جستجو در   
امکانات

مطالعات بین الملل: تحول مفهوم دولت در نظریه های روابط بین الملل
پدیدآورنده : رضایی اسکندری، داود
بازدید : 1184
تاریخ درج : 1386/12/14
منبع :

 
دانشنامه پرتال علوم انسانی و اسلامی :: فلسفه و کلام :: نظریه :: مطالعات بین الملل: تحول مفهوم دولت در نظریه های روابط بین الملل

مطالعات بین الملل: تحول مفهوم دولت در نظریه های روابط بین الملل


چکیده

نظریه روابط بین الملل برای بررسی تعامل دولت ها و تبیین و پیش بینی رفتار آنها است.شاید به همین دلیل است که برخی، نظریه روابط بین الملل را نظریه روابط بین دولت ها نیز گفته اند.آنچه در روابط بین الملل مورد بحث قرار می گیرد، طیف گسترده ای از موضاعات مختلف از جمله سیاست خارجی دولت ها در درون نظام بین الملل، سازمان های بین المللی، سازمان های غیردولتی و شرکت های چندملیتی، گسترش سلاح های هسته ای، مسائل زیست محیطی، ناسیونالیسم، اقتصاد سیاسی بین الملل و مسائل مربوط به توسعه اقتصادی و حقوق بشر است که تمامی آنها به نوعی با دولت ارتباط پیدا می کنند.

دولت اگرنه تنها بازیگر ولی به عنوان یکی از مهم ترین مفاهیم روابط بین الملل، نقش و جایگاه بسیار مهمی در نظریه های این رشته داشته و تغییر و تحولات قابل توجهی را پشت سرگذارده است.تمامی نظریه های روابط بین الملل نیز به این موضوع پرداخته و هریک دیدگاه خاص خود را نسبت به ماهیت، حوزه، دامنه فعالیت و قدرت دولت ارائه می کنند.

این مقاله با عنایت به مفروضات بنیادین هریک از نظریه های روابط بین الملل، مفهوم دولت و تحول آن در نظریه های مختلف این رشته را مورد بررسی قرار می دهد. کلید واژه ها:دولت، نظریه روابط بین الملل، واقع گرایی، نوواقع گرایی، لیبرالیسم، مارکسیسم، سازه انگاری؛فمینیسم، پساتجددگرایی

مقدمه

روابط بین الملل، به عنوان رشته ای جداگانه در علوم اجتماعی، به طور خاص پس از جنگ جهانی اول و تحت تأثیر اندیشه های ایده الیستی برای جلوگیری از وقوع مجدد چنین رخدادهایی به وجود آمد و تنها پس از جنگ جهانی دوم بود که مقبولیت عام یافت.البته موضوعاتی که در این رشته مطرح هستند همچون دولت، جنگ و صلح، همیشه از جمله مسائل مهم و مورد توجه اندیشمندان سیاسی بوده اند؛ولی بیشتر در قالب های کلی تری همچون فلسفه و علوم سیاسی مورد بحث قرار می گرفتند.

موضوع اصلی رشته روابط بین الملل، جنگ و صلح و یا به عبارتی دیگر بررسی علل جنگ و شرایط تحقق صلح است.علل جنگ در سطوح مختلفی مورد بررسی قرار گرفته است. برخی طبع خشونت طلب بشر و یا حتی وجود نوعی ژن خاص در برخی افراد را علل جنگ دانسته اند.برخی دیگر نیز آن را در سطح گروه ها و جوامع جستجو می کنند.گروه دیگری از نظریه پردازان نیز فراتر از این رفته و ماهیت نظام بین الملل را علت وقوع جنگ ها می دانند.به عنوان مثال کنت والتز در کتاب خود تحت عنوان«فرد، جامعه و دولت» 1 علل جنگ را در این سه سطح مورد بررسی قرار می دهد.

به طور مشروح تر، آنچه در روابط بین الملل مورد بحث قرار می گیرد؛طیف گسترده ای از موضوعات مختلف از جمله سیاسی خارجی دولت ها در نظام بین الملل، سازمان های بین المللی، مختلف از جمله سیاست خارجی دولت ها در نظام بین الملل، سازمان های بین المللی، سازمان های غیر دولتی و شرکت های چند ملیتی، گسترش سلاح های هسته ای، ناسیونالیسم، اقتصاد سیاسی بین الملل و مسائل مربوط به توسعه اقتصادی، کمک های خارجی و حقوق بشر است.

همانطور که در فهرست مختصر موضوعات مطروحه در عرصه روابط بین الملل مشاهده می شود، تمامی آنها به نوعی با دولت ارتباط می یابند.اصولا روابط بین الملل برای بررسی تعامل دولت ها و تبیین و پیش بینی رفتار آنها شکل گرفته است.شاید به همین دلیل است که برخی نظریه روابط بین الملل را به نظریه روابط بین دولت ها تعبیر کرده اند.

دولت به عنوان یکی از مهم ترین مفاهیم روابط بین الملل، تغییر و تحولات مهمی را به خود دیده و هریک از نظریه ها نیز نگاه خاص خود را از نظر ماهیت، حوزه، دامنه فعالیت و قدرت

آن ارایه می کنند.لازم به ذکر است که آنچه در اینجا تحت عنوان دولت در نظریه های روابط بین الملل مورد بررسی قرار می گیرد، دولت به شکل جدید آن است که از آن به عنوان«دولت ملی»یاد می شود.دولت ملی، در حقیقت محصول عهدنامه صلح و ستفالی(1648)است و همراه با شکل گیری مفهوم جدید حاکمیت بین سده های پانزدهم و شانزدهم در اروپای غربی توسعه یافت.

در دنیای کنونی، دولت ها همچنان به عنوان مهم ترین بازیگران عرصه بین المللی محسوب می شوند.این نهاد، نقش و جایگاه بسیار مهمی در تمامی موضوعات مورد بحث در این رشته داشته و تمامی نظریه های روابط بین الملل نیز به نوعی، به این موضوع می پردازند.در این پژوهش، برآنیم تا هرچند به طور مختصر نگاه هریک از نظریه های روابط بین الملل نسبت به دولت را مورد بررسی قرار دهیم.در ابتدا و قبل از پرداختن به بحث دولت و جایگاه آن در نظریه های روابط بین الملل دسته بندی های مختلفی را که از این نظریه ها به عمل آمده، مورد بررسی قرار خواهیم داد.

الف.دسته بندی نظریه های روابط بین الملل

دسته بندی های مختلفی از نظریه های روابط بین الملل صورت گرفته است.بسیاری، نظریه های روابط بین الملل را در سه قالب اصلی واقع گرایی، لیبرالیسم و مارکسیسم یا رادیکالیسم مورد بررسی قرار می دهند. 2 «رابرت کیوهین»نظریه های روابط بین الملل را به دو دسته نظریه های خردگرا و انتقادی تقسیم می کند.منظور از نظریه های خردگرا همان نظریه های جریان اصلی روابط بین الملل یعنی واقع گرایی، لیبرالیسم و مارکسیسم است.نظریه های انتقادی نیز طیف وسیعی از نظریه های جدید را دربرمی گیرد که شامل نظریه انتقادی به معنی خاص کلمه(مکتب فرانکفورت)، پست مدرنیسم، فمینسم و سازه انگاری است.

رابرت کاکس، این نظریه ها را به دو دسته نظریه های حل المسائلی، همان نظریه های واقع گرایی و لیبرالیسم است.این نظریه ها با مفروض گرفتن وضع موجود، برای حل مشکلات آن به ارائه راه حل می پردازند.در

مقابل، نظریه های انتقادی، وضع موجود نگرفته و چگونگی شکل گیری و امکان تغییر در آن را مورد سؤال قرار می دهند.

استیو اسمیت نیز همچون تعدادی دیگر از اندیشمندان این رشته، نظریه ها را در دو طیف کلی اثبات گرا(پوزیتیویست)بررسی کرده و نظریه های جریان اصلی را تبیین و جزء دسته اول و نظریه های انتقادی را در دسته دوم قرار می دهد. 3 از نظر وی، نظریه های پوزیتیوست روابط بین الملل برمبنای چهار مفروض اصلی اثبات گرایی قرار می گیرند که عبارتند از:اعتقاد به وحدت علوم و استفاده از روش شناسی و اپیستمولوژی مشابه؛تمایز بین ارزش ها و واقعیات؛وجود قواعد(قابل شناخت)در علوم اجتماعی همچون علوم طبیعی؛و اثبات یا ابطال تجربی به عنوان نشانه تحقیق واقعی.

کنت والتز نیز در اثر مهم خود تحت عنوان«نظریه سیاست بین الملل»از منظری دیگر نظریه ها را به دو دسته تقلیل گرا و سیستمی تقسیم می نماید.از نظر وی، آنچه نظریه ها را به این دو دسته تقسیم می کند، نه آن چیزی است که به آن پرداخته می شود بلکه چگونگی کنار هم گذاشتن مطالب است.نظریه های تقلیل گرا، وقایع بین المللی را از طریق ترکیبی از عوامل در سطح ملی و یا فروملی توضیح می دهند؛ولی نظریه های سیستمی؛علت را در سطح کلان و نظام بین الملل جستجو می کنند.به عبارتی دیگر، مسأله این است که اولویت با سطح بین الملل است یا با در نظر گرفتن واحدها و سطح دولت. 4

البته لازم به ذکر است که آنچه نظریه های مختلف را از یکدیگر تفکیک می کند، مفروضات بنیادین هریک از آنها است که برای پیش بینی و تحلیل مسائل به آن تکیه می کنند.این بدین معنی نیست که نظریه های مختلف نمی توانند تحلیل و پیش بینی مشابهی داشته باشند و این پیش بینی ها ضرورتا نبایستی متفاوت از یکدیگر باشد؛بلکه نظریه های مختلف، هریک با توسل به استدلال های خود و مفروضاتی که در نظر گرفته اند، ممکن است یک رویداد خاص را به طور مشابهی پیش بینی نمایند.

