جستجو در   
امکانات

مفهوم دیالکتیک در فلسفه افلاطون
پدیدآورنده : معصوم، حسین
بازدید : 558
تاریخ درج : 1386/9/14
منبع :

 

مفهوم دیالکتیک در فلسفه افلاطون


چکیده

دیالکتیک از نظر لغوی به معنای فنّ مباحثه است و از نظر فلسفی دارای معانی مختلفی است.مانند دیالکتیک زنون، دیالکتیک سوفسطاییان، دیالکتیک سقراط، دیالکتیک افلاطون و...

به نظر افلاطون یکی از ویژگی های دیالکتیک این است که آن، مخرّب فرضیات است.حال سؤال این است که تخریب فرضیه یعنی چه؟

دیالکتیک دو مرحله دارد:

1-دیالکتیک صعودی 2-دیالکتیک نزولی

آیا انسان، فطرتا مطلق خواه است؟

این مقاله به بحث و بررسی مسایل فوق می پردازد.

واژگان کلیدی:دیالکتیک، افلاطون، صورت اعلی، مطلق، فلسفه افلاطون.

(*)-مدرس دانشگاه تاریخ دریافت:15/10/83 تاریخ پذیرش:23/2/84

مقدمه

واژه دیالکتیک (citcelaiD) از aid به معنایاز میانو niegel به معنایبحثمشتق شده است. دیالکتیک از نظر لغوی به معنای فنّ مباحثه و مجادله است.(رونیس، ص 79-78)

دیالکتیک درارای معانی اصطلاحی فلسفی و علمی مختلفی است که عدم دقت در کاربرد آن ها موجب مغالطه و سوء تفاهم می شود.

ریشه واژه دیالکتیک به قرن پنجم قبل از میلاد می رسد.ارسطو، زنون الیایی را که بنیان گذار پارادوکس های مشهور بود، واضع واژه دیالکتیک می داند.

پارادوکس های زنون، نمونه های برجسته ای از دیالکتیک اند.دیالکتیک زنون عبارت بود از روش ابطال از راه بررسی و آزمایش نتایج منطقی، و به عبارت دیگر، ابطال عقیده مخاطب از راه اخذ نتایج غیر قابل قبولی از همان عقیده.روش زنون مبتنی بر قانونرفع تالیدرمنطق است.اگر قضیه P مستلزم q باشد و قضیه q کاذب باشد پس قضیه p نیز کاذب است.(ادواردز 1967، ص 386-385)

روش زنون شبیه برهان خلف در منطق و ریاضیات است که ابتدا ادعای طرف مقابل به صورت فرض پذیرفته می شود و سپس ثابت می شود که چنین فرضی، مستلزم تناقض و امر محال است و در نهایت نتیجه گرفته می شود که نقیض نظریه طرف مقابل، صادق است.هدف دیالکتیک زنون، غلبه بر طرف مقابل برای مقاصد فلسفی جدّی بود، ولی سوفسطاییان از دیالکتیک فقط برای غلبه بر طرف مقابل در مباحثه استفاده می کردند.افلاطون این شکل از دیالکتیک رامغالبهنامید که همان غلبه در مباحثه است.پروتاگوراس می گفت که او قادر است فاسدترین استدلال ها را به صورت صحیح ترین آن ها نشان دهد.مغالبه که همان استدلال سوفسطایی 1 است، کمک به استفاده آگاهانه و عمدی از ترفندهای سوفسطایی منتهی شد که افلاطون آن را در محاوره اتیدم به باد تمسخر گرفته است.

سقراط در مقابل سوفسطاییان می گفت که در جست و جوی حقیقت است.دیالکتیک سقراط عبارت بود از سؤال پیچ کردن یا سؤال های مکرر کردن به منظور ابطال موضع اولیه طرف مقابل است.

(1)- .gninosaeR lacitsihpoS

یعنی با پرسش و پاسخ مکرر طرف مقابل را به نتیجه ای منجر می کرد که مخالف موضع اولیه او بود چنین روشی در واقع مطابق است با قانوناگر قضیه p مستلزم نقیض q باشد و نقیض p صادق باشد آن گاه قضیه p کاذب خواهد بود.بنا بر این دیالکتیک سقراط عبارت بود ازجست و جوی حقیقت از طریق پرسش و پاسخو به عبارت دیگرفن مباحثه از طریق پرسش و پاسخاینک به اصل بحث می پردازیم:

دیالکتیک در آثار افلاطون حد اقل در چهار معنا به کار رفته است:

1-در محاورات اولیه افلاطون، دیالکتیک تقریبا به همان معنای دیالکتیک سقراط به کار رفته است.یعنی فنّ مباحثه از طریق پرسش و پاسخ.مثلا در محاوره کراتیلوس این گونه آمده است:

سقراط:کسی را که می داند چگونه باید پرسید و چگونه باید پاسخ داد اهل دیالکتیک نمی نامی؟

هرموگنس:البته(افلاطون، 1366، ص 744)

2-در محاورات میانی، دیالکتیک عبارت است از عمل بر فرضیات یا عمل مبتنی بر فرضیات به نظر افلاطون در مرحله دیانویا(استدلال عقلی)، نفس در پژوهش و تحقیق مجبور است با کمک تقلید از تصاویر از فرضیه شروع کند و به سوی نتیجه و نه به سوی یک اصل اوّل پیش رود؛مثلا در هندسه، ذهن از فرضیه ها، با استفاده از یک شکل مربی به سوی نتیجه پیش می رود.افلاطون می گوید هندسه دان، مثلث و مربع و...را به کار می برد و برای رسیدن به نتیجه ای استدلال می کند اما علاقه ای بر خود شکل(یعنی به این یا آن مثلث خاص یا مربع خاص یا قطر دایره خاص)ندارد.

(کاپلستون، 1368، ص 184)

ریاضیات این مفروضات را بررسی نمی کند بلکه آن ها را مسلم فرض می گیرد و مبدأ استدلال قرار می دهد.ریاضی دان از مرحله مفروضات فراتر نمی رود و در آن مرحله باقی می ماند.در مورد این مفروضات عده ای قائلند که آن ها جزء ایده هستند و عده ای دیگر معتقدند که آن ها تصاویر ایده ها هستند و نه خود ایده ها.در محاوره جمهوری آمده استمفروضات در عالم معقول، تصاویر ایده هستند(بورمان، 1375، ص 87)از این عبارت نتیجه می شود که آن ها نوعی خاص از ایده مثلا ایده های ریاضی نیستند.عده ای می گویند از نظر افلاطون، در ریاضیات از جزییات معقول بحث

می شود نه از جزییات محسوس و نه از کلیات.مثلا اگر هندسه دان از دو دایره متقاطع سخن می گوید از دوایر محسوسی که رسم شده است سخن نمی گوید و نه از گردی زیراگردیچگونه می تواند گردیرا قطع کند؟او از دوایر معقول سخن می گوید که از آن ها بسیاری مانند هم وجود دارند. بنا بر این ریاضیات از جزییات معقول که حد واسط بین جزییات محسوس و کلیات اند، بحث می کند.

ارسطو در کتاب اوّل ما بعد الطبیعه می گوید:افلاطون گفته است که علاوه بر محسوسات و ایده ها، موضوعات ریاضی وجود دارند که میانگین میان آن دو هستند و فرقشان با محسوسات این است که سرمدی و تغییر نا پذیرند و اختلافشان با ایده ها این است که موضوعات ریاضی همنوع، فراوان اند در حالی که هر ایده فقط یکی است و خودش است.

مراد از این سخن آن است که در عالم ایده ها مثلا ایده وحدت وجود دارد.این وحدت، سرمدی و تغییر نا پذیر است و از حیث ماهیت با هر چه غیر از خود اوست فرق دارد.از این رو نمی توان به ایده وحدت، ایدهدوییرا افزود تا ایدهسه ایبه دست آید.ولی در حوزه موضوعات ریاضی می توان یک را با یک جمع کرد.در عالم محسوس، وحدت همیشه به صورت تغییر پذیر و فنا پذیر نمایان می شود:

به سورت رقم 1 که در جایی نوشته شده است، یک انسان، یک جانور و مانند این ها.مثالی دیگر این است که تساوی ریاضی، تصویر تساوی فی نفسه است نه عین آن، زیرا تساوی ریاضی همیشه فقط با نسبت های کمّی ارتباط دارد ولی تساوی فی نفسه(ایده تساوی)بر فراز کمیت قرار دارد.آن چه ما در عالم محسوسبرابرمی نامیم همیشه با نا برابری آمیخته است.هیچ دو شی ء طبیعی محسوس کاملا برابر وجود ندارد و اشکال محسوسی که ریاضی دانان به یاری آن ها، نسبت ها و ارتباطات مفروضات را به طور محسوسی نمایان می سازند-مانند مربع یا مثلثی که رسم می کنند- همیشه فقط به طور تقریبی با هم برابرند.از این گذشته، اشیاء محسوس برابر، تغییر پذیرند و ممکن است دگرگون شوند.(بورمان، 1375، 88-87)

3-معنای سوم دیالکتیک که در محاورات متأخر مانند فایدروس بیان شده این است که دیالکتیکروش تقسیممی باشد.در محاوره فایدروس، سقراط می گوید:من خود از دوستداران این روش جمع و تقسیم هستم چه در سخن گفتن و چه در اندیشیدن، و اگر کسی را بیابم که بتواند در

واحد، جزییات کثیر را ببیند و در جزییات کثیر و پراکنده، صورت واحد را، چنان سر در پی او می گذارم که گویی خدای من است.

من کسانی را که از این هنر بهره ورند اهل دیالکتیک می نامم.(افلاطون، 1366، ص 1341) تقسیم در این جا یعنی تجزیه مکرر اجناس به انواع، به عبارت دیگر، تقسیم مفاهیم کلی تر به مفاهیمی که کلیت کمتری دارند تا به مفهومی منجر شود که دیگر قابل تقسیم نباشد و تعریف مورد نظر به دست آید.عمل تقسیم با عمل مقابل آن یعنی ترکیب (sisehtnys) یا جمع آوری و گرد آوری noitcelloc کامل می شود که شبیه استقراء است که از افراد آغاز و به انواع و سپس به اجناس منتهی می شود.

در محاوره سوفسطایی، بحث کنندگان در پی تعریفسوفسطاییهستند و به عنوان تمرین مقدماتی، نخست به جست و جوی تعریفماهی گیر با قلابمی پردازند.پرسش کننده و پاسخ دهنده توافق می کنند که ماهی گیر با قلاب دارای هنری است.هنر از طریق تقسیم مفهوم به دو نوع قسمت می شود:هنر ساختن و هنر کسب.هنر کسب نیز بر دو نوع است:کسب از راه داد و ستد که با اراده آزاد و اختیار انجام می شود، و کسب به وسیله زور که هنر اجبار است.هنر اجبار را نیز به دو نوع تقسیم می کند:هنر جنگ که اجبار آشکار است و هنر نیرنگ یا شکار که اجبار پنهان است.هنر شکار یا شکار موجودات بی جان است یا شکار موجودات جاندار.شکار جانداران بر دو نوع است:شکار جاندارانی که در خشکی زندگی می کنند و شکار جانوران دریایی.هنر اخیر نیز یا شکار مرغان آبی است یا شکار ماهی.بحث کنندگان در نهایت تقسیم را به این جا می رسانند که شکار ماهی یا با دام انداختن است یا از راه زخم زدن.و زخم زدن یا به وسیله زوبین است یا به وسیله قلاب.بدین سان تعریف ماهی گیر با قلاب به دست می آید:ماهیگیر با قلاب کسی است که به وسیله قلاب ماهی شکار می کند(افلاطون، 1366، ص 1478-1474)بحث کنندگان سپس با استفاده از تقسیم مذکور به تعریفسوفسطاییمی پردازد که نتیجه اش، این می شود که سوفسطایی، صیاد جوانان توانگر و سر شناس است.هنر او از هنر کسب، نوع هنر اجبار است و از هنر اجبار، نوع هنر همراه با نیرنگ (شکار)است.از هنر شکار، نوع شکار جانوران خشکی است، از هنر شکار جانوران خشکی، نوع شکار

جانوران ناطق است، از هنر شکار جانوران ناطق، نوع شکار از طریق اقناع است همراه با طلب پول نقد.

نکته مهم این است که نتیجه تحقیق هر بار از طریق تقسیم مفهوم به دو قسمت به دست می آید و این روش تقسیم، روشنگر روش فیلسوف است که ایده ها را از طریق ارتباط درونیشان می شناسد، مبدأ و آغاز تقسیم، هر بار برترین ایده ای است که بر فراز حوزه ای قرار دارد که تعریفش جست و جو می شود.و همین که ایده یافته شد جوینده باز پس می گردد و از طریق تقسیم به دو قسمت، پایین می آید تا آن چه تعریفش جست و جو می شود به دست آید.این سیر و سلوک را افلاطون، سیر و سلوک دیالکتیکی می نامد و روش فلسفه، روش دیالکتیکی است.

4-معنای چهارم دیالکتیک در محاوره جمهوری بیان شده است، و آن عبارت است از تعلیم و تربیت حاکمان فیلسوف یا حاکمان حکیم، که در نهایت بهصورت اعلیکه همان ایده خیر است، منتهی می شود.در محاوره جمهوری آمده است که دیالکتیک تاج و سنگ سر بنای همه علوم است. (افلاطون، 1366، ص 1160)بدین معنا که دیالکتیک، اوج و کمال تاج علوم است.در این معنا، دیالکتیک، علم به اصول و مبادی اولیه است.

در محاوره جمهوری(بند 504 و 505)افلاطون می گوید:دیالکتیک، عالی ترین دانش هاست و موضوع آن، ایدهخیراست و عدالت و دیگر قابلیت های انسانی فقط به علت بهره داشتن از آن، خوب و سودمندند.اگر همه جهان را مالک باشیم ولی دست ما ازخیرتهی باشد دارای ثروتی نخواهیم بود و اگر همه دانش ها را به دست آوریم ولی خوی و زیبایی را نشناسیم صاحب معرفتی نخواهیم بود. (افلاطون، 1366، ص 1117)

در بند 534 افلاطون می گوید:پس تو نیز کسی را اهل دیالکتیک می نامی که در مورد هر چیز بتواند هستی راستین و ماهیت آن چیز را در یابد و اگر کسی از این کار نا توان باشد و نتواند ماهیت چیزی را به خود و دیگران با استدلال دیالکتیکی روشن کند، آن کس را درباره آن چیز، عاری از شناسایی خردمندانه می شماری؟...اکنون تو نیز معتقدی که دیالکتیک چون تاجی است بر سر همه دانش ها و مرد خردمند هیچ دانشی را برتر از آن نمی تواند بشمارد، زیرا حد نهایی دانش همان است؟

در بند 537 محاوره جمهوری افلاطون می گوید:کسی که بتواند آن خویشی و پیوندی را که همه

دانش ها با یکدیگر و همچنین با هستی دارند، در یابد، آن کس دارای استعداد دیالکتیک است و آن که از دریافتن آن ناتوان باشد از این استعداد بی بهره است...

در بند 532 محاوره جمهوری افلاطون اظهار می دارد:کسی که در راه دیالکتیک گام بر دارد از حواس یاری نمی جوید بلکه تنها با نیروی خرد و با یاری جستن از مفهوم های مجرد به هستی حقیقی هر چیزراه می یابد.اگر در این مرحله نیز دست از طلب بر ندارد تا ماهیت حقیقیخیر اعلیرا در یابد در آن صورت می توان گفت که به بالاترین قله عالم شناختی ها رسیده است، چنان که در تمثیل خورشید، کسی که به دیدن خود خورشید موفق شود به حدّ نهایی جهان دیدنی ها می رسد، و این سیر و سلوک، دیالکتیک نامیده می شود.

به نظر افلاطون یکی از خصوصیات دیالکتیک این است که آن مخرّب فرضیات است.تخریب فرضیات یعنی چه؟ریاضیات مبتنی بر فرض هایی است که ریاضی دان، حقیقت آن ها را بدون آن که مطالعه و وارسی کند مسلم می گیرد.ریاضی دان، صور یا کلیات را به کار می برد ولی خصوصیات آن ها را فرض می کند بدون آن که قادر به تبیین ذات و ماهیت آن ها باشد یا بتواند روشن سازد که چرا ذات و ماهیتی ندارند؛مثلا در حساب فرض شده است که وقتی مقادیر متساوی به مقادیر متساوی افزوده شود نتایج متساوی است.ولی ریاضی دان حقیقتتساویرا نمی داند، زیرا تساوی ریاضی غیر از تساوی فی نفسه و ایده تساوی است.(پاپکین، 1366، ص 279)

دیالکتیک به خوبی می تواند نشان دهد که اصول موضوعه ریاضی دان نیازمند تجدید نظر است افلاطون در محاوره جمهوری در بند 510 می گوید کسانی که با هندسه و ریاضیات سر و کار دارند هر وقت بخواهند مطلبی را بررسی کنند، مفروضاتی از قبیل مفهوم های فرد و زوج و اشکال هندسی و سه نوع زاویه و...را پایه کار خود قرار می دهند در مورد تخریب فرضیه باید خاطر نشان کرد که به نظر می رسد افلاطون تصدیق کرده است که اعدادی وجود دارند که نه زوج اند و نه فرد یعنی اعداد گنگ. اگر چنین باشد پس وظیفه دیالکتیک این خواهد بود که نشان دهد فرض های سنّتی ریاضی دان مبنی بر این که اعداد گنگ وجود ندارد بلکه تمام اعداد صحیح اند و زوج یا فردند، دقیقا صحیح نیست.(کاپلستون، 1368، ص 190-189).یعنی آن فرضیه ای است که تخریب آن ضروری است.

افلاطون در قطعه 511 محاوره جمهوری می گوید:...مرادم چیزهایی است که خرد، بی واسطه و به یاری دیالکتیک به دست می آورد و به هنگام تحقیق در باره آن ها جز مفاهیم مجرد، از هیچ چیز دیگر استمداد نمی جوید بدین معنا که مفروضات را به جای اصول مسلم نمی گیرد بلکه آن ها را همان که هستندتلقی می کند یعنی مفروضات ثابت نشده که می توانند مبدأ حرکت و نخستین پله نردبان تحقیق باشند.سپس از مفروضات به سوی آن چه بر هیچ فرضی متکی نیست یعنی به مبدأ و آغاز همه چیزها صعود می کند و به نخستین اصل هستی می رسد.پس از آن که آن اصل نخستین را در یافت باز پس می گردد و در حالی که پیوسته آن اصل را در مد نظر دارد تا پله آخرین پایین می آید. و لکن در طی این راه از هیچ محسوسی یاری نمی جوید بلک تحقیق را در ایده ها و به وسیله ایده ها انجام می دهد و در پایان کار نیز به ایده ها می رسد.(افلاطون، 1366، ص 1127)از این فقره استفاده می شود که دیالکتیک دو راه دارد:راه نخستین از مفروضات شروع می شود و به آن چه بر هیچ مفروض متکی نیست یعنی مبدأ و آغاز همه چیزها-که بی گمان مراد از آن، ایده خیر است-می رسد.

راه دوّم:راه بازگشت تا پله آخرین است و در این راه، تحقیق فقط در ایده ها و ارتباط درونی ایده ها صورت می گیرد و در پایان کار نیز به ایده ها منتهی می شود.

دیالکتیک، کار خود را از مفروضات آغاز می کند و روی در ایده ها دارد و به سوی ایده ها پیش می رود و بی آن که از شی ء محسوس یاری بجوید ولی ریاضیات از اشیاء و اشکال محسوس یاری می جوید و بدین سبب نمی تواند به ایده ها راه بیابد.دیالکتیک افلاطون در آخرین مرحله، دیالکتیک منفی و ویران کننده است، زیرا هدف آن ویران کردن مفروضات است و دست یافتن به یک اصل نخستین بی مفروض که همان ایده است.در مرحله دیالکتیک، انسان هستی را در کلیت آن می تواند ببیند.شناختن کامل، دیدن اشیاء در وابستگی آن ها به یک اصل نخستین نا مفروض یعنی ایده خیر است.کل موجودات و اشیاء به وسیله ایده خیر در یک اندام یکپارچه، متحد و یگانه شده است.انسان در این مرحله در یک نظر همه پیوندها و همبستگی های اشیاء را به ایده خیر می بیند و مشاهده می کند که ایده خیر به عنوان خورشید معقول بر همه آن ها می تابد.

در این جا دو سؤال قابل طرح است:

سؤال اول این است که اگر دیالکتیک نحوه ای از مباحثه است، در تفکر شخصی دیگر چه نیازی به آن است؟در پاسخ می توان گفت که از نظر افلاطون میان تفکر و سخن تفاوتی نیست.زیرا تفکر نوعی محاوره است که انسان با خود انجام می دهد.

ته تتوس:به عقیده تو تفکر چیست؟

سقراط:گفت و گویی است که روح با خود می کند در باره چیزی که می خواهد به کنه آن پی ببرد.به عقیده من، روح در حال تفکر کاری نمی کند جز این که از خود می پرسد و خود پاسخ می دهد و باز خود آن پاسخ را می پذیرد یا ردّ می کند.(افلاطون، 1366، ص 1434)

سؤال دوم این است که آیا در نظر افلاطون چهار معنای دیالکتیک در واقع یک چیزند یا با هم فرق دارند؟در این جا دو رأی وجود دارد:

عده ای قایل اند که دیالکتیک معانی مختلف ندارد بلکه در هر محاوره ای به یک جنبه از آن تأکید شده است و یک خصوصیت از دیالکتیک اهمیت پیدا کرده است؛مثلا در محاوره سوفسطاییروش تقسیماهمیت پیدا کرده است.عده ای دیگر قایلند که افلاطون در محاورات مختلف، دیالکتیک را در معانی متفاوت به کار برده است، زیرا خود دیالکتیک دارای مراتب و مراحلی است و در هر مرحله ای، انسان به یک مرتبه از آن دست می یابد و هر مرحله ای نیاز به نوع خاصی از دیالکتیک است.هدف دیالکتیک یا مجاب کردن حریف است یا همکاری دو شخص برای روشن ساختن یک مطلب.هدف نهایی در دیالکتیک، شهود و حقیقت و مشاهده مثل و ایده ها و در نهایت شهود مبدأ المبادی و مثل المثل که همان ایده خیر است.و برای رسیدن به این مرحله، آموزش های مقدماتی لازم است که از آموزش حساب و سپس هندسه و بعد نجوم آغاز، به علم هم آهنگی یا موسیقی ختم می شود و با آموزش این علوم، نفس انسان آمادگی و استعداد دیالکتیک را پیدا می کند.

دیالکتیک دو مرحله دارد:1.دیالکتیک صعودی، سیر از مرتبه خیال(ایکازیا)به مرتبه عقیده (پیستیس)و سپس به مرتبه استدلال ریاضی(دیانویا)و در نهایت به مرتبه عقل محض(نویزیس) است.و در مرتبه عقل محض، سیر از ایده ای به ایده دیگر است تا به شهودایده خیرنایل شود. دیالکتیک صعودی، سیر از کثرت به سوی وحدت است تا مبدأ هر چیزی را کشف کند و در نهایت به

مبدأ(ایده خیر)برسد.

2.دیالکتیک نزولی، نزول از بالاترین اصول و مبادی به پایین ترین مرتبه با استفاده از روش تقسیم است؛یعنی ایجاد مجدّد سلسل ایده ها بدون یاری از تجربه و اشیاء محسوس است.(برن، 1363، ص 75-72)افلاطون در محاوره میهمانی، نوعی دیالکتیک را که دیالکتیک عشق است، بیان می کند.

در دیالکتیک عشق، انسان بعد از عشق به زیبایی اشیاء محسوس، عاشق زیبایی روح می شود و سپس، زیبایی اخلاق، آداب، سنن و قوانین را می بیند و بعد گامی فراتر می نهد و به زیبایی دانش ها دل می بندد و در نهایت، عاشق زیبایی مطلق که ازلی و ابدی است، می گردد، آن زیبایی مطلق نه به وجود آمده و نه نابود شدنی است، نه دست خوش افزایش و کاهش است، نه قسمتی زیبا و قسمتی زشت است، نه زمانی، زیبا و زمانی، زشت.تمامی اشیاء زیبا، زیبایی خود را از آن گرفته اند و بهره موجودات مادّی زیبا از زیبایی کم تر از بهره موجودات مجرّد است، و این بی شباهت به اعتقاد حکما، و عرفای اسلامی به سیری ناپذیری و مطلق طلبی آدمی نیست.

آیات قرآن در زمینه مطلق خواهی انسان، فراوان است و ما به چند آیه قرآن کریم بسنده می کنیم:

1-حضرت ابراهیم(ع)می فرماید:لا احبّ الافلین(انعام، 76)یعنی به چیزی که افول و غروب کند، عشق نمی ورزم.

2-قال یا آدم هل ادلّک علی شجره الخلد(طه، 120)یعنی (شیطان)گفت:ای آدم!آیا می خواهی تو را به درخت زندگی جاوید راهنمایی کنم؟

3-و لکنّه اخلد الی الارض(اعراف، 176)این تعبیراخلد الی الارضکنایه از این که همیشه انسان به زمین می چسبد، زیرا انسان از فنا و نیستی، متنفّر است و طرفدار خلود و جاودانگی است.

4-یحسب ان ماله اخلده(همزه، 3)یعنی او گمان می کند که اموالش او را جاودانه می سازد.

هیچ کدام از حقایق مقید و محدود، معشوق واقعی انسان نیستند، چون ملاک معشوق بودن آن است که عاشق با رسیدن به وی آرام گیرد و از او نگذرد در حالی که به حقایق محدود برسد از وی می گذرد و مطلوب کامل تری را طلب می نماید.

انسان در فطرت خود هر کمالی را به طور مطلق می خواهد مانند حیات مطلق، علم مطلق و قدرت مطلق.اگر انسان، جهان را در اختیار داشته باشد و گفته شود جهان دیگری هم هست، فطرتا مایل است که آن جهان را هم در اختیار داشته باشد و...پس حیات مطلق و علم مطلق و قدرت مطلق باید باشد تا انسان دل به آن ببندد و آن خداوند متعال است که همه به آن متوجهیم گر چه خود ندانیم.

نتیجه

دیالکتیک یکی از ابزارهای مهم علمی و فلسفی است و اولین بار زنون، واضع واژه دیالکتیک بود و تا به قرن 21 میلادی(دیالکتیک هم چنان ادامه دارد)از معانی مهم دیالکتیک افلاطون، معنای چهارم آن است که در نهایت به ایده خیر منتهی می شود که همان خداست و افلاطون در محاوره مهمانی، از دیالکتیک عشق سخن می گوید و از پایین ترین مرحله عشق یعنی عشق به زیبایی اشیاء محسوس تا بالاترین مرحله عشق به خدا سخنانی را بیان می کند و خدا یعنی زیبایی مطلق و انسان به صورت فطری، مطلق طلب است.

مآخذ

الف-فارسی

1.افلاطون، دوره آثار افلاطون، محمد حسن لطفی و رضا کاویانی، تهران، انتشارات خوارزمی، 1376.

2.بورمان، کارل، افلاطون، محمد حسن لطفی، تهران، طرح نو، 1375.

3.کاپلستون، فردریک، تاریخ فلسفه یونان و روم، جلد یک، سید جلال الدین مجتبوی، تهران، انتشارات سروش، 1368.

4.پاپکین، ریچارد، کلیات فلسفه، سید جلال الدین مجتبوی، تهران، انتشارات حکمت، 1366.

5.گمپرتس، تئودور، متفکران یونانی، محمد حسن لطفی، تهران، انتشارات خوارزمی، 1375.

6.وال، ژان، بحث در ما بعد الطبیعه، یحیی مهدوی، تهران، انتشارات خوارزمی، 1375.

7.یاسپرس، کارل، افلاطون، محمد حسن لطفی، تهران، انتشارات خوارزمی، 1375.

8.برن، ژان، افلاطون، سید ابو القاسم پور حسینی، تهران، مؤسسه نشر هما، 1363.

10.لالاند، آندره، فرهنگ علمی و انتقادی فلسفه، غلامرضا وثیق، تهران، مؤسسه انتشاراتی فردوس ایران، 1377.

11.خراسانی، شرف الدین، از سقراط تا ارسطو، تهران، انتشارات دانشگاه ملّی ایران، چاپ دوّم، 1356.

12.پوپر، کارل، حدس ها و ابطال ها، احمد آرام، تهران، شرکت سهامی انتشار، چاپ دوّم، 1368.

ب-انگلیسی

کليه حقوق برای پرتال علوم انسانی محفوظ است