ گل لاله، لفظ شی ء است.

گزاره (1) به روشنی گزاره ای تجربی درباره شیئی فرازبانی است. این گزاره «گزاره شی ء واقعی» است. گزاره (3) به روشنی گزاره ای درباره یک لفظ است که «گزاره ای نحوی» است، ولی گزاره (2) مبهم است؛ زیرا از نظر صورت، مانند گزاره (1) است و از نظر محتوا، مانند گزاره (3)؛ بنابراین، این گزاره، «شبه گزاره شی ء» است و از آنجا که این گزاره واقعا، نحوی است باید به گزاره (3) برگردانده شود.

کارناپ می گوید: گزاره نحوی در صورت، شکل گفتار و در ماده، شبه گزاره شی ء(1) است. بسیاری از مسائل و مباحث شبه فلسفی به علت کاربرد شکل مادی گفتار پدید آمده است و همه را می توان با «برگردان» گزاره های مربوط به حالت صوری، حل یا از آن پرهیز کرد. برای نمونه، بحث بین پدیدارگرایی و واقع گرایی را با چنین برگردانهایی می توان تبیین کرد. هر گزاره بامعنایی، یا یک گزاره شی ء واقعی است بدین علّت که به یکی از علوم طبیعی تعلّق دارد، یا گزاره ای نحوی در منطق یا ریاضیات است. فلسفه به عنوان تحلیل منطقی با مجموع گزاره های نحویِ صادق مربوط به گزاره های زبانی برابر است.

2. تعبیر آیر

زبان، حقیقت و منطق اثر آیر، به لحاظ تاریخی و به سبب برخورد مستقیم آن با فیلسوفان انگلیسی و تأثیر مستمر بر آنها، اهمیت بیشتری از آموزه های درونی آن داشت، حتی دیدگاه های او درباره تحلیل چنین اهمیتی نداشت. بسیاری از نظریات آیر درباره تحلیل، به طور مستقیم، از اعضای حلقه وین، به ویژه کارناپ، گرفته شده بود. آیر در این کتاب، فلسفه را با تحلیل و تحلیل را با تعریفِ ضمنی ای که راسل آن را در نظریه توصیفاتش گسترش داده بود و خود آیر آن را به عنوان صورتهای صرفیِ فلسفه گرفته بود، برابر می دانست.

فلسفه از نظر آیر، فعالیتی است که در رقابت با علوم، هیچ ادّعایی واقعی ندارد.

______________________________

1. Pseudo Object-Sentences.

و در تدوین برخی تعاریف از نمادهای کاربردی، با نشان دادن اینکه چگونه می توان گزاره هایی را که نمادهای کاربردی به طور معناداری در آن قرار گرفته است، به گزاره هایی معادل برگرداند به گونه ای که نه خود، معرِّف آن باشد و نه هیچ یک از مترادفهای آن، خود را از بین ببرد.(1) همه هدف این تعاریف ضمنی، فراهم ساختن فهم ساختار منطقی برخی گزاره ها به منظور فهم زبان و روشن ساختن منابع منطقی اشتباهات بسیارِ فلسفه سنّتی، از طریق این فهم است. آیر نتیجه گیری کرد که «توضیح فلسفیِ کامل درباره هر زبانی» دو چیز است:

1. برشمردن انواع گزاره هایی که در آن زبان بامعناست؛

2. نشان دادن نسبتهای هم ارزشی که میان انواع مختلف گزاره ها وجود دارد.(2)

کارناپ و آیر در کار اخیرشان، دیدگاه های خود را درباره تحلیل ردّ کردند. کارناپ در سال 1935 م. در حقیقت و تأیید(3) پذیرفت که تحلیل ممکن است هم مسائل معناشناسی و هم مسائل نحوی را دربرگیرد؛ همچنین آیر در مقدمه خود(4) بر ویراست دوم زبان، حقیقت و منطق پذیرفت که تحلیل، به ویژه برخی از تحلیلهای مور، بیشتر تعریف ضمنی و در برخی موارد، چیزی غیر از تعریف ضمنی است. با این حال، هر دو، فلسفه را با تحلیل و تحلیل را با مسائل مربوط به زبان، یکی دانستند، چنان که پوزیتیویستهای منطقی به طور کلی، آنها را یکی می دانستند؛ از نظر آنان، تحلیل صرفا زبانی است و ممکن نیست هیچ ارتباط معقولی با تعاریف مفهومی یا وجودی داشته باشد.

ردّ تحلیل

تحلیل فلسفی معاصر با راسل آغاز و با پوزیتیویسم منطقی به پایان رسید. اگرچه تحلیل در برخی از شکلهای متعدد معاصرش (تعاریف واقعی، مفهومی یا ضمنی؛

______________________________

1. c.f. Ayer, Language, Truth and Logic, p.68.

2. Ibid., p.71.

3. Truth and Confirmation : این کتاب با ویرایش اچ. فایگل و و. سلرزا با عنوان خواندنی هایی در تحلیل فلسفی )Readings in Philosophical Analysis( تجدید چاپ شده است.

4. c.f. Russell, Introduction to Mathematical Philosophy.

فروکاهش یا برگردان مرکبها به ساده تر یا عناصر نهایی گفتار؛ نحو منطقی) تا کنون ادامه یافته است، به نظر می رسد که نفوذش را بر فلسفه های بزرگ معاصر، از دست داده است.

سه تن از تحلیل گرایان بزرگ، ویزدم، رایل و به ویژه ویتگنشتاین، تحلیل را ردّ یا برای آن به عنوان روش مناسب فلسفه، جایگزین پیدا کردند. برخی از نویسندگان که به حفظ واژه «تحلیل» مشتاق اند، کارهای اخیر این سه فیلسوف را همانند کارهای دیگران همچون آستین و استراوسون به عنوان «تحلیل زبانی» یا «تحلیل زبان معمولی» توصیف می کنند. ولی چنین تعمیمی برای این لفظ، گمراه کننده است؛ زیرا بخش مهم کار این فیلسوفان، ردّ آشکار تحلیل در همه شکلهای معاصرش بود و دل مشغولیشان از تعریف، فروکاهش یا برگردان آن به توصیف و از تحلیل به توضیح، تغییر یافته بود.

حال می توانیم پرسشی را که با آن آغاز کردیم، پاسخ دهیم: «تحلیل فلسفی معاصر در برابر چه چیزی قرار دارد؟» تحلیل فلسفی در تقابل با شهودگرایی برادلی (و بعدا با شهودگرایی برگسون) آغاز شد و در تقابل با مفهوم فلسفه به عنوان توضیح مفاهیم مشکل و اساسی به پایان رسید. آنگاه که ویتگنشتاین (حتی در همان دهه 1930) یادآوری کرد که «از معنا نپرسید، بلکه از کاربرد بپرسید»، سقوط تحلیل را که با همه این احوال، اساسا جست وجو درباره معنا بود، به عنوان لحظه تأثیرگذار در تاریخ فلسفه معاصر، کلید زد.

تحلیل به عنوان تعریف واقعی آن (کشف اجزای سازنده مرکبهای غیر زبانی) اوّلین بار به وسیله خود ویتگنشتاین در رساله مطرح شد. ادّعای او مبنی بر اینکه فلسفه، یک فعالیت است نه مجموعه قضایای مربوط به جهان، ردّ کشف هستی شناسانه را به عنوان تحقیق فلسفی مجاز، دربرداشت. طبق جستارهای فلسفی(1) ویتگنشتاین، راسل، مور و حتی «نویسنده رساله»(2) وقتی که با تحلیل

______________________________

1. c.f. Posthumous publishing of Wittgenstein''''s, Philosophical Investigations, Oxford, Blackwell, 1953.

2. دوره اوّل نظام فلسفی ویتگنشتاین.

هستی شناسانه سروکار دارند، در واقع، به توصیف کاربرد برخی مفاهیم بنیادین می پردازند، ولی به سبب برخی پیش پندارهای غلط درباره این مفاهیم، آنها را غلط توصیف می کنند. در جستارهای فلسفی همه گفتارهای هستی شناسانه به توضیح نامناسب نحو منطقی مفاهیم بنیادین، برگردانده شده است.

این دیدگاه که تحلیل، تعریف ضمنی یا تجزیه نمادهای ناقص است، همانند دیدگاه مربوط به نظریه توصیفات راسل به عنوان صورتهای صرفی فلسفه، ردّ شده است. «مفهوم اسم خاص» از نظر منطق و نظریه وجودی معنا، اساس نظریه راسل است. ادّعای راسل مبنی بر اینکه «پادشاه کنونی فرانسه» بدین دلیل که نام چیزی نیست، یک نماد ناقص است و بنابراین، به خودی خود معنایی ندارد، ابطال شده است؛ زیرا این ادّعا، معنا یا تحلیل را با کاربرد عبارتهای توصیفی درآمیخته است. استراوسون در کتاب درباره ارجاع دادن(1) بر مخالفت جدّی خود با نظریه توصیفات راسل که پیشتر ویزدم آن را مطرح کرده بود، تأکید ورزید. در واقع، مقاله ای که به اندازه مقاله استراوسون، تفاوتهای بنیادین میان تحلیل فلسفی و توضیح فلسفی عبارات یا مفاهیم را روشن کرده باشد، وجود ندارد.

تردیدهای مربوط به تحلیل به عنوان فروکاهش یا برگردان نیز شکلهای متعددی گرفته است. مبنای تردیدهای مربوط به فروکاهش، کم بودنِ تحلیلهای فروکاهشی موفق است. جان ویزدم و بعدها استبینگ در تأثیر مور(2) پرسشهایی مهم را در مورد امکان فروکاهش گزاره های مربوط به اشیای فیزیکی به گزاره های مربوط به داده های حسّی، مطرح کردند.

تردیدهای مربوط به تحلیل به عنوان برگردان، بر این پرسش استوار است که آیا شکلهایی از واقعیت وجود دارد که به عنوان الگوهای برابر با واقع، بر ضد شکلهای

______________________________

1. B. Russell, Mr. Strawson on Referring, My Philosophical Development and P.F. Strawson, On Referring, Mind, Vol.LI×, No.235 and On Referring, Mind, 59, p.320-344. Repr. in Anthony, Flew (ed.), Essays in Conceptual Analysis, London, Macmillan, 1960, p.21-52, and in E.D. Klemke (ed.), Essays on Bertrand Russell, Urbana, University of Illinois Press, 1970, p.147-172.

2. Stebbing, Moor''''s influence, 1942.

دستور زبانی قضایا به کار رود یا نه؟ آنگاه که ویتگنشتاین در جستارهای فلسفی کل مفهوم شکلهای واقعی امور واقع و زبان را خطایی دانست که با تصوّر نادرست بنیادین از خود زبان، بر زبان و فکر تحمیل شده است، این تردیدها را به غایت رساند.

بالاخره، تردیدهای مربوط به تحلیل به عنوان نحو منطقی زبان علم، در دیدگاه مربوط به زبان، به عنوان محاسبه دقیق، همراه با نظریه معنایی ضمنی آن درباره معنا و آموزه های صریح مبنی بر انحصار کاربردهای مجاز زبان در بیان امور واقع و معادلهای منطقی آن، اغلب به شکل تردید مطرح شده است. ولی دست کم از نظر تاریخی، محور ردّ تحلیل، ابطال کل نظریه مربوط به زبان است که نهفته در تحلیل یا منسوب بدان می باشد. ویتگنشتاین پس از رساله و همچنین دیگران به تشکیک درباره همه اصول بنیادین این نظریه پرداختند. اینکه زبان، اساسا تصوّر جهان یا ساختار هم شکل جهان باشد که معنای آن، اشیایی است که با عناصر بنیادین زبان، نام گذاری شده و تنها کاربردش، بیان امور واقع باشد، مورد انکار این دیدگاه است. در جستارهای فلسفی، این انکار، کلّی و کامل است. در واقع کلّ این نظریه به عنوان خطایی که به وسیله افسون خود زبان، بر زبان تحمیل شده است، دیده می شود و مورد داوری قرار می گیرد.

اگر در مورد چیستی نقشهای واقعی زبان به طور کامل تحقیق کنیم و کارهای مختلف زبان و چگونگی آن را به خود یادآور شویم، خواهیم فهمید که نقش زبان صرفا همچون تصویر، آیینه یا ساختار هم شکل معادل با واقع نیست، بلکه همچون جعبه ابزار بزرگی با ابزارهای متنوّع است که به لحاظ عملی، هیچ یک از آنها هرگز به آن چیزهایی که در جهان ممکن است بدان نسبت داده شود، شباهتی ندارد. همچنین می فهمیم که الفاظ و گزاره ها خودبه خود (مستقل از کاربردشان) به چیزی بازگشت ندارد یا نام چیزی نیست، بلکه در متن است که برخی برای نام گذاری، برخی برای طبقه بندی و برخی دیگر برای تعیین چیزی به کار می رود و گزاره ها به گونه های مختلفی برای ارجاع، توصیف، تحریک و... به کار رفته است. همچنین می فهمیم که معانی باید دوباره تفسیر گردد و دیگر نمی توان معانی را به عنوان رابطه بین الفاظ و

اشیا تصوّر کرد، بلکه باید به عنوان قواعد، قوانین، قراردادها و عاداتی تعبیر کرد که کاربردهای واقعی تعابیر را هدایت می کند و آنها را نشانگر می سازد.

بدون هیچ تصوّری از یک زبان ایده آل، نیاز به تحلیل از میان می رود. یکی از وظایف فیلسوفان به جای جمع آوری یادداشتهای مربوط به نقشهای برخی از تعابیر، توصیف کارهای متفاوت انجام یافته توسط این تعابیر و شرایط آن است و هدف فلسفه نیز توضیح دستور زبان منطقی تعابیر معیّن است.

گرچه برخی از متأخران، مانند رایل، آستین و استراوسون با ویتگنشتاین در این نکته که این یادداشتها باید تنها برای یک هدف، آن هم رهایی از سردرگمی یا گرفتگی ذهنی جمع آوری شود، موافق نیستند، امّا با وی (و ویزدم) در این نکته هم عقیده اند که یک وجه اساسی فعالیت فلسفی مناسب، این است که در شرایطی نیاز به تحلیل همراه با خطایی که سبب آن می شود، از میان می رود، مثلاً اگر به جای تجزیه کارکردهای واقعی زبان به نوعی از طرحهای غیر کاربردی یک زبان ایده آل، آن را به طور کامل توصیف کنیم.

پایان فلسفه تحلیلی

دقیقا هنگامی که فلسفه تحلیلی در اوایل دوران پس از جنگ، در حال رسیدن به خودآگاهی بود، دو تصوّر در مورد روشهای سنّتی تحلیل منطقی و معرفت شناختی وجود داشت که به وسیله کواین، مورد تردید قرار گرفت:

1. تصوّر اینکه بین منطق و دیگر روشهایی که ما را قادر می سازد تحلیل منطقی یک گزاره را بدون ارجاع به روشهای دیگر، اجرا کنیم، تفاوت روشنی (تفاوت تحلیلی ترکیبی) وجود دارد.

2. تصوّر اینکه یک مجموعه از دلایل از مشاهده گرفته تا ادّعاهای بسیار مخاطره آمیز درباره جهان وجود دارد که ما را قادر می سازد تا تحلیلی معرفت شناختی درباره جهان، در قالب آن مجموعه دلایل، تدوین کنیم.(1)

______________________________

1. c.f. W.V. Quine, On What There Is; From a Logical Point of View, 1963.

کواین در هر دو مورد، استدلال می کند که در واقع، ما فقط شبکه ای پیچیده از روابط به هم وابسته را می یابیم که چشم انداز تأسیس تحلیل منطقی یا معرفت شناختی قطعی را به تدریج تضعیف می کند. بعلاوه، او بعدها(1) استدلال کرد که فهم ما از همدیگر خصوصا از گفته های همدیگر، به طور کلّی با مشاهدات ما از همدیگر تعیّن نمی یابد، در نتیجه، معنای بیشتر گفته های ما باید ذاتا نامتعیّن باشد، به سبب اینکه چیزی بیش از معنای آنها که برای یک مشاهده گر عاقل قابل دسترسی است، وجود ندارد.(2)

به رغم این واقعیت که کواین در نوشته هایش، شیوه های رایج تحلیل منطقی را به کار می برد، برخی بر این باورند که این نتایج، پایان فلسفه تحلیلی را نشان می دهد،(3) ولی کسی که درباره این موضوع می اندیشد باید به یاد داشته باشد که پیش از این، در سال 1945 م. بیشتر فیلسوفان تحلیلی، هرگونه تعهدی به معانی بسیط و یقینهای بنیادین را ترک کرده بودند؛ همچنین باید به یاد داشته باشد که فرض پوزیتیویست که فلسفه می تواند تنها فلسفه تحلیلی باشد، بلافاصله ردّ شده بود. در عوض، رفتار فیلسوفان تحلیلی تنها بر این فرض قرار گرفت که روشهای تحلیلی می تواند روابط مفهومی و معرفت شناختی را به گونه ای توضیح دهد که در حل یا رفع مشکلات فلسفی سهیم باشد. حال آیا گفته های کواین نشان می دهد که این فرض بی اساس است یا نه؟

مسئله عدم تعیّن کواین دلالت بر این دارد که نتایج پژوهشهای تحلیلی، تنها می تواند به یکی از نظامهای جایگزین بی شمار «فرضیه تحلیلی» که در میان آنها چیزی برای انتخاب وجود ندارد، مربوط باشد؛(4) بنابراین، آن معنای ذاتی اندک نیز می تواند از آنها جدا گردد. ولی دلایل کواین بر مسئله عدم تعیّن، مشکل آفرین

______________________________

1. c.f. Quine, 1960.

2. c.f. Analyticity; Radical Translation And Radical Interpretation.

3. c.f. Richard Rorty, Philosophy and the Mirror of Nature (ed.), 1967, The Linguistic Turn, Chicago; University of Chicago Press.

4. c.f. Quine, 1960, p.68.

است؛ زیرا او فقط یک توصیف رفتارگرای محدود را درباره دلیل مجاز می داند که برای تعیین پرسشهای مربوط به معنای گفتارها، قابل قبول است.

کسی که می خواهد از این محدودیت، پرسش کند تنها باید به انتقادهای خود درباره دیدگاه های بنیادگرا در مورد مسائل مربوط به دلیل استناد کند که دالّ بر عدم جواز چنین محدودیتی در مورد دلیلِ قابلِ پذیرش است. دلیل پیشتر کواین (تباین) به ساختار کل نگرانه زبان و باورهای ما اشاره دارد که تعداد کمی از فیلسوفان تحلیلی به استثنای افرادی مانند دومت، می خواهند این دلیل را مورد مناقشه قرار دهند. آنان استدلال خواهند کرد که عدم تعیّن از کل نگری به دست نمی آید، برعکس، سخن از کل نگری، نظامی از روابط دستوری را دربردارد که خودش موضوعی مجاز برای پژوهش تحلیلی است.

باید اذعان کرد که اگر هیچ تفاوت تحلیلی ترکیبی مطلق وجود ندارد، نفس اهمّیت این پژوهشها باید در پرتو دل مشغولیهای نظری گسترده تر که بر انتخاب منطق و معرفت شناختی کسی تأثیرگذار است، مورد پرسش قرار گیرد. ولی این امر، در حالی که از پایان فلسفه تحلیلی بسیار فاصله دارد، فقط فرض ضدِ پوزیتیویست را تکرار می کند که فلسفه، تنها تحلیل نیست. بنابراین، فلسفه تحلیلی می تواند با پرداختن مجدد به رأی پوزیتیویستِ پیشین درباره محسّنات تحلیل فلسفی به عنوان جزء سازنده پژوهش فلسفی، با تعهد اساسی به بیان روشن روابط دستوریِ متضمن استنتاج و توجیه که مفاهیم، باورها و قضایا را به هم مربوط می سازد، بر عمر پیام آوران معاصر سرنوشت بیفزاید.

اما کسی که باید تنها از نوشته های فلسفی معاصر که نسبت به پذیرش ارزش فلسفه تحلیلی تعهد ندارد، سرمشق بگیرد، به نظر می رسد که این، تعهدی بسیار اندک است که به عنوان نوعی از فلسفه، ارزش توصیف جدّی را داشته باشد. ولی این سخن، بدین معنا نیست که روشهای تحلیل فلسفی در همه حوزه های فلسفی به یک اندازه ارزشمند است. کسانی مانند برنارد ویلیام معتقدند شایستگیهای ویژه تحلیل فلسفی در اخلاق و علم الجمال ممکن است واقعا رفتار مناسب پژوهش فلسفی را که می خواهد صادق یا

خلاّق باشد، مسدود سازد.(1)

با این حال، استحکام فلسفه تحلیلی به بهترین وجه، در گسترش قابل توجه در پذیرش و کاربرد روشهای آن که در خلال نیم قرن اخیر رخ داده است، دیده می شود. این گسترش هم به لحاظ جغرافیایی بوده است و هم به لحاظ سامان مندی آن در کشورهای غیر انگلیسی زبان. در اروپا و جاهای دیگر (جنوب آمریکا) انفجاری در علاقه به فلسفه تحلیلی رخ داده است که به گفتمانهای جدید بین فیلسوفانی که از گذشته در سنّتهای خود تنها مانده اند، منجر شده است.

هم زمان، مفاهیم و روشهای فلسفه تحلیل برای پیشرفت بحثها در حوزه های فلسفی که قبلاً به نظر می رسید از دل مشغولیهای تحلیلی دور افتاده بودند، مانند مطالعه فلسفه کهن(2) و مارکسیسم(3) به کار می رود. فلسفه تحلیلی با ریشه دواندن بر گرد زمین و سرتاسر فرهنگستانها نشان داده است که هنوز خیلی زود است که آگهی درگذشت آن نوشته شود.(4)

______________________________

1. c.f. B. Williams, The Problems of Philosophy, London, 1899 and New York, Henry Holt and Company, 1912.

2. c.f. G.E.L. Owen, Logic, Science and Dialectic, Cornell University Press, 1980; Vlasto. G.

3. c.f. L. Jonathan, Cohen, The Dialogue of Reason: An Analysis of Analytical Philosophy, 1986, Oxford, Oxford University Press, Chs.1-2.

4. c.f. Oliver, Amy, A. Analytic Ethics; Analytical philosophy in latin America.

کليه حقوق برای پرتال علوم انسانی محفوظ است