در این مقاله ضمن بررسی کلی نظریه های روابط بین الملل در دو بخش کلی، نظریه های جریان اصلی شامل واقع گرایی، لیبرالیسم و مارکسیسم و نظریه های انتقادی شامل نظریه انتقادی به معنی خاص کلمه(مکتب فرانکفورت)، پساتجددگرایی(پست مدرنیسم)، فمینیسم

و سازه انگاری را مطرح می کنیم و دیدگاه آنها را در مورد دولت و جایگاه آن در این نظریه ها مورد بررسی قرار می دهیم.

ب.نظریه های جریان اصلی

جریان اصلی نظریه پردازی در روابط بین الملل را سه نظریه اصلی کرده است که هر یک به چندین شاخه فرعی تقسیم شده اند.این سه نظریه عبارتند از:واقع گرایی، لیبرالیسم و مارکسیسم.در این بخش، دیدگاه های هریک از این سه نظریه و زیرمجموعه های آنان را به طور کلی و نگاه آنها به دولت را به طور خاص مورد بررسی قرار می دهیم.

1.واقع گرایی

واقع گرایی از نظریه های اصلی در علوم اجتماعی است تحت عناوین مختلف در تمامی این رشته ها مطرح می شود.در علوم سیاسی و روابط بین الملل نیز از آن به عنوان واقع گرایی سیاسی نام برده اند.واقع گرایی به طور کلی غنی ترین و قدیمی ترین مکتب فکری در عرصه روابط بین الملل است که قدمت آن را حتی تا قبل از میلاد مسیح و تا زمان توسیدید نیزذکر کرده اند.البته شاید بهتر باشد به جای آنکه واقع گرایی را نظریه ای علمی تلقی کنیم، آن را به عنوان دیدگاهی فلسفی و مجموعه ای از مفروضات در نظر بگیریم.واقع گرایی سیاسی به عنوان نگرشی نسبت به طبع بشر در نظر گرفته می شود که برخلاف آرمانگرایی، نسبت به سرشت انسان دارد و جنگ، خشونت و قدرت طلبی را ذاتی بشر می داند.این برداشت اولیه از انسان و سرشت وی در دیگر جنبه های نظریه مذکور به انحای مختلف بازتاب یافته است.

مورگنتا به عنوان یکی از اندیشمندان اصلی واقع گرایی کلاسیک، شش اصل را در این زمینه مطرح می کند که عبارتند از:

یک.وجود قواعد عینی در سیاست که ثابت بوده و ریشه در طبع بشر دارند. دو.منافع مفهوم کلیدی برای درک سیاست بین الملل است که براساس قدرت تعریف می شود. سه.مفهوم منافع، ثابت است ولی شکل و ماهیت قدرت دولت ها در طول زمان تغییر می کند.

چهار.رفتار دولت ها متأثر از اصول اخلاقی عام نیست.اگرچه ممکن است این رفتار اثرات اخلاقی داشته باشند.

پنج.مجموعه ای از قواعد اخلاقی عام مورد قبول وجود ندارد. شش.به لحاظ نظری، حوزه سیاسی از دیگر حوزه ها جداست. 6 می توان گفت که در عرصه روابط بین الملل، واقع گرایی سیاسی حتی از زمان توسیدید، سه مفروض اصلی داشته است:

اول آنکه؛دولت ها(یا دولت شهرها)واحد اصلی کیش و تعامل اند. دوم آنکه؛دولت ها در پی کسب قدرت چه به عنوان هدف و یا به عنوان ابزاری برای کسب اهداف دیگر می باشند.

سوم آنکه؛دولت ها به طور عقلانی رفتار می کنند و فقط در پی منافع خود هستند.بنابراین به طور عقلانی نیز برای دیگران قابل درک می باشند. مسائل بین المللی برمبنای مفروضات فوق بدین گونه تحلیل می شوند که دولت ها به عنوان بازیگرانی انفرادی و یا از طریق ائتلاف باهم می توانند تهدیداتی را ایجاد نمایند.کنش و واکنش دولت ها بدین گونه تحلیل می شود که آنها صرفا برمبنای سیاست های اعلامی خود و یا براساس ملاحظات اخلاقی رفتار نمی کنند، بلکه در پی کسب، افزایش و حفظ قدرت خویش هستند. 7

واقع گرایی که به عنوان مکتب سیاست قدرت شناخته می شود، بر دولت به عنوان مرکز ثقل قدرت تأکید می کند.این قدرت سرچشمه گرفته و به پایین می آید؛یا به قول مورگنتا، در سیاست بین الملل که به صورت مبارزه برای قدرت تعریف می شود؛دولت ها به مثابه واحد اصلی تحلیل محسوب می شوند که صرف نظر از ویژگی های متفاوتی که ممکن است داشته باشند، همگی در پی به حد اکثر رساندن قدرت خود می باشند. 8 واقع گرایی سیاست را مبازره ای برای قدرت می بیند.برمبنای این نظریه نظام بین الملل آنارشیک است.یعنی برخلاف وضعیت داخلی، دارای سازمان مرکزی رهبری کننده که قانون وضع کند و خاطیان را مجازات نماید، نیست.بنابراین هر دولت برای کسب قدرت و موازنه قوا باید در پی کسب و افزایش قدرت خویش باشد.قدرتی که برمبنای توانایی های هر دولت(نظامی و اقتصادی)و رابطه

با دیگران تعیین می شود.واقع گرایی در همین راستا به عناصر عینی و فیزیکی قدرت نظامی تأکید می کند. 9 از نظر واقع گرایان، هدف اولیه هر دولت تضمین امنیت خود است.

نگاه واقع گرایی به دولت همچون توپ بیلیارد است که جز برای برخورد، به هم نزدیک نمی شوند.صرف نظر از نوع رژیم و هیأت حاکمه در داخل، می توان رفتارهای مشابه و قابل پیش بینی ای از دولت ها بدبین بوده و معتقد است محاسبه دولت ها از همکاری، برمبنای سود نسبی است.یعنی اگر برداشت و احساس دولت ها از همکاری با دیگر دول این باشد که صرف نظر از سودی که خود می برند، دیگران از قبل این همکاری سود بیشتری می برند؛همکاری نخواهند کرد تا در آینده، موازنه قوا به ضرر آنها به هم نخورد.

واقع گرایی در واقع تصویری«دولت محور»از جهان به دست می دهد و دولت را محور اصلی در روابط بین الملل می داند.این نظریه، وجود دولت را مفروض می گیرد و از امکان تحول دولت به ویژه در عرصه بین الملل بحثی به میان نمی آورد.بنابراین، دولت عالی ترین شکل سازماندهی سیاسی است و چیزی فراتر از آن متصور نیست.

واقع گرایان کلاسیک از جنبه های مختلف به ویژه از سوی رفتارگرایان مورد انتقاد قرار گرفتند.ارائه مفروضات غیرقابل آزمایش در مورد طبع بشر؛عدم امکان تفکیک عین و ذهن برخلاف نظر آنها؛بی توجهی به تفاوت های درونی دولت ها و یکسان فرض نمودن همه آنها؛ عدم توجه به بازیگرانی فراملی و عدم امکان تحلیلی فراتر از سطح ملی؛بدبینی به حقوق بین الملل و شیئیت بخشی به دولت از جمله این انتقادات می باشند.واقع گرایی از این نظر که بیشتر متوجه ثبات است، امکان تغییر را در نظر نمی گیرد و بنابراین محافظه کارانه است.

به دنبال طرح انتقادات مختلف از واقع گرایی کلاسیک از سوی رفتارگرایان در دهه های 50 و 60 و زیر سؤال بردن شیوه تحلیل آنها، شکل بندی جدیدی از واقع گرایی در دهه 70 تحت

عنوان«نوواقع گرایی یا نئورئالیسم»مطرح شد.به همین دلیل اهمیت این نظریه در روابط بین الملل آن را به طورجداگانه مورد بررسی قرار می دهیم.

2.نوواقع گرایی

همانطور که در سطور قبل نیز ذکر شد، به دنبال انتقادات وارد شده بر واقع گرایی کلاسیک، نظریه نوواقع گرایی به عنوان تلاشی برای تبیین علمی سیاست بین الملل ارایه گردید. نوواقع گرایی، تفاوت ها و شباهت هایی با واقع گرایی کلاسیک دارد.برای مثال در نوواقع گرایی، دولت همچنان بازیگر اصلی روابط بین الملل است.نوواقع گرایان، امنیت را جایگزین قدرت می کنند و بر سطح نظام بین الملل و ساختار آن تأکید می ورزند.از این نظر، ساختار نقش محدودکننده ای بر رفتار دولت ها دارد؛بدین معنی که اجازه انجام برخی رفتارها را به دولت ها نداده ودر مقابل، آنها را مجبور به انجام رفتارهای خاص می کند.والتز به عنوان مهم ترین نظریه پرداز نوواقع گرا، آن را در کتاب خود تحت عنوان«نظریه سیاست بین الملل»تئوریزه نموده است.والتز، ضمن رد نظریه های تقلیل گرا و نظریه هایی که علل حوادث را در سطح ملی و فروملی جستجو می کنند، بر نظریه سیستمی تأکید دارد.نظریه ای که علت را در سطح بین الملل جستجو می کند.

سؤال اصلی که والتز می خواهد به آن پاسخ دهد، این است که چرا دولت ها به رغم تفاوت ایدئولوژی های متعارض و نظام های سیاسی متفاوت، دارای رفتار سیاست خارجی مشابهی هستند؟وی معتقد است که این شباهت ناشی از تحمیل محدودیت های ساختاری بر دولت ها است.ساختاری که براساس توزیع توانایی های بین بازیگران که همان دولت ها هستند تعیین می شود.وی نقش و تأثیر مؤلفه های داخلی را بر سیاست خارجی رد می کند.

دولت ها، واحدهایی هستند که تعاملات آنها، ساختار نظام سیاسی بین الملل را شکل می دهد.تعریف ساختار از نظر والتز بر سه مبنا است:

دولت ها، واحدهایی هستند که تعاملات آنها، ساختار نظام سیاسی بین الملل را شکل می دهد.تعریف ساختار از نظر والتز بر سه مبنا است:

اول، اصل نظم دهنده که همان آنارشی است. دوم، مشخصات کارکردی واحدها که همه آنها از این نظر مشابه اند. سوم، توزیع توانایی ها بین واحدها که متفاوت است.

مهم ترین اصل در ساختار نظام بین الملل از نظر والتز، آنارشی است که نظم دهنده به نظام محسوب می شود.یعنی برخلاف نظام داخلی که در آن سلسله مراتب حکمفرماست، عده ای دستور می دهند و عده ای دیگر اطاعت می کنند.نظام سیاسی بین الملل برمبنای هماهنگی است و چنین سلسله مراتبی وجود ندارد.بنابراین غیرمتمرکز و آنارشیک است.آنارشی باعث می شود تا عرصه بین الملل به قلمرویی مبتنی بر اصل خودیاری تبدیل شود، یعنی دولت ها برای تأمین امنیت خود به دیگران چشم نمی دوزند.دیگران ممکن است به دولتی کمک کنند یا نکنند؛بنابراین هر دولت فقط باید به خود متکی باشد.

«کارکرددولت»مشابه و یکسان است.اینکه گفته می شود که دولت ها شبیه به هم هستند؛ بدین معنی است که هر دولت همچون دیگر دولت ها، واحد سیاسی مستقل و خودمختار بوده و یا به عبارت دیگر دارای«حاکمیت»است.البته دارا بودن حاکمیت بدین معنی نیست که هر دولت می تواند هر کاری بخواهد انجام دهد و محدود نیست یا تحت تأثیر دیگران قرار نمی گیرد؛بلکه بدین معنی است که دولت خود تصمیم می گیرد با مسائلی داخلی و خارجی خویش چگونه برخورد کند.از جمله اینکه از دیگران درخواست کمک بکند و از این طریق با دادن تعهداتی، آزادی خود را محدود کند.با این وجود، دولت ها از نظر توزیع توانایی ها متفاوتند.یعنی اندازه، ثروت، قدرت و شکل آنها باهم متفاوت است.اینها تفاوت هایی در بین واحدهایی مشابه است.به بیان دیگر، دولت ها از نظر وظایفی که برعهده دارند، شبیه یکدیگرند.تفاوت دولت ها در توانایی آنهاست و نه در کارکردشان.همه دولت ها، نهادهای خاص خود را برای وضع، اجرا و تفسیر قوانین، افزایش درآمد و دفاع از خویشتن دارند.این به معنی توانایی یکسان دولت ها در انجام وظایف و کارکرد خود نیست.

توزیع توانایی ها بین دولت های عضو سومین اصل را تشکیل می دهد.این اصل، در طول زمان بین دولت ها تغییر می کند و تغییر آن باعث تغییر نظام می شود.تغییر در ساختار، تغییر انتظارات در مورد چگونگی رفتار واحدها را به همراه می آورد و اینکه تعامل آنها به چه نتایجی منجر می شود.به عنوان مثال در پایان جنگ جهانی دوم، آنچه تغییر کرد، نحوه توزیع توانایی ها بود که منجر به شکل گیری نظامی جدید شد. 10

بنابراین نوواقع گرایان دولت ها را ساختار سیاسی سازمان یافته ومنظمی می دانند که واحدهای اصلی نظام بین الملل را تشکیل می دهند.

نوواقع گرایان نیز همچون سلف خود مورد انتقادات فراوانی قرار گرفته اند.از جمله بدین علت که جایی برای تغییر سیستمی توسط واحدهای تشکیل دهنده نظام در نظر نمی گیرند. برخی لیبرال ها نیز معتقدند که گسترش دول لیبرال و حل مسالمت آمیز اختلافات بین آنها چالشی برای نوواقع گرایی است که نقش دولت ها را در تغییر نظام دستکم می گیرد و فقط بر استفاده از زور در روابط تأکید می کند.«ریچارد روزکرانس»، معتقد است که گسترش وابستگی متقابل اقتصادی باعث جایگزینی دولت های تاجر به جای دولت های نظامی مورد تأکید نوواقع گرایی شده است.شیئیت بخشی به نظام بین الملل که دارای تاریخ خاص است، مفروض گرفتن این نظام و همچنین عدم ارایه حایگزین برای آن نیز از مصادیق نقد اپیستمولوژیک متفکرینی نظیر کاکس و اشلی بر نوواقع گرایی موردنظر والتز است.کاکس همچنین از این نظر که نوواقع گریی والتز به تغییر توجه نکرده و فقط تداوم ها را توضیح می دهد و اینکه روابط بین الملل را تا سطح مدیریت قدرت های بزرگ تقلیل می دهد، آن را مورد نقد قرار می دهد. 11 نوواقع گرایان، دولت را از نشر عینی مفروض گرفته و آن را به صورت برساخته ای تاریخی و بین الاذهانی در نظر نمی گیرند.

اشلی نیز در مقاله ای تحت عنوان«فقر نوواقع گرایی»، این نظریه را مورد انتقاد قرار داده و معتقد است که نوواقع گرایی، نظریه ای دولت محور بوده و مدلی از دولت را به مثابه بازیگری در سطح جهان ارایه می دهد.این نظریه دولت را به عنوان موجودیتی در نظر می گیرد که فی نفسه اهداف و منافع خاصی دارد.بر این اساس، دولت موجودیتی مسأله آفرین در نظر گرفته نمی شود؛یعنی وجود، مرزها، ساختارهای تعریف کننده، مشروعیت، منافع واتخاذ تصمیم خودخواهانه اش، مستقل از طبقات فراملی و منافع انسانی مفروض گرفته می شود. برخلاف ادعای ساختارگرا بودن، این نظریه، از نظر هستی شناسی قایل به وجود دولت قبل از وجود ناظم بین الملل است.یعنی این دولت ها هستند که نظام بین الملل را شکل می دهند.به بیان بهتر نوواقع گرایی قبل از اینکه ساختارگرا باشد، دولت محور است. 12

از نظر کاکس نیز نوواقع گرایان بر دولت هایی تأکید دارند که به نیروهای مادی شان تقلیل داده می شوند و به همین طریق نیز ساختار نظم جهانی را به موازنه قوا به عنوان نوعی از شکل بندی نیروهای مادی تقلیل می دهند.این نظریه، نیروهای اجتمای را به علت نامربوط و یا نامرتبط بودن رد کرده و چندان به اشکال متفاوت دولت ها توجه نمی کند و ارز اندکی برای جنبه های هنجاری و نهادی نظم جهانی قایل است. 13 از نظر آنها نوع رژیم داخلی، خواه لیبرال-دموکراتیک، اقتدارگرا یا دیکتاتوری، از اهمیت زیادی برخوردار نیست.هر دولتی بازیگری«خودمحور»است که تلاش دارد در شرایط هرج و مرج شدید، بقای خویش را حفظ کند.بنابراین طبیعی است که هر چیز دیگر در برابر این امر پروری، اهمیت خود را از دست می دهد. 14

نوواقع گرایی به رغم تمامی انتقادهایی که بر آن وارد شده است، همچنان به عنوان یکی از مهم ترین نظریه های روابط بین الملل محسوب می شود و حجم بسیار گسترده ای از نوشته های روابط بین الملل به نوعی به این نظریه پرداخته و یا آن را مورد انقاد قرار می دهند.انتقادات زیادی که بر این نظریه می شود نیز نشان دهنده اهمیت آن است.به رغم تمامی انتقادات وارده، نوواقع گرایی والتز در حقیقت مهم ترین تلاش برای ارایه نظریه ای علمی در حیطه روابط بین الملل است.

3.لیبرالیسم

لیبرالیسم از نظریه های جریان اصلی و مهم روابط بین الملل به حساب می آید.این مکتب فکری که همچون واقع گرایی بیشتر نوعی فلسفه سیاسی است، طیف گسترده ای از نظریات از آرمان گرایی ویلسونی تا نظریه های معاصری چون نئولیبرالیسم و نظریه صلح دموکراتیک را دربرمی گیرد.چارچوب این اندیشه به نوشته های اندیشمندانی چون کانت و روسو و اندیشمندان معاصری چون دویل، فوکویاما و مولر باز می گردد.این نظریه، به ویژه تحت عنوان آرمان گرایی از همان ابتدا در نگاه به سرشت انسانی با واقع گرایی اختلاف نظر داشته است. طرفداران این نظریه برخلاف نظر واقع گرایان که سرشت طبیعی انسان را شرور و جنگ طلب می دانستند، معتقدند که انسان و سرشت طبیعی وی بد نیست؛بلکه شرایط اجتماعی است که

موجب رفتارهایی همچون جنگ طلبی، خشونت و شرارت می شود.بنابراین از طریق آموزش و فراهم آوردن زمینه مناسب اجتماعی و اصلاح آن، انسان نیز اصلاح شده و قادر خواهد بود تا خوی خشن و جنگ طلب خویش را کنار بگذارد.این تفاوت جوهری در دیگر برداشت های آنان در سایر حوزه ها نیز بازتاب یافته است.

مفروضات اصلی لیبرالیسم در زمینه روابط بین الملل بدین شرح است: یک.دولت ها، تنها بازیگران عرصه بین الملل نیستند؛بلکه بازیگران دیگری همچون سازمان هی بین المللی نیز در این عرصه به ایفای نقش می پردازند. دو.امکان همکاری بین دولت ها وجود دارد. سه.تفاوت های داخلی دولت ها هچون نوع حکومت، فرهنگ و نظام اقتصادی آنها بر تعیین اولویت ها وترجیحات آنان تأثیر می گذارند؛بنابراین رفتار همه دولت ها به یک شکل نخواهند بود.

در مورد دولت نیز این نظریه ها معتقدند که جنگ در سرشت انسان ها نیست و در صورتی که شرایط مناسب برایشان فراهم آید، قادر به برقراری صلح می باشند.البته در نگاه آنها دولت پدیده ای موقت است و در نتیجه آنا معتقد به تشکیل نهادهایی بین الملل برای کنترل و تقلیل آنارشی حاکم در روابط دولت ها هستند.در نهایت نیز با محو دولت های مختلف، سازمان یا دولتی جهانی به وجود می آید که نتیجه آن خاتمه جنگ میان دولت هاست.لیبرال ها در تلاش برای بازتولید مفاهیم و رویه های قوانین داخلی در سطح بین الملل برای رسیدی به صلح مورد نظر خود، طرح امنیت دسته جمعی را مطرح نمودند که طبق آن همه دولت ها در حفظ صلح مسئولیت خواهند داشت.آنها در نظر داشتند تا با این طرح، علاوه بر نهادینه کردن موازنه قوا، استفاده از زور علیه کشور خاطی را به هنگام ضرورت، مشروع کنند. 15

نهادگرایان لیبرال معتقدند نهادهای بین المللی به دولت ها کمک می کنند تا آنها بر رفتار خودخواهانه خویش غلبه نمایند و منافع درازمدت را بر منافع کوتاه مدت ترجیح دهند. لیبرال ها گرچه معتقدند که گسترش بازیگران فراملی-به ویژه شرکت های چندملیتی-به تدریج حوزه قدرت را محدود می کند؛ولی به طور کلی آنان نیز، دولت ها را بازیگران

اصلی عرصه بین المللی می دانند.بنابراین لیبرال ها، حتی به نسبت معتدل ترین واقع گرایان نیز امکان همکاری را گسترده تر می بینند. 16

از نظر سیاسی، لیبرال ها بیشتر بر طرح نظریه صلح دموکراتیک تأکید می کنند که معتقد است دولت های دموکرات با یکدیگر نمی جنگند؛زیرا از اصول و رویه های مشترکی پیروی می کنند.«دویل»به عنوان یکی از نظریه پردازان این رشته در رد ماهیت آنارشیک نظام بین الملل معتقد است که دولت های صلح طلبی وجود دارند که یاد گرفته اند اختلافات خود را از طریق مسالمت آمیز حل و فصل نمایند.از نظر وی، مهم ترین ویژگی دوران پس از کمونیسم گسترش تعداد و حوزه همین دولت های صلح طلب است. 17

نهادگرایان نئولیبرال به نقش قدرت، دولت و منافع توجه بیشتری نشان داده و معتقدند که دولت های همکاری می کنند چون این نحوه تعامل، منافع بیشتری برای آنان به همراه می آورد.در بعد اقتصادی نیز به نظر آنان جهانی شدن اقتصاد و بازار جهانی، گسترش سازمان های غیردولتی و ارتباطات باعث تحلیل قدرت دولت و تغییر تمرکز از مسائل امنیتی به اقتصادی شده است.

نهادگرایان نئولیبرال، اصول و پیش فرض های نوواقع گرایی را می پذیرند.برای مثال به نظر آنها کشورها مهم ترین بازیگران بین المللی و بازیگرانی عاقل و یکپارچه اند.همچنین معتقدند که نظام بین الملل بی نظم است و این بی نظمی رفتار دولت ها را شکل داده و بر نتایج داده های بین المللی اثر می گذارد.در عین حال این دو نحله فکری، در مورد امکان همکاری بین المللی و توانایی نهادهای بین المللی در تسهیل همکاری بین کشورها باهم اختلاف نظر دارند.هسته اصلی نهادگرایی نئولیبرال بر پنج پیش فرض اصلی ابتنا یافته است:

یک.رویکرو نظام مند یا سطح تحلیل سیستمی؛ دو.بی نظمی بین المللی؛ سه.تلقی کشورها به مثابه بازیگرانی عاقل که به سود مطلق خود می اندیشند؛ چهار.کشورها به مثابه مهم ترین بازیگران بین المللی؛(ضمن آنکه بر نقش بازیگران غیردولتی نیز تأکید می شود.)

پنج.نقش مستقل نهادهای بین المللی.یعنی از این نظر، نهادها پدیده های دست دوم نیستند و مستقل از منابع قدرت و ترجیحات کشورها بر روندهای بین المللی و رفتار کشورها تأثیر می گذارند.به بیان دیگر این نهادها پس از تأسیس مستقل عمل می کنند. 18

لیبرال ها به طور کلی نقش قدرت را تحت الشعاع ملاحظات اقتصادی و سیاسی قرار می دهند و همین دست کم گرفتن نقش قدرت یکی از مهم ترین محدودیت های آنان محسوب می شود.

4.مارکسیسم

مارکسیسم از اندیشه های رادیکال و افراطی در زمینه علوم سیاسی و روابط بین الملل است و نظریه های دیگر را به چالش می کشد.این نظریه به طبقات و گروه ها توجه خاصی داشته و آنها را مهم ترین واحد تحلیل خود در نظر می گیرد.از نظر مارکسیسم اقتصاد زیربنا است و سیاست و فرهنگ در جایگاه روبنا تحت تأثیر آن قرار می گیرند.از این نظر، آنچه اهمیت دارد شیوه تولید سرمایه داری است.

تا دهه 80، مارکسیسم مهم ترین جایگزین نظریه های جریان اصلی یعنی واقع گرایی و لیبرالیسم بوده است.این اندیشه نیز به شاخه های فرعی متعددی از جمله مارکسیسم کلاسیک، نئومارکسیسم یا نظریه وابستگی و نظریه نظام جهانی تقسیم می شود.مارکسیسم اولیه، سرمایه داری را علت اصلی منازعات بین المللی و جنگ دولت های سرمایه دار با یکدیگر و دیگر کشورها را برای کسب سود می دانست.نظریه وابستگی نیز دولت ها را به دو دسته پیشرفته و عقب مانده تقسیم نموده و نوعی رابطه مرکز و پیرامون را بین آنها در نظر می گیرد. قایلین به این نظریه، قطع روابط، سرنگونی حکومت های موجود و پیگری توسعه مستقل را پیشنهاد می کنند.

مارکس معتقد بود که گسترش سرمایه داری موجب از بین رفتن تقسیم بندی کلاسیک دولت-ملت می شود.از نظر وی جامعه سرمایه داری جهانی، جایگزین جامعه بین الملل یا دولت ملی خواهد شد.مارکس باور داشت که شکل اصلی مبارزه بین طبقات خواهد بود.دو طبقه بورژوازی جهانی و پرولتاریاری بین الملل با یکدیگر مبارزه می کنند و نهایتا انقلاب

پرولتاریا باعث از بین رفتن نظام سرمایه داری و شکل گیری جامعه سوسیالیستی مبتنی بر آزادی و برابری خواهد شد.به نظر وی بشر تاریخ را می سازد ولی نه آنگونه که خود می خواهد. توانایی بشر در ساختن تاریخ خود، به دلیل قدرت و حق تعیین سرنوشت اوست؛ولی درون ساختار محدودکننده ای قرار دارد که اجازه هر عملی را به وی نمی دهد.سیر کلی تاریخ انسان به سمت در دست گرفتن تاریخ خود است.این حرکت بشر به سوی جهانی شدن و شکل گیری جامعه بشری است.این موضوع، در اندیشه های کانت نیز به چشم می خورد.به نظر مارکس حرکت به سوی جهانی شدن نه ناشی از روابط دول؛بلکه در ذات نظام سرمایه داری است.

نظریه امپریالیسم لنین به عنوان یکی از نظریه های مارکسیستی، نقدی بر نظریه لیبرال بود که اعتقاد داشت دولت ها به خاطر تجارت آزاد باهم نمی جنگند.لنین معتقد بود که دولت ها برای رسیدن به اهداف اقتصادی-سیاسی خود به خشونت و جنگ متوسل می شوند. 19

به عقیده مارکسیست ها، هنگامی که مبارزه طبقاتی به نتیجه نهایی برسد؛دولت از میان خواهد رفت.در این فاصله، دولت صرفا بازتاب دهنده سلطه نیروهای اقتصادی و اجتماعی معینی است.این طبقات یا خود رؤسا حکومت می کنند و یا نخبگان سیاسی اختیارات دولت را به نفع این طبقه مسلط به کار خواهند گرفت.اثر غایی روند فوق آن است که دولت به عامل دست و پا بسته این طبقه تبدیل می شود و برای استقلال عمل آن جای چندانی باقی نمی ماند. دولت اساسا غیرسیاسی و از خودمختاری بی بهره است.در تجدید نظرهای بعدی در این دیدگاه برای دولت خودمختاری محدودی در نظر گرفته شده ولی هنوز این تلقی وجود دارد که دولت ریشه های عمیقی در جامعه دارد؛هرچند که اقتدار آن فاقد سرچشمه مستقلی است. در سطح بین الملل، مارکسیست ها با این اندیشه لیبرال ها همراهند که می گوید هنگامی که نیروهای اقتصادی موردنظر ما قدرت را به چنگ آورند، جنگ از صحنه ناپدید خواهد شد. 20 مارکسیست ها، تغییرات اقتصادی جهانی و فرآیند تولید را به عنوان منشاء تشکیل دولت مورد توجه قرار داده اند.از نظر آنان دولت، تشکیلات ثانویه است و کارکرد مثبتی برای جامعه ندارد.بنابراین برخلاف افرادی مانند گیلپین که معتقدند نقش دولت حل مسئله است، مارکسیست ها برآنند که دولت نمی تواند یک«مشکل حل کن»خنثی باشد؛بلکه همیشه نمایند بعضی از صاحبان منافع است. 21

مهم ترین ایده مارکسیسم در روابط بین الملل، اندیشه جهان وطنی مارکس در خصوص فرآیند تدریجی اتحاد جوامع بشری و شکل گیری جامعه برخوردار از آزادی و برابری است که در آن تمامی دول موجود از بین رفته و دولت واحد جهانی شکل می گیرد.مارکسیسم، نقش دولت را تا حد کارگزار یک طبقه در جامعه تنزل داده و آن را بازوی اجرایی طبقه سرمایه دار غالب می داند که عمل استثمار دیگر طبقات است.آنها به اهمیت کنترل انحصاری ابزار خشونت در دست دولت، توانایی آن در اقدام مستقل از طبقات برای تأمین امنیت جامعه، مقابله با تهدیدات خارجی، آمادگی نظامی و شرکت در جنگ ها توجه نمی کنند.

در دهه های 70 و 80 نیز نوعی بازاندیشی در مارکسیسم صورت گرفت که براساس آن به دولت نه همچون مارکسیست های افراطی در چارچوب شیوه تولید؛بلکه در سطح نظام بین الملل توجه می شود.والرشتاین که نظریه نظام جهانی را طرح کرد به دولت در فرآیند توسعه تاریخی سرمایه داری نگاه می کند و معتقد است که دولت، ابزار ایجاد شده برای سرمایه داری در جهت تسهیل توسعه آن است. 22

به نظر والرشتاین در تاریخ، نظام های جهانی متفاوتی وجود داشته است و نظام جهانی مدرن کنونی فقط یکی از این نظام هاست.تفاوت این نظام با موارد قبلی در این است که این اولین نظامی است که خود را در قالب اقتصاد جهانی سرمایداری تنظیم نموده است.این نظام ابتدا در اروپا شکل گرفت و سپس طی چهار قرن، مرزهای خود را گسترد و از قرن 19 تمامی جهان را تحت پوشش خود قرار داد.این اولین نظام تاریخی در تاریخ بشر است که به چنین موفقیت مهمی نایل آمده است.

طبق این نظریه، تنها نظام جهانی مدرن(اقتصاد جهانی سرمایه داری)است که ساختار سیاسی مرکب از دولت هایی را ایجاد نمود که ادعای حاکمیت بر محدوده جغرافیایی خاصی را دارند و به طور دسته جمعی در نظام بین دولتی باهم مرتبط شده اند.این ساختار سیاسی در حقیقت تنها ساختاری است که می تواند وجود نظام بازار نسبتا آزاد را تضمین نماید.چیزی که نیاز اصلی نظام مبتنی بر انباشت بی وقفه سرمایه است.به نظر وی، سرمایه داری و نظام دولتی مدرن دو روی متفاوت یک سکه اند.آنها دو بخش یک کل هستند که هیچ یک بدون دیگری

قابل تصور نیست.این دو، همزمان باهم توسعه یافته اند و هیچ کدام نمی توانند بدون دیگری وجود داشته باشند.

والرشتاین معتقد است که نظام جهانی مدرن در حال به پایان رسیدن پس از طی فرآیند خود است.اگرچه هنوز در ابتدای مرحله تغییر نظام هستیم؛اما احتمال بسیار کمی وجود دارد که نظام جانشین، نظامی بین دولتی از نوعی که اکنون می شناسیم باشد.همچنین غیرمحتمل است که ساختار دولت های دارای حاکمیت نیز تداوم یابد. 23

به طور کلی مارکسیست ها، تبیینی اقتصادی از منازعات ارایه می دهند و به نقش جنگ و دولت توجه چندانی نمی کنند.آنها امکان برقراری رابطه سودمند بین دول مرکز و پیرامون را به نحوی که به نفع هر دو باشد، در نظر نمی گیرند و معتقدند که همیشه رابطه ای نابرابر بین آنان برقرار است.شکاف طبقاتی موجود در جوامع بین طبقه کارگر و طبقه سرمایه دار، خود را در سطح بین الملل و رابطه بین دولت ها نیز بازتولید می کند.نظریه های مارکسیستی به دلیل عدم بروز جنگ مابین دول سرمایه دار در طول جنگ سرد و موفقیت برخی دول در حال توسعه در تنظیم رابطه ای سودمند بین خود و دول پیشرفته و شرکت های چندملیتی، بی اعتبار شد.اگرچه در قاموس مطالعات بین الملل هنوز هم برخی تحلیل های مارکسیستی به چشم می خورند. 24

ب.نظریه های انتقادی در روابط بین الملل

نظریه های انتقادی در روابط بین الملل، طیف وسیعی از نظریه ها را شامل می شوند که هر یک موضوع خاصی را مورد بررسی نظری قرار داده اند.به طور کلی تمامی نظریه های انتقادی با تمامی اختلافات خود؛اگر فقط در یک موضوع اشتراک نظر داشته باشند، آن به چالش کشیدن و رد نظریه های جریان اصلی روابط بین الملل است.

شاید بتوان مارکسیسم را مبنای اصلی نظریه انتقادی دانست؛زیرا فرض می کند که ساختار اصلی سرمایه داری، طبیعی و تغییرناپذیر نیست.به رغم نقش مهم مارکسیسم در پیدایش نظریه انتقادی و طرح مباحث جدید، بسیاری از نظریه های مارکسیستی نیز مورد نقد نظریه پردازان انتقادی قرار گرفته است.برای مثال فمینیسم و پست مدرنیسم، نظر مارکسیست ها را در خصوص حرکت نهایی جامعه بشری به سوی جامعه جهانی و یکپارچه مورد انتقاد قرار داده و

جهانشمولی مارکسیسم را رد می کنند.بر این اساس آنها به تفاوت های قومی و فرهنگی توجه بیشتری نشان می دهند.همچنین پروژه رهاسازی مارکسیسم را به دلیل اروپامحوری و مثبت فرض کردن پیشرفت غرب مورد نقد قرار داده و معتقدند که روی دیگر روشنفکری و مدرنیته، سرکوب کشورهای غیرغربی و یا به قول انگلس کشورهای بدون تاریخ است. 25

در این بخش و در قالب نظریه های انتقادی در روابط بین الملل به بررسی آراء و اندیشه های سازه انگاری، فمینیسم و پساتجددگرایی می پردازیم.

1.سازه انگاری

در بین نظریه های انتقادی، سازه انگاری 1 یکی از جدی ترین چالش ها را در برابر نظریه های جریان اصلی به ویژه نوواقع گرایی و نئولیبرالیسم ایجاد می کند.این نظریه، برداشت های جدیدی از برخی مفاهیم مطرح در روابط بین الملل از جمله آنارشی، موازنه قوا، رابطه هویت و منافع، و تغییر در جهان سیاست ارایه می کند.البته سازه انگاران نیز به دسته های مختلفی چون سازه انگاران متعارف و انتقادی تقسیم می شوند.از نویسندگان سازه انگار می توان به الکساندر ونت، جان راگی، فردریک کراتوچویل، نیکلاس اونف و تدهاف اشاره نمود.

سازه انگاری، چگونگی شکل گیری و تحول هویت و منافع را بررسی کرده و به نقش فرآیند و رویه ها در شکل گیری این دو مفهوم توجه می کند.

سازه انگاری دارای سه اصل مهم است:اول:اینکه؛ساختارهای فکری و هنجاری نیز به اندازه ساختارهای مادی(مورد توجه نوواقع گرایان)اهمیت دارند.زیرا نظام های بامعنا می توانند تعریف کنند که کنشگران چگونه باید محیط مادی خود را تفسیر کنند.

دوم اینکه؛آنچه به منافع و کنش ها شکل می دهد، هویت است.فهم اینکه منافع چگونه شکل می گیرند؛کلید فهم بسیاری از پدیده های بین المللی تلقی می شود که درست درک نشده ویا از آنها غفلت شده است.

سوم اینکه؛کارگزاران و ساختارها متقابلا به یکدیگر شکل می دهند. 26 (1). msivitcurtsnoC

سازه انگاران، ساختارهای فکری و معنوی را تا حد متغیری مستقل ارتقاء داده و معتقدند که ایده ها، باورها و ارزش های مشترک دارای ویژگی های ساختاری هستند و نفوذ مؤثری بر کنش های اجتماعی و سیاسی دارند.سازه انگاران برخلاف نوواقع گرایان که هریک به ترتیب بر اهمیت ساختارهای مادی موازنه قوا و نظامی و ساختار مادی جهان سرمایه داری تأکید می کنند، معتقدند که این ایده ها و باورهای مشترک اند که منافع و هویت های بازیگران را شکل می دهند و تفسیر بازیگران از محیط اطراف خود را تعیین می کنند.بنابراین نوع رفتار بازیگران در مورد هر موضوعی بسته به تعریفی که هر کشور یا کنشگر دارد، متفاوت خواهد بود.به عنوان مثال، نقض حریم هوایی کشوری از سوی کشور دیگر که به عنوان دوست تعریف شده، با انجام همین عمل از سوی کشوری دیگر که غیر از این تعریف شده با واکنش های کاملا متفاوتی مواجه خواهد شد.

سازه انگاران ضمن تأکید بر ویژگی ساختگی و نهادی مفهوم دولت، هویت آن را نه به عنوان مسأله ای شخصی یا روانشناختی بلکه امری رابطه ای تلقی می کنند که در تعامل بازیگران باهم و با مشارکت در معانی جمعی و از درون دنیای اجتماعی تکوین یافته پدید می آید و تغییر می کند.بنابراین هویت ها نه ثابتند و نه شبیه یکدیگر، بلکه مشروط، وابسته به تعامل و جای گرفته در یک متن نهادی هستند.بنابراین هر دولت ممکن است هویت های چندگانه ای داشته باشد.هویت ملی دولت ها تا حد زیادی در رابطه با دیگر ملت ها و دولت ها تشکیل می شود و وابسته به شرایط تاریخی، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی، تغییرپذیر است.هویت دولت ها، منافع آنها را شکل می دهد و منافع سرچشمه اقدام ها و به وجود آورنده کنش ها می باشند.بنابراین فهم چگونگی تحول منافع دولت ها برای درک صحیح پدیده های بین المللی امری حیاتی است. 27

از سوی دیگر و برخلاف نظر نوواقع گرایان، آنارشی نیست که به این هویت شکل می دهد؛ بلکه کنش ها و عمل اجتماعی، هویت دولت ها را می سازند.از نظر سازه انگاران سیاست قدرت، اصل خودیاری و آنارشی که نوواقع گرایان آنها را مفروض و ثابت می انگارند؛برساخته هایی اجتماعی بوده و فهم بین الاذهانی کنشگران است که به آنها معنی می دهد.ونت معتقد است که آنارشی همان چیزی است که دولت ها از آن می فهمند.بنابراین آنارشی صرفا به

یک صورت قابل تصور نیست؛بلکه ممکن است به خودیاری بینجامد.بنابراین نظام بین الملل نتیجه ساختار آنارشیک نیست.

ونت ضمن برشمردن سیاست قدرت و خودیاری به عنوان نهاد، به معنی باور و آگاهی مشترکی که در تعامل با هویت ها شکل می گیرند؛معتقد است که این نهادها به صورت درونزاد و در نتیجه کنش و عمل اجتماعی به وجود می آیند.وی همچنین هویت و منافع دولت ها را ثابت ندانسته و تحول و تغییر آنها را از سه طریق نهاد حاکمیت، تحول همکاری بین دولت ها وتغییر عمدی هویت ممکن می داند. 28

سازه انگاران برخلاف نوواقع گرایانی چون والتز، تفاوت دولت ها را تنها در قدرت(مادی) آنها دانسته و چنین نظری را بسیار مادی و غیراجتماعی می دانند.از نشر آنها توزیع قدرت نه تنها وجه تمایز دولت ها را مشخص نکرده؛بلکه تحول آنها را توضیح نمی دهد.آنها تفاوت دولت ها را در چیزی بیش از توزیع قدرت می دانند.

در مورد رابطه ساختار-کارگزار نیز سازه انگاران ضمن رد تعین گرایی ساختاری نوواقع گرایی، اراده گرا بوده صرف را نیز نمی پذیرند و معتقدند ساختار و کارگزار متقابلا به یکدیگر شکل می دهند.یعنی به ترکیبی از نقش ساختار نظام بین الملل و واحدها اعتقاد دارند. از یک سو، انسان ها هدفمند هستند و کنش آنها بر بازتولید و تحول جامعه از جمله نظام بین الملل تأثیر دارد و از سوی دیگر، جامعه انسانی مرکب از روابطی است که به تعامل میان انسان ها ساختارها می بخشد.پس باید ضمن توجه به تمایز هستی شناختی این دو، به قوام بخشی متقابل آنها نیز توجه داشت. 29

سازه انگاران برای بسیاری از مفاهیم و مشکلات موجود در نظریه های روابط بین الملل از جمله موازنه تهدید، معمای امنیت، همکاری با وجود آنارشی و صلح دموکراتیک تبیین های متفاوتی از نظریه های جریان اصلی ارایه می کنند.با وجود آنارشی و صلح دموکراتیک تبیین های متفاوتی از نظریه های جریان اصلی ارایه می کنند.آنها ضمن نقد نوواقع گرایی به دلیل عدم ارایه نظریه ای در مورد چگونگی شکل گیری تهدید باری دولت ها، معتقدند که نظر دولت ها در مورد هویت خود و چگونگی شکل گیری آن می تواند به فهم این نکته کمک کند که چگونه کشوری ممکن است تهدید محسوب شود؟در مورد معمای امنیت که نظریه های جریان اصلی، آن را ناشی از عدم قطعیت می دانند، سازه انگاران معتقدند که هویت ها با معناسازی و ایجاد معرفت

بین الاذهانی این عدم قطعیت را کاهش می دهند.آنها حتی با وجود آنارشی نیز همکاری بین دولت ها را ممکن می دانند و بر نقش هویت ها و رویه ها در شکل گیری و تعریف منافع و همکاری تأکید دارند.سازه انگاران برخلاف لیبرال ها ایجاد صلح را صرفا بین دموکراسی ها نمی دانند و معتقدند که وقوع جنگ ناشی از برداشتی بین الاذهانی و تعریف از یکدیگر است که در اثر رویه های اجتماعی بین المللی شکل می گیرد و این امر لزوما محدود به دموکراسی ها نیست. 30

در مجموع، دیدگاه سازه انگاران در مورد دولت را می توان بدین صورت خلاصه نمود: یک.دولت ها سوژه هایی ایستا نبوده، بلکه کارگزارانی پویا هستند. دو.هویت های دولتی اموری مسلم و ثابت نیستند. سه.هویت های دولتی از طریق رویه های پیچیده و متداخل(و اغلب متناقض)تاریخی(باز) قوام می یابند.در نتیجه سیال، بی ثبات و به طور دایم در حال دگرگونی هستند. چهار.تمایز میان سیاست داخلی و بین المللی امری موقت و ناپایدار است. پنج.تصمیم گیری کنشگران در سیاست بین الملل مبتنی بر این است که چگونه جهان به نظرشان می رسد و نقش خود را در آن چگونه تلقی می کنند. 31

سازه انگاران تأکید و توجه ویژه ای به دولت دارند و حتی به عنوان دولت محور بودن مورد نقد قرار گرفته اند.سازه انگاران از جمله ونت، معتقدند که به رغم انتقادات وارده بر دولت و افول نسبی آن، دولت ها در میان مدت همچنان مهم ترین بازیگران عرصه بین المللی باقی خواهند ماند.شاید مهم ترین محدودیت سازه انگاری را بتوان اینگونه بیان نمود که در توصیف گذشته موفق تر است تا پیش بینی آینده.

فمینیسم

طرفداران فمینیسم به مثابه اجتماعی معتقدند که تمامی سنت فکری، فلسفی و دانش روشنگری غرب برمبنای مفروضات مردسالارانه حاکم کسب شده و بی طرف نیستند.در درون این گفتمان نقش زنان یا به طور کلی نادیده انگاشته شده و یا به صورت فرعی و حاشیه ای مورد توجه قرار گرفته است.فمینیست ها را نیز می توان به انواع مختلف لیبرال، رادیکال و

پست مدرن تقسیم نمود که هر گروه علل و عواقب سرکوب ساختاری و نهادینه زنان در اجتماع را از جنبه های مختلف اجتماعی، اقتصادی و سیاسی بررسی کرده و برای رهایی از این سلطه و دستیابی به جامعه ای عادلانه تر تلاش می کنند.

برخلاف نظریه پردازان جریان اصلی روابط بین الملل که جنسیت 1 را جزء روابط درونی زنان و مردان دانسته و در حوزه مسائل سیاست بین الملل قرار نمی دهند، فمینیست ها جنسیت را به عنوان مقوله مهمی در تحلیل های خود مدنظر قرار داده و معتقدند که جنسیت مجموعه ای از متغیرهاست که مشخصات اجتماعی و فرهنگی برساخته ای دارد.آنها تلاش کرده اند که با طرح مسائلی که تا پیش از این خارج از این حوزه تلقی می شده است، به نوعی به گسترش و بسط مفهوم و عرصه سیاست کمک کنند. 32

در عرصه سیاسی، فمینیست ها معتقدند که باید تمامی اندیشه های سیاسی را(که بر ساخته هایی مردانه هستند)مورد بازتعریف کامل قرار داد.اگر با نگاهی غیرجنسیتی به مسائل و مشکلات موجود نگاه شود، علاوه بر مشاهده مسائل و موضوعات جدید، برای حل آنها نیز راه حل های متفاوت از گذشته طرح و دستیابی به صلح و امنیت نیز مسیر خواهد شد.برخی فمینست ها نیز معتقدند که پرخاشجویی و تجاوزگری خصلتی عمیقا مردانه است و در مقابل صلح طلبی ذاتی زنان قرار دارد که بر طبیعت مادرانه و خصلت پرورش دهنده آنان مبتنی است. آنها به ایستارهای متفاوت زنان نسبت به جنگ و صلح توجه دارند و بر این باورند که اگر زنان در مطالعه عمل در عرصه روابط بین الملل مسلط بودند، فهم از جنگ و صلح به طور کلی متفاوت می شد. 33

حتی مسائلی که فمنیست ها به آن توجه می کنند، متفاوت از موضوعاتی است که مورد توجه نظریه های اصلی قرار دارد.به عنوان مثال، در حالیکه نگاه واقع گرایان به سیاست بین الملل متشکل از مجموعه ای از واحد(دولت)های یکسانی است که در محیط آنارشی و غیراجتماعی (فقدان جامعه)رفتار می کنند، فمنیست ها معتقدند که در چنین فضایی امکان طرح مسائل مورد نظر آنها وجود ندارد.آنها به اهداف رهایی بخش و ترقی جویانه به ویژه کسب برابری برای زنان از طریق محو روابط نابرابر جنسیتی توجه دارند و به جای توجه به دولت ها و (1). redneG

ساختارهای بین المللی آنارشیک، بر افراد در درون مجموعه های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی شان توجه می کنند.در این صورت روابط اجتماعی، مهم ترین مقوله تحلیل است.آنها آنچه را که در نظریه های اصلی طبیعی جلوه می کند، غیرطبیعی و برساخته هایی اجتماعی دانسته و معتقدند که نظم موجود برمبنای سلسله مراتب مردسالارانه ایجاد شده است.به نظر فمینیست ها حتی منازعات نظامی و رفتار دولت ها در نظام بین الملل نیز برساخته روابط نابرابر جنسیتی است. 34

بنابراین علاوه براینکه از نظر هستی شناسی، فمینیست ها پیش فرض ها و مفاهیم نظریه های اصلی روابط بین الملل را به چالش می کشند؛از نظر معرفت شناختی نیز سؤالات متفاوتی را مطرح کرده و در پی پاسخ به آنها می باشند.

به عنوان مثال، نگاه هریک از این نظریه ها نسبت به امنیت متفاوت است.فمینیست ها در عرصه روابط بین الملل، امنیت را به صورت چندبعدی و چندسطحی بررسی کرده و آن را شامل کاهش یا فقدان تمامی انواع خشونت از جمله خشونت فیزیکی، ساختاری و اکولوژیک می دانند.به دلیل آنکه زنان اغلب در ساختار قدرت دولت ها در حاشیه قرار دارند؛توجه اصلی فمینیست ها به مقوله امنیت زنان معطوف است.تعریف های فمینیستی از امنیت به جای دولت و نظام دولت ها با افراد و جوامع شروع می شود.واقع گرایان کلاسیک مهم ترین عامل ناامنی را در سطح دولت ها با و نوواقع گرایان در ساختار آنارشیک نظام بین الملل بررسی می کنند، اما فمینیست ها از منظر متفاوتی به موضوع نگریسته و معتقدند که نابرابری ساختاری موجود بین زنان و مردان ریشه در میراث تاریخی دولت مدرن دارد که نظام بین الملل نیز بخشی از آن است.این نابرابری ساختاری منجر به سرکوب زنان و ایجاد ناامنی شده است.

فمینیست ها نقش دولت به عنوان تأمین کننده امنیت را به چالش گرفته و معتقدند که در بسیاری مواقع دولت خود عامل ناامنی و سرکوب است.فمینیست ها همچنین به جای تأکید بر علل جنگ، پیامدهای آن را از جمله تلفات غیرنظامیان، زنان و اثرات اقتصادی، مورد بررسی قرار می دهند.از نظر فمینیست ها با آغاز دولت های مدرن و اقتصاد سرمایه داری، زنان به نوعی کنار گذاشته شده اند.حتی تا مدت ها منظور از شهروندان فقط مردان بوده و همچنین حوزه فعالیت عمومی و خصوصی(که بیشتر عرصه فعالیت زنان بوده است)تفکیک شد و نهایتا

استقلال و خودکفایی زنان از بین رفت.تفکیک ایجاد شده برمبنای جنسیت، رفتار امنیت جویانه دولت ها را مورد حمایت قرار می دهد.فمینیست ها معتقدند روابط جنسی نابرابر در حفظ فعالیت های نظامی دولت مهم است. 35

آنان معتقدند که نظام دولت ها توسط فرهنگ مسلط که همان فرهنگ مردانه است شکل گرفته و نظامی مردانه است.

نظر فمینیست ها درباره دولت بیش از آنکه نظریه ای در مورد دولت باشد، نقد سایر دیدگاه ها در مورد دولت به ویژه ابعاد خاصی از دولت است که به نوعی به رابطه متکی بر جنسیت مربوط می شوند. 36

3.پساتجددگرایی

پساتجددگرایی، از مهم ترین نظریه های مطرح در بین نظریه های انتقادی روابط بین الملل است.البته ارایه تعریف از پساتجددگرایی بسیار مشکل است؛زیرا به نوعی با ماهیت این نظریه در تعارض است.پساتجددگرایان معتقدند که تعریف مشخص و واحدی وجود ندارد و در مقابل تعریف مقاومت می کنند.آنها بیشتر براساس نفی تجدد تعریف می شوند تا انسجام درونی خود.از نظر پساتجددگرایی، پروژه مدرنیته به عنوان برساخته ای تاریخی-فرهنگی در نظر گرفته می شود که نوعی شیوه تفکر و عقلانیت را به تمامی جهان بسط داده و تحت عنوان ترقی، تنوع را نابود می کند.عقلانیت نیز برساخته ای ایدئولوژیک و شکلی از قدرت است.به طور کلی، پساتجددگرایی نظریه مدرن را نقد و مدل های جدیدی از اندیشه، نگارش و سوژگی را مطرح می کند.

پساتجددگرایی، تمامی بنیان های نظری و مفروضات عصر روشنگری را به زیر سؤال می برد.نظریه مدرن بر عقلانیت، انسان مداری، جدایی سوژه و ابژه، امکان نیل به شناخت صادق متناظر با واقعیت و نیل به حقیقت از طریق به کارگیری روش های خاص، بی طرفی و عینیت شناخت علمی، برابر دانستن عقلانیت، رهایی، برابری و ترقی تأکید دارد، اما پساتجددگرایی با مخالفت با جوهرگرایی، شالوده انگاری، سوژگی مدرن، کلام محوری،

تمامیت انگاری و روایت های کلان و با طرح رابطه شناخت و قدرت، شالوده شکنی، متن انگاری، بینامتنی بودن، چگونگی بر ساخته شدن معنا و تأکید بر تنوع و تکثر شناخته می شود. 37 واسکوئز در بررسی تأثیر پساتجددگرایی در روابط بین الملل به پنج بعد مهم از اندیشه اشاره می کند:

یک.سرشت دلبخواهانه تجدد.در اندیشه پساتجددگرایی، دو انگاره اصلی تجدد یعنی ترقی و پایان تاریخ و کمال انسانیت، نفی می شود. دو.طرح انتخاب به جای حقیقت.یعنی همه چیز بر ساخته هایی اجتماعی اند که انتخاب شده اند. سه.واقعیت عنوان برساخته ای اجتماعی.واقعیت تحمیل انسانی است و این باورها و رفتار انسان ها است که واقعیت را به وجود می آورد.بنابراین مطلق و دایم وجود ندارد. چهار.زبان و چارچوب های مفهومی در معرض پیشگویی های خودتحقق بخش هستند و پیش بینی های علمی، به ایجاد واقعیت بر همان مبنا کمک می کنند.بنابراین تحقیق علمی فارغ از ارزش گذاری ها نیست؛چون برخی از اندیشه ها و سبک های زندگی را تأیید و بقیه را رد و نابود می کند.بنابراین علم صرفا ابزار مفید نیست بلکه رویه ای است که نوعی شیوه زندگی را خلق می کند. پنج.فرآیند هویت یابی و برساخته شدن هویت، شکلی از قدرت است و هویت ها برساخته ای اجتماعی اند که بر افراد تحمیل می شوند.بنابراین هویت مبتنی بر قدرت است و چون انتخابی نیست، نوعی تخطی از آزادی انسان به شمار می رود. برمبنای این نکات، نیل به واقعیت یا حقیقت، فی نفسه بی معنا است و واقعیت چیزی است که ساخته می شود.بنابراین پساتجددگرایی ضمن تأکید بر تنوع و تکثر، شناخت های بدیل را در مقابل جریان اصلی روابط بین الملل به عنوان نوعی مقاومت در برابر شناخت مدرن قرار می دهد.تأکید بر بعد گفتمانی و برساخته بودن واقعیات روابط بین الملل از سیاست مدرن تا آنارشی، حاکمیت، هویت و پیامدهای آن به ویژه از نظر روابط قدرت و حاشیه گذاری مورد توجه پساتجددگرایان است. 38

پساتجددگرایان با تأکید بر ساخته بودن تمامی واقعیات اجتماعی و همچنین عدم امکان تفکیک داخل و خارج، بسیاری از مفروضات نظریه های.جریان اصلی روابط بین الملل از جمله

تفکیک مصنوعی مرزها به درونی و بیرونی، منافع ملی و فرض وجود هویت دولتی واحد و یکپارچه، حاکمیت و آنارشی را رد می کنند.

مطالعات پساتجددگرایی در روابط بین الملل نیز همچون نظرات اصلی مطرح در اندیشه روابط بین الملل به دولت، خشونت، حاکمیت و مرزهای جغرافیایی دولت توجه می کند ولی به جای آنکه همچون دیگر نظریه ها به صورت غیرانتقادی آنها را مطالعه کند، از منظر تبارشناسی و شالوده شکنی به بررسی آنها می پردازد.پساتجددگرایی در پی توضیح شرایطی است که باعث شده رویکرد دولت محور در رابط بین الملل حاکم شود.پساتجددگرایان همچنین اثرات مختلف چنین بینشی را مورد بررسی قرار می دهند.آنها می خواهند نشان دهند که این شیوه مسلط ذهنیت به ویژه در مورد دولت دارای حاکمیت، نه طبیعی است و نه ضروری.همچنین پست مدرنیسم به جای مفروض گرفتن هویت، منافع، تهدیدات و خطرها، بر تنوع ایده ها و برداشت ها در مورد هر رخدادی تأکید می کند و بر آن است تا توضیح دهد که چگونه گفتمان ها و اعمال، آنارشی بین المللی و شیوه ذهنیت را شکل داده و باعث حاکم شدن نوع خاصی از برداشت و سرکوب بقیه برداشت ها می شوند.

پساتجددگرایی با تأکید بر اینکه دولت محصول مدرنیته است، به تفسیری از دولت می انجامد که آن را اغلب در فرآیند شکل گیری می بیند که هرگز به نقطه نهایی تکامل دست نمی یابد.دولت هرگز«یک بار، برای همیشه»ساخته نمی شود، بلکه دارای وظیفه و نقش رو به پیشرفت سیاسی است. 39

مشکل اصلی به نظر پساتجددگرایان، وجود ادعاهای حاکم برای شکل دادن به وفاداری های انسانی، ایجاد تاریخ های خطی و تحمیل مرزهای سیاسی و اجتماعی در زمانی است که نسبت به حقیقت و معنی شک وجود دارد و اشکال هویت مورد سؤال واقع شده اند. از این نظر، هر نوع تلاش برای رسیدن به راه حل نهایی در این حوزه ها هیچ چیز بیش از ترجیحات زیباشناسانه یا نمایش اجباری قدرت را نشان نمی دهد.پساتجددگرایان قصد دارند تا همه ادعاهای قطعی را به چالش بکشند. 40

در جهان پسامدرن، فضا دیگر در جغرافیا نیست بلکه در الکترونیک است.در نتیجه نوعی حرکت از سیاست جغرافیایی(ژئوپولتیک)به سمت سیاست زمانی(کرونوپولتیک)صورت

می گیرد و توزیع سرزمین جای خود را به توزیع زمان می دهد.با توجه به اهمیت بیشتر تصویر نسبت به واقعیت، جایگزینی زمان به جای مکان به عنوان میدان اصلی استراتژیک و زیرسؤال رفتن مفید بودن سلاح های هسته ای، لازم است توجه بیشتری به جنگ برداشت های ذهنی و جنگ بازنمایی صورت گیرد. 41

نظریه دولت پست مدرن نیز از دیگر تعبیرات برای بیان تغییرات دولت ها در عرصه روابط بین الملل است.دولت جدید، هم پاسخی به تغییرات اجتماعی پسامدرن و هم عکس العملی به روندهای جاری جهانی شدن است.از جمله جنبه های عمیق سیاست پسامدرن، به هم پیوستگی بین المللی اقتصاد، سیاست و فرهنگ است.در تمامی سطوح از جمله در سطح ساختار تاریخی است و اکنون چالش های فراروی دولت ها، هم در بعد داخلی و هم در سطح خارجی رشد کرده؛تغییر یافته و ساختار آن تحت فشار قرار گرفته است.نتیجه اینکه ساختارهای سنتی دولت-ملت در حال فروپاشی است. 42

نتیجه گیری

نظریه ها همیشه در پی توصیف، توضیح و تبیین شرایط و رخدادهای موجود و در مرحله ای بالاتر پیش بینی آن چیزی بوده اند که ممکن است در آینده رخ دهد.بنابراین، عرصه نظریه و عمل ارتباط تنگاتنگی با یکدیگر داشته و بر هم تأثیر می گذارند و آنچه در عرصه عمل رخ می دهد نظریه ها را تحت تأثیر قرار می دهد.اگر بخواهیم از منظر سازه انگارانه به این موضوع نگاه کنیم، نظریه ها علاوه بر اینکه شرایط موجود را توضیح می دهند؛خود نیز در ایجاد آن از طریق ارایه و بیان ایده ها، هنجارها و برداشت های بین الاذهانی تأثیر می گذارند.

این امر در موردنظریه های روابط بین الملل نیز صادق است.یعنی شرایط حاکم در عرصه بین المللی و تغییر و تحولات ایجاد شده بر نظریه هایی که تلاش می کنند این وضعیت را تبیین نمایند؛تأثیر گذاشته و متأثر از شرایط عینی، تجدیدنظر و بازبینی هایی در نظریه های مختلف نیز صورت می گیرد.برای مثال واقع گرایی به نوواقع گرایی، لیبرالیسم به نئولیبرالیسم و مارکسیسم نیز به نئومارکسیسم تحول می یابند.

این تغییر و تحولات در نظریه ها بالطبع در نگاه هریک از آنها نسبت به دولت نیز تأثیر گذاشته و دولت به عنوان مهم ترین مفهوم سیاست و روابط بین الملل، هم در عرصه نظری و هم در عرصه عمل تغییرات گسترده ای کرده است.همچنانکه مؤلفه های مختلف تشکیل دهنده دولت ملی شامل حاکمیت، حکومت، سرزمین و جمعیت، تحت تأثیر تحولات گسترده جهانی و داخلی متحول شده و دیگر نمی توان همچون گذشته آنها را در نظر گرفت.از لحاظ نظری نیز با تحولی دربرداشت یکسونگرانه، حرکت به سمت چندعلتی دیدن و عدم تحلیل تک سطحی از رفتار دولت ها به چشم می خورد.یعنی در تحلیل پدیده های بین المللی معمولا سعی می شود تا عوامل رویدادها شناسایی و مورد بررسی قرار گیرند.نگاه به دولت نیز دیگرنه همچون گذشته به صورت پدیده ای ارگانیک که از خود منافع و وجود مستقل دارد؛بلکه بیشتر به صورت ابزاری است که برای رفاه حال افراد ایجاد شده و باید در همین راستا نیز تحول یابد.همچنین به رغم تنوع اندیشه های مطرح در روابط ایجاد شده و باید در همین راستا نیز تحول یابد.همچنین به رغم تنوع اندیشه های مطرح در روابط بین الملل، نشانه هایی از همگرایی و نزدیک تر شدن آراء به یکدیگر نیز به چشم می خورد.واقع گرایی اهمیت فاکتورهای داخلی مثل ناسیونالیسم، میلیتاریسم و قومیت را تصدیق می کند.لیبرال ها نقش قدرت به عنوان عامل اصلی مؤثر در رفتار بین المللی را مدنظر قرار داده اند.سازه انگاران نیز پذیرفته اند که اندیشه ها هنگامی که از سوی دولت های قوی و دارای نیروهای مادی حمایت شوند، تأثیر بیشتری خواهند داشت.بنابراین برای داشتن درکی بهتر و کامل تر باید تأکید واقع گرایی بر نقش گریزناپذیر قدرت، تأکید لیبرالیسم بر نقش عوامل داخلی و دیدگاه های سازه انگاران برای تغییر را مورد توجه قرار دهیم.در نگاه انتقادی کلی به نظریه های جریان اصلی که در این نوشتار به طور مختصر به آن اشاره شد، باید گفت که تقریبا تمامی این نظریه ها معطوف به رفتار دولت ها بوده است.این نظریات وجود دولت را مفروض گرفته و آن را موردسوال قرار نمی دهند و فقط نوع رفتار این دولت ها در ارتباط با یکدیگر را موضوع بحث و بررسی خود قرار می دهند.هیچ یک از این نظریه ها به طور خاص نظریه ای در مورد خود دولت ارائه نمی کنند.از این منظر، نظریه های انتقادی و به ویژه سازه انگاری، بیشتر وجه اجتماعی دولت و ارتباط آن با جامعه و همچنین نحوه شکل گیری آن را مورد توجه قرار می دهند.

یادداشت ها

(8).مورگنتا، هانس جی، سیاست میان ملت ها، حمیرا، مشیرزاده، تهران، دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی وزارت امورخارجه، چ دوم، 1379. (9).ابراهیمی شهروز و ابراهیمی، غلام، «بازنگری در رئالیسم پس از جنگ سرد»، اطلاعات سیاسی و اقتصادی، شماره 174-173، بهمن و اسفند 1380، ص 153-152.(16).براون، کریس، «نسبت دولت و سیاست خارجی»، سید سعادت حسینی، فصلنامه راهبرد، شماره 31 بهار 1383، ص 132.(19).دهقانی فیروزآبادی، سید جلال، «نهادگرایی نئولیبرال و همکاری بین المللی»، فصلنامه سیاست خارجی، شماره 3، پائیز 1377، صص 577-576.(21).کتینگ، تام، «دولت، قدرت و روابط بین الملل»، محمد رضا اسماعیلی، اطلاعات سیاسی و اقتصادی، شماره 178-177، خرداد و تیرماه 1381، ص 76.

(27).هادیان، ناصر، «سازه انگاری:از روابط بین الملل تا سیاست خارجی، سال 17، زمستان 1382، ص 919. (28).کرمی، جهانگیر، «سیاست خارجی از منظر تکوین گرایی اجتماعی»، فصلنامه راهبرد، شماره 31، بهار 1383، صص 169-162.(30).«سازه انگاری:از روابط بین الملل تا سیاست خارجی»پیشین، صص 925 و 924.(32).«سازه انگاری:از روابط بین الملل تا سیاست خاجی»، پیشین، ص 928.(34).مشیرزاده، حمیرا، «جنبش زنان و روابط بین الملل»، مجله دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران، شماره 45، پائیز 1378، ص 168.(37).مشیرزاده، حمیرا، «جنبش زنان و مفاهیم بنیادین سیاست»، مجله دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران، شماره 59، بهار 1382، ص 207. (38).مشیرزاده، حمیرا، «پساتجددگرایی و روابط بین الملل»، مجموعه مقالات روابط بین الملل، یادبود دکتر هوشنگ مقتدر، تهران، دانشگاه تهران، 1379، صص 54-53. (39).همانجا، صص 65-62. (40).دیوتاک، ریچاردو جیمز دردیان، نظریه انتقادی، پست مدرنیسم، نظریه مجازی در روابط بین الملل، حسین سلیمی، تهران، نشر گام نو، 1380، صص 148-135.(42).«پساتجددگرایی و روابط بین الملل»، پیشین. (43).توحید فام، محمد، دولت و دموکراسی در عصر جهانی شدن، تهران، انتشارات روزنه، 1382، صص 254-251.

کليه حقوق برای پرتال علوم انسانی محفوظ